Showing posts with label 1303. Show all posts
Showing posts with label 1303. Show all posts

Friday, February 27, 2015

نامه‌های نیما/ به مادر/ 1303

تهران
24 میزان 1303
16 اکتبر 1924

به مادر مهجورم

سه هفته است به شهر آمده‌ام، یعنی دوباره روزگار مرا آواره کرده است. در این مدت با وجود این‌که می‌توانستم، یک کاغذ هم ننوشته‌ام. یقین منتظر هستی که خیلی اظهار محبت کرده از زندگانی در شهر خرسند باشم؛ ولی من نمی‌توانم خود را به دروغ اجبار کرده قلبم را گول بزنم که به احوال‌پرسی بی‌اساس یک مادر دخترپرست، من هم قلم به دست گرفته اظهار شعف کنم.
فامیلی که افرادش روی خر شیطان سوار شده و از شیطان پیروی می‌کنند، فامیلی که نه وضع معیشت خود را می‌داند و نه می‌خواهد یاد بگیرد؛ فامیلی که نه عاقبت اولاد، نه دستبرد حوادث را در نظر می‌گیرد؛ آن فامیل من است که به واسطه‌ی کارندانی رو به اضمحلال می‌رود. مادر، تسلیم ضعف خود و تسلط دختر؛ دختر، به خیال خانه‌ی همسر آینده چشم از محبت و حرف حق پوشیده؛ پدر از روی بی‌اعتنایی مغلوب خودرایی زن؛ پسر از اختلاف و لجاجت آن‌ها آواره. فامیلی که خود را به ترجیح‌دادن معیشت گران و دشوار شهر بر معیشت کوهپایه اجبار کند و خانه‌اش را، که به نهایت قشنگی و تلألو در قریه گوشه‌ی افتاده‌ی مصفایی واقع شده است، ترک گفته بخواهد برود در شهرهای خفه پی سوراخی برای مسکن بگردد؛ کار چنین فامیلی به کجا می‌کشد؟ بدبختی، می‌داند. فقر و سرشکستگی، شهادت صدق حرف مرا می‌دهند و هر دو پشت در خانه منتظر ورود و سرکوبی این فامیل هستند.
چه می‌پنداری؟ شاید گمان کنی خواب است یا از آن نصیحت‌هاست که همیشه پدر قانع و زارع مرا از شنیدن آن‌ها منحرف ساخته‌اند.
عقاب اگر بخواهد مثل ماهی به دریا شناوری کند، آیا جز این است که غریق شود؟ ما هم اگر خود را از ساحت طبیعت به سوراخ و چاله‌های شهر بیاندازیم و رسم زندگی پدران عاقل خود را به تقلید از شهرها، کمتر رعایت کنیم جز اضمحلال چیزی نصیب ما نیست. این روزها بارها به خیال افتادم کتاب کوچکی را شروع کنم و در آن سبب انقراض و ترقی اسباب معیشت را به دقت شرح بدهم. خفگی و بهتی که از روز ورود به شهر مرا گرفته است، نگذاشته است این خیال عملی بشود. هرچند این‌طور کتاب‌ها هم چندان مطبوع طبع من نیستند.
شب‌ها تا دو سه ساعت روی بستر خواب خود با اشکال مهتاب، که از پنجره به در و دیوار می‌افتد، ساکت و مشوش گرم خیالات می‌شوم؛ به هیجان می‌آیم چرا مادرم مایل نیست تمام سال را با پدرم در کوهستان بماند و برای سه چهار ماه گردش و زندگانی در شهر، معیشت ما را ضایع نکند!
روزها همین که چشمم از خواب باز می‌شود، از سرنوشت و اطراف خود در قلبم اظهار نارضایی می‌کنم. لکن که می‌تواند بپسندد که این نیما اهلی‌شدنی نیست و می‌خواهد مثل حیوان وحشی در کنج جنگل زندگی کند؟ می‌خواهد تنها باشد و مثل پرنده به آزادی بخواند. در این حالت چه پرسشی دارد حالت یک محبوس برای زندان‌بان؟ معرکه‌ای قلب من با خیال من و خیال من با قلب من دارد، و تو باز می‌نویسی حال من چطور است!
به معیشت شبانی هستم.
دیگر جز این یک دفعه نمی‌خواهم کاغذ بنویسم.
این‌طور ترک رابطه، این‌طور مایل به خاموشی. حتا به نوشتن چیزهای ادبی هم چندان میل ندارم. من در سن جوانی برای آسایش خیال دیگران قربانی شده‌ام. حالات یک پیرمرد جهان‌دیده، که حوادث او را شکسته است، در سیمای من به خوبی پیداست. عصازنان و آرام‌آرام فکرهای دورودراز بدبختی، که بالاخره همه آنها به یأس و حسرت منتهی می‌شوند، مرا راه می‌برند. از خیابان‌های خلوت می‌گذرم؛ با خودم عهد کرده‌ام به اهل شهر نزدیک نشده، مصاحب آنها نشوم. اگر تنها هستم، با قلب خودم و اگر می‌اندیشم به یاد دوستان قدیم خود هستم؛ نه دوستان جدید!
مرا باید بخشید. حرف راست زدن تلخ است. لکن من تمام عالم را از دریچه قلبم تماشا می‌کنم و به آنها نزدیک یا دور می‌شوم.
اظهارات محبت شما، خواهر و مادر، در نظرم به تعارفات دروغ مردم بیشتر شبیه است. برای من، که نزدیک است جوانی خود را به سماجت و مرافعه با شما به نصفه‌اش رسانده باشم؛ حالیه تجارب تلخ دنیا به من پختگی و دقت نظری بخشیده است که بدانم یک مادر، دانسته یا ندانسته، از چه راهی فرزندش را در معرض بلا قرار داده است.
هیهات ! برای دفع این مضرت، عقل شیطان هم به زحمت می‌افتد.
به خوبی می‌فهمم بدبینی و بی‌اعتمادی نسبت به مردم مرا چنان از محبت اشخاص کناره داده است که صاحب قلب عجیبی شده‌ام: به جای این که خود اشخاص را دوست بدارم، خیال محبت گذشته‌ی آن‌ها را به یاد آورده، همیشه دوست یادگارها هستم.
کجا هستند دوستان قدیم من؟ یک فامیل باوفا و بامحبت، چطور ناپدید شدند؟
در بسته‌ی آن اتاق و تارهای عنکبوت را که روی آن تنیده شده است تماشا کنید. غبار روی برگ‌ها و خشکی شاخسارها... همه‌جا خاموشی... دیگر هیچکس در این خانه منزل ندارد...
افسوس برای قلب یک شاعر وحشی! ای مادر عزیز قدیم، تو نمی‌دانستی منظره و سرگذشت چقدر مهم خواهد بود. مادری داشتم که از شدت دوستی راضی بود یک نیش خار به کفش بچه‌اش ساییده نشود و به انگشت‌‌های خودش فرو برود. خواهری داشتم که در مبارزه با روزگار به من کمک می‌کرد. آن‌جا، در آن خانه که می‌گویم، قلبی را دوست داشتم که مرا دوست می‌داشت.
تو می‌توانی به من بگویی چه شدند؟ حتا خود من هم، مثل تمام آن‌ها، عوض شده‌ام. دیگر آن کسی نیستم که دیروز او را می‌دیدید برای محبت فامیلی خود را فدا می‌کرد. حالیه تنهاشده، بی مادر، بی پدر، بی همدرد، دوست فامیلی قدیم و اشخاص مجهول، همسر خیالات وحشی، موهوم‌پرست. از قلبم می‌پرسم کجا هستی؟ کارگرم. مددکارم. مثل پرنده روزه‌دار رزق می‌خورم، اما چه رزقی!
این را می‌بایست از من پرسید. زهر در کام من بهتر از قطره شربتی است که در این محبس سیاه شهر، این هوای منفور، به من بدهند.
خواهرم! مادرم! شما را به آنچه در عالم بی‌مذهبی به آن معتقدید قسم می‌دهم دعا کنید شاید زودتر من از زندگی، و شما از زندگی من، خلاص بشویم.


نیما 

Thursday, March 13, 2014

نامه‌های نیما: به ارژنگی / 4 سنبله 1303 - یوش

یوش. جنگل کلار زمی
4 سنبله 1303

ارژنگی عزیزم!

نیم ساعت است که بیرون از کلبه‌ی چوبین خودمان که با طرحی ساده ساخته شده است روی سنگی نشسته‌ام. خیال من پیش توست و چون هیاهوی رمه در زوایای جنگل مستهلک شده، می‌خواهم کمی هم به گذشته‌ها بپردازم.
اما این دفعه‌ی اول نیست که تو را به یاد می‌آورم. در یک چنین زندگانی ابتدایی که پست و تلگراف موجود نیست و غالبن کسی را ندارم که شهرشناس و ارژنگی‌شناس باشد، تصور کن چقدر دفعات که دلم به یاد تو افتاده و نتوانسته است یادآوری‌های خود را به وسیله‌ی چند کلمه کاغذ خبر بدهد.
دوستی و مصاحبه‌ی تو در من اثرات جذابی به‌جا گذاشته است که از خاطر محوشدنی نیست و من شوق غریبی به تماشای نقاشی پیدا کرده‌ام.
فقط یک کارت صورت «لدا» دارم که روبروی آن قوی سفیدی شست‌وشو می‌کند. سابق براین، وقتی آن را با هم خریدیم، چندان در قلب من چنگ نزده بود و حالا غالب اوقات مرا به تماشای خود مشغول می‌دارد.
از تماشای آن که فارغ می‌شوم، البرز و جنگل مرا جذب می‌کند.
یک ماه است که مدهوشم! صدای آب گوشهایم را کر کرده! قلل غماز و درخت‌ها چشمهایم را مخمور ساخته است و سرم های‌های صدا می‌کند!
از همه‌جا بی‌خبرم. همه‌ی دنیا، همه‌ی اخبار من در این محوطه است. سبزه، ابر، جنگل، گاو، گوسفند، هیاهوی چوپان‌ها، دوشیدن شیر. نمی‌دانی چه خوش است این زندگانی!
می‌بینی که چطور قلب حریص من اظهار رضایت می‌کند!
کاش تو هم اینجا بودی تا از مناظر قشنگ و آب‌وهوای خوش کوهستان ما حظ می‌بردی و آنچه را که من احساس می‌کنم، ولی نمی‌توانم به خوبی وصف کنم، احساس می‌کردی.
آه! اگر من یک نقاش بودم، با این همه رنگ‌ها که طبیعت در هم ریخته است، چه می‌کردم! از آنها متصل می‌ساختم و قلب مشتاق و دیوانه‌ام را بهتر قانع می‌کردم.
شسته‌ورفته جنگل کلارزمی، از زیر مه رقیق صبح خیلی قشنگ‌تر از گیسوان شانه‌زده‌ی دخترها تجلی دارد. دایمن مثل اینکه موج می‌زند. متصل زیر تیغ آفتاب که از غلاف این پرده‌ی رقیق بیرون و درون می‌کند و بدنه‌ی رنگارنگ خود را حرکت می‌دهد.
اوه! این باد صبح است که مثل گهواره‌ای آن را می‌جنباند. «روجا» گاو عزیز من است که پشت درخت‌ها برگ می‌خورد و نعره می‌زند. طرف چپ من راه سراشیب «نی‌تل» که گوشه‌ای از آن پیداست مثل یک تکه روبان زردرنگ در خلال درخت‌های بلوط لوله می‌شود. آنجاست که بیشتر اوقات نشسته، فکر می‌کنم.
از آن طرف بالای قله روی محوطه‌ی سبز کوچکی خالی از درخت، که وصله‌ی ناجوری‌ست و با همه ناجور بودند قشنگ اتفاق افتاده، نهر آب باریکی می‌رود. شبیه به زنجیر نقره‌ی پاره‌شده‌ای پایین می‌ریزد. آفتاب صبح باطراوت خانه‌ی من پی‌درپی آن را صیقلی نگاه می‌دارد.
اما کجا طبیعت بهتر از قلم تو کار کرده است؟ بعضی اوقات ما از تماشای پرده‌ای که به دست یک نقاش ماهر ساخته شده است، بیشتر خرسند و راضی می‌شویم تا از پرده‌ای که طبیعت پیش چشم ما می‌گذارد.
هرچند آن یکی مصنوعی است که چون ما را به طبیعت سوق می‌دهد، جمیل به نظر می‌رسد و کار انسان فرعِ طبیعت است؛ معهذا بارها این تفاوت تاثیر را استنباط کرده‌ام و نیست مگر از عظمت صنعت و اثرات مخصوص آن در قلب و روح ما.
تو خوب این عظمت را دارا هستی. پنجه‌ات، که هم مجسمه می‌سازد و هم در کار قدیم و جدید مقتدر است، کار قضاوقدر را می‌کند:
به یک حرکت دست رنگ‌هایی مختلف را به محل مناسب خود می‌گذاری و حالات را مبرهن می‌داری که تنها زحمت تو در این است که قلم به دست گرفته خود را مقابل‌زده بنشانی. آن‌وقت جلوی خلقت عمومی طبیعت، تو هم خلقت می‌کنی و به کار خود گرم شده و آواز می‌خوانی. چه خوش است این مواقع!
دوست نقاش من، در این موقع همه‌چیز را فراموش کرده گاهی غرور طبیعی در او به طغیان آمده برای خود سلطنتی در عالم خیال دارد و گاهی خسته شده، آهنگ مغرورانه‌اش محزون می‌شود. این درست حالت اوست. از بی‌قابلیتی مردم شکایت می‌کند. شعرهای موثری، مناسب حال می‌خواند و بعضی اوقات خود او شعر می‌سازد.
تو با عشق و صنعت، که بهترین مددکار و هم‌درد زندگانی‌ست، موقعیت خود بسنج و قلبت را تسکین بده. در بی‌قابلیتی مردم چندان دقت مکن، این است راه خلاصی. اگر توانستم بعد از این هم کاغذ می‌نویسم.
عجالتن به خرسندی این که از شهر دورم، برخیزم و دیگ کوچک شیری را که مایه زده‌اند سرکشی کنم و با خیالات انزوای خود رو به قله‌ی جنگل حرکت کنم!
خداحافظ ارژنگی عزیزم! دوست یگانه‌ام!
هروقت محل «نگارستان» تغییر کرد، آدرس تازه‌ات را بنویس.


نیما

Saturday, September 8, 2012

به لادبن / 25 مهر 1303

25 مهر 1303


لادبن عزیزم !


تو برای چند قطره اشک حسرت می‌بری؟ مطمئن باش که حادثه طبیعت چشم‌هایت را محروم نخواهند گذاشت. خنده و گریه به میزان مخصوص مقادیر انسان است که بر من توازن خود را گم کرده سهم وزین‌تر آن گریه است.
این است زندگانی. خیلی شباهت دارد به خواب‌های آشفته و خیالاتی که مثل سایه در خلال ابر سیر کند. صدای غم‌انگیزی که در شبهای مهتاب از راه‌های دور و صحراهای وسیع شنیده شود.
گذشتهِ آن اشتغالات ذهنی، حالات حاضر آن، تسلسل حوادث و آینده آن هم خیالی‌ست ناشناس.
از من می‌پرسی زندگانی چیست؟ عارضه‌ای که محرک اولیه و تمام طبیعت با آن شناخته شده. کیفیتی که اشیا در آن کیفیت صورت و خاصیت خود را حفظ کرده و گاهی به مابعد خود انتقال می‌دهند. ظهورات مختلفه در ترکیبات ذراتی و تحریکات طبیعت تمام زندگانی هستند و حتا مرگ نیز به ذاته یک زندگانی مخصوصی‌ست.
انسان هم مثل سایر حیوانات در به کار انداختن خاصیت‌های خود زنده است. اما چه زندگانی، زندگانی مملو از اسرار فراوانی که انسان در مقابل آن شباهت به بچه‌ای را دارد که تازه چشم خود را به دنیا باز کرده باشد. منتها بیشتر مردم به سادگی مراتب حیوانیت مادون خود نزدیک شده زندگانی آنها یک طبیعت کم و بیش ساده‌ای‌ست که از مقدار اسرار خود کم می‌کند. برای آنها زندگانی به قول تو جز یک جریان مادی و اقتصادی چیز دیگر نیست. اما تمام مردم یکسان نیستند و در مقدار قوای باطنی خود نمی‌توانند هم یکسان باشند. از این جاست که بزرگترین عجایب، انسان، معماترین موجودات، به دنیا آمده است. زندگای او مخصوص به خود اوست.
تماشا کنیم به طغیان قلب خودمان. سینمای [سیما(؟)] زندگانی عجیبی که مناظر مختلفه آن جز به مرگ به هیچ چیز محدود نمی‌شود. تمام اشکال متزلزل آن مجهول و به تدریج ظهور کردنی و بالاخره معمایی‌ست که ما در سطح آن خود را به تمامی تسلیم کرده و پرتاب می‌شویم. تسلیم شو و معمای واقعی این زندگانی را در خودت جستجو کن. تنها منشا زندگانی روح است و روح منشا تمام اسرار.
عزیزم! از من چرا می‌پرسی زندگانی چیست. می‌خواهی معمایی را که عمر یک انسان برای تجزیه و وصف تمامی آن عاجز است برای تو شرح بدهم؟ تو خودت مثل من آن را می‌شناسی. من و تو هیچ کدام مالک با اقتدار این معما نیستیم.
از تعریف‌های این معما یکی آوارگی تو و یکی مفارقت من است. که تو مثل توفان می‌خروشی، من مثل تاریکی سحرگاهی آشفته می‌شوم. برای ما این است زندگانی. بیا بیا که از این خواب آشفته و حرکات توفانی خلاص شده برویم یک زندگانی پر از معمای دیگر پیدا کنیم و بعد از سه چهار سال فراق، لادبن، چشم‌های من یک بار دیگر به روی تو باز شود!
آه که وقت مسافرت تو را هرگز فراموش نمی‌کنم! آخرین نگاه وداع در آن سرمای سوزان زمستان از آن ارابهِ سیاه، هنوز مرا تکان می‌دهد؛ قلب من در این پاره کاغذ تو را صدا می‌زند.
عزیزم؛ گوش بده، تنها کار است که مرا به خود مشغول می‌دارد. آن را دیگر هیچ‌کس و هیچ حرفی نمی‌تواند از من بگیرد. کار من با من حرف می‌زند. من از او می‌پرسم آیا به آن سرحدی که می‌خواهم رسیده‌ای؟ امید انتقام و آینده.
خواندن کاغذهای محبوب توست که مرا آرام نگاه می‌دارد والا هرگز اسم تو اعصاب مرا از لرزه نمی‌انداخت. این است حالت من. حالت امسال من خیلی بهتر است. در مکتوبهای سال گذشته از پریشانی خودم می‌دانم تو را خیلی پریشان کرده بودم اما حالا مصایب و گذشته، بی‌موقع و دایمی به من حمله نمی‌برند. بالاخره من توانستم خودم را انسان قابل زندگانی اسم بگذارم. انزوای باطنی و معاشرت نکردن با مردم هم برای من مثل آهنگ شادمانهِ سازی فرح‌بخش است.
فقط یک نفر جوان ترک را دوست گرفته‌ام که برای من به منزله برادر سومی‌ست. اسمش ارژنگی‌ست. این ارژنگی نقاش بی‌مثل ایران و از بهترین یادگاری‌های تاریخی‌ست. غالب وقتها با هم هستیم. عصرها با هم به گردش می‌رویم. اما عزیزم؛ بدبختی را ببین، وقتی که روزگار نمی‌خواهد رفیق هم که برای شخص پیدا می‌شود از وصله دردناک قلب خود اوست. او هم مثل من غمگین است. و من کاری که کرده‌ام از راه دور او را با تو دوست و آشنا کرده‌ام، به طوری که گاهی در بین صحبت از شعرهای تو برای او می‌خوانم.
اما تعجب نکن که چرا از نوشتجات خودم برای تو نمی‌فرستم. هیچ مفری نیست در میان این همه مرده‌های شبیه به زنده یا زنده‌های شبیه به مرده... [چند کلمه ناخوانا]
از نداشتن سرمایه هیچکدام به چاپ نرسیده‌اند با روزنامه‌ها هم آشنایی و رابطه‌ای ندارم که در آنها انتشار یابند.
این روزها مشغول ساختن منظومه اجتماعی خود "محبس" هستم (این منظومه بیرقی است که به دست من بلند می‌شود، اولین شیپور مبارزه ادبی).
خیلی خرسند می‌شوم که از نوشتجات چاپی خودت برای من بفرستی تا اقلن اگر صدای تو را نمی‌شنوم، صدای ضربان قلبت را از گزارشات متین و آسمانی تو گوش بدهم.
کاش یک پاره کاغذ بودم تا در وقت خوانده شدن به چشم‌هایت نگاه می‌کردم. یا امواج فضا می‌شدم که جریان بادهای داغستان و دریای خزر مرا به تو نزدیک می‌کرد!
این است آرزوی یک برادر در اشتیاق دیدار برادرش.


مشتاق روی تو
نیما



از "کماندار بزرگ کوهستان"
تالیف و گردآوری سیروس طاهباز

Monday, July 18, 2011

به میرزاده عشقی / حمل 1303


27 حمل 1303
طهران


به میرزاده عشقی
رفیق من

همه‌کس می‌تواند به زحمت ممارست و به قوه‌ی محفوظات ذهنی در آثار موجوده شرح و بسطی داده و محسنات آن را نشان بدهد تا مجهولی را به اندکی فکر پیدا کند. کار من بالعکس بیشتر با قلب و حقیقتی ذاتی تمام می‌شود. این است که به من حسد می‌برند و چون نمی‌توانند علت سرکشی و استقلال و احساس را بفهمند، عیب می‌گیرند. اما آیا حسد و عیب‌گیری حسود، از استعداد و سلیقه‌ی من چیزی می‌کاهد یا خواهد افزود؟
راست است شخص نباید کاری کند که او را ملامت کنند. اما ملامت و حسد و بدگویی اشخاص هم میزانی هستند که گاهی مقدار محسنات کارهای دیگران را می‌سنجند. غالبن کارهای تازه و خیالات نادره را مردم بدگفته از آن پرهیز می‌کنند. آیا می‌توان تمام فواید را برای اینکه به سلیقه‌ی مردم پیروی شده باشد از دست داد؟ صدای مردم خیلی ضعیف‌تر از این است که به گوش من برسد. قلب خود را هرگز برای اینکه مبادا ملامت مردم از مقدار شهرت من کم می‌کند به تکان نمی‌اندازم، تنها برای رد استحقار و زورگویی که حوایج و فواید طبیعی من و جمعیت را مضمحل می‌کند، آماده‌ی دفاع هستم. آن هم غالبن با مشت و نوک این کارد. این است برهان قطعی مرد! تمام حقایق مثل فاحشه پیش آن سرافکنده‌اند. از این‌گونه برهان هم‌شهری‌ها که مردم شکم‌فهم و ترسویی هستند خیلی احتیاط می‌کنند. این است طبیعت کوه‌نشینی من.
بدون مباهات بر دیگران من امروز پیشرو تجدد شعر و نثر هستم. کیستند این وجودهای خشکیده که در چهاردیوار شهر بزرگ شده‌اند. کدام‌یک از اینها که به تقلید قلم به دست گرفته‌اند می‌توانند خیال مرا بشکنند. احساس و خیال را آسمان صاف، ابرهای طوفانی و تاریکی جنگلها، روشنی قله‌ها و زندگانی یک طبیعت ساده به من داده است و هرچه این شهری‌ها دارند فقط از تقلید صرف و حیله‌بازی و مدرسه گرفته‌اند. کار آنها ترجمه و از دیگران صحبت کردن و خود را در هر ناشناخته‌ای مداخله دادن است و بس.
من تجدد را برای این تعاقب نمی‌کنم که دیگران هم همین امروز مرا تعاقب کنند. بلکه یک نمونه‌ی تازه‌ای را با نوشته‌های خود به مردم می‌دهم که خیال آینده‌ی جوانها، صنعت قدیم را بیشتر پیروی نداشته باشند.
جای تاسف است! هزار و سیصد سال متجاوز است که ایران یک طرز و خیال شاعرانه را در شعر و نثر خود پیروی می‌کند. اگر ما از ملازمت بترسیم شروع کرده‌ایم که یک مدت سالهای نامعلومی را براین مدت پیروی بیافزاییم. به نظر من این کار بدترین گناه‌ها است. چراکه دیگران را هم به آن آلوده ساخته‌ایم. این است که من به ملامت رضا می‌دهم.
"محبس"، "افسانه" و قطعات دیگر من بیرقهای موج انقلاب شعری فارسی هستند. به همان اندازه که امروز بر آنها استهزا می‌کنند، آینده آنها را دوست خواهند داشت. اگر به تقلید صرف از "افسانه"ی من کسی نتواند اسرار این انقلاب را زنده نگاه داشته باشد، هرگز نقصی برای کار من نخواهد بود، چراکه اصل پیش من است. بیرقهای من همیشه افراشته و سالم و سرنگون نشدنی‌ست. به آنها باید نگاه کرد و طرح نو را در صورت آنها تجسس کرد.
اصول عقیده‌ی من نزدیک کرد نظم (Poetique  ) به نثر و نثر به نظم است. عقیده‌ای که خیلی‌ها داشته‌اند.
نزدیکی نظم از حیث خیالات شاعرانه که تاکنون در نثر فارسی داخل نشده است. و نثر از حیث تمامیت و سادگی. به این معنی همانطور که نثر از مقاصد ما تعریف و توصیف می‌کند، همان‌ طرز صنایعی را که در نثر موجود می‌شود، آنها را با نظم معامله بدهیم. (اما مقصود از صنعت علم بدیع روسپی نیست)

1-    شعر ما در صورت موزون و در باطن مثل نثر تمام وقایع را وصف‌کننده باشد.
2-    نثر ما آینه‌ی طبیعت و پر از خیال شاعرانه باشد.

این اصول اغوا نمی‌کند که نثر حتمن شاعرانه باشد، بلکه نثر ساده و بی‌آلایش هم وجود خواهد داشت.
خیلی اسرار من در این اصول هست که قلم و خیال من روی آنها دور می‌زند و در غالب این اسرار قدرت خیال و چگونگی سوق طبیعت کاملن دخالت دارد. به طوری که معتقدم بدون این دخالت طرح کامل و قابل تماشای این انقلاب را هیچکس نخواهد توانست که به نمایش بگذارد.
این است دوست من اصول عقیده‌ای که به جهت آن مرا ملامت می‌کنند. اما من به تمام آنها می‌خندم. از مقابل تمام این اشخاص ناشناس مثل شیر می‌گذرم. کوه محکم هستم که از اثر بادهای مخالف و شوریده از جا حرکت نخواهم کرد.
در این تجدید بالاخره خرسندی من به تحسین تو است و امید من به آینده‌ی جوان و طبیعت است.
امروز مملکت شما در آشفتگی و هرج و مرج، فردا البته جوان و آراسته خواهد بود.


نیما

Thursday, July 14, 2011

به میرزاده عشقی / 1303


1303


به میرزاده عشقی
رفیق


من مشغول پاکنویس کردن یک قسمت دیگر "افسانه" هستم. عنقریب می‌رسانم. هروقت اتفاقن در حین عبور به آنها برمی‌خورم، خودشان را به من نزدیک می‌کنند. نمی‌دانم با وجود اینکه طرز شعرهای مرا نمی‌پسندند چه چیز آنها را دور من جمع می‌کند؟ تماشای اوضاع و احوال مختلفه برای مردم در حکم عاداتی‌ست که نمی‌دانند برای چه آن را متابعت می‌کنند. اگرچه در موقع تماشا از دیدن یا شنیدن بعضی چیزها منزجر شوند.
یک شعر از "افسانه" را می‌خوانند. بالبدیهه به همان وزن یک شعر بدون معنا از خودشان می‌سازند به آن می‌افزایند، دوباره سه‌باره از سر گرفته می‌خوانند و می‌خندند. مخصوصن رشید.
من اقلن توانسته‌ام وسیله‌ی تفریح و خنده‌ی آنها را فراهم کنم. این هم یک نوع هنر است بالعکس همین وسیله چند سال بعد آنها را هدایت خواهد کرد. شعرهای من دوکاره‌اند، حکم چپق‌های بلند را دارند: هم چپق هستند و هم در وقت راه رفتن عصا!
من هیچ متالم نمی‌شوم. به جای فکر طولانی در ایرادات آنها با کمال اطمینان به عقیده‌ی خود شعر می‌گویم. یا همین که هوا تاریک شد به مهمان‌خانه‌ی یالتا می‌روم. غذا می‌خورم به سلامتی تو و هشترودی.
این مهمان‌خانه و یک جای دیگر، مهمان‌خانه‌ی جمشید. توقفگاه و پناهگاه دایمی من است. من مصایب خود را به دوش کشیده و به آنجا می‌برم. وضعیت آن قدری در نظر من مطبوع است. کبابهای مرغوب دارند. ارزان‌تر از سایر جاها می‌فروشند.
شبها قفقازی‌ها لزگی می‌رقصند. ارکستر دارند. خانمهای روسی هم در آنجا منزل دارند. اطاق ساعتی شش قران است. ولی من به این چیزها کاری ندارم. من اینک با همین مواقع خوشم. دلیلی برای اینکه از پیش‌آمدها اعراض کرده، خود را تغییر بدهم نیست.
نسبت به ضدیت این اشخاص به خوبی می‌دانم. ممانعت از سوق طبیعی مثل ممانعت از جریان یک رودخانه‌ی سریع است. اگر مسدود شد، در دفعه‌ی ثانی خیلی شدیدتر و باقوت‌تر از اول جریان می‌یابد. حال من بهترم یا عنصری؟
آن قسمت را بخوان. همانطور که در خیابان صحبت کردم ببین از زبان افسانه، من چطور بهار را وصف کرده‌ام. و عنصری چطور. خواهی دانست کدام جهات را در طبیعت باید اتخاذ کرد. چه تفاوتی در بین صنعت و حیله یا خودنمایی وجود دارد. اتخاذ جهات مادی یک منظره که از لوازم اساسی محسوب می‌شود. در نظر گرفتن مختصات آن جهات. پس از آن استعانت از چند کلمه مربوط و ساده، وسایلی هستند که شاعر توسط آنها به قدری که استعدادش به او اجازه بدهد، می‌تواند فهمیده باشد و به دیگران بفهماند. اینجاست اولین نظریه‌ی من.
ولی مطبعه به من اذیت می‌کند. در قسمت اول "افسانه" که انتشار پیدا کرد خیلی غلط گرفته‌ام. اغلاط بسیار باعث می‌شود که در انظار مخالفین شعرهای مضحک مرا، مضحک‌تر جلوه بدهد.
بالاخره خواهم دانست. افسانه نفوذ و رواج عمومی پیدا نخواهد کرد. خواهند گفت عشقی را هم گمراه کرده‌ام. ولی تو می‌دانی من تقصیر ندارم. استعداد گمراهی به حد افراط در تو وجود داشت.
ما باید بدون آنکه به حرف آنها وقعی بگذاریم و وقت را به مباحثه و مجادله از دست بدهیم، مشغول کار خودمان باشیم.
من و تو هیچ‌کدام نمی‌دانیم فردا از این امواج چه اشکالی بیرون می‌آید. ملت دریاست، اگر یک روز ساکت ماند، بالاخره یک روز منقلب خواهد شد.
اطفالی از این گروه به وجود خواهند آمد که ما از همه‌چیز آنها بی‌خبریم. نه اسمشان را می‌دانیم، نه نشان‌شان را، ولی آن‌وقت شاید نه من وجود داشه باشم و نه تو. در هر صورت پیشروهای این لشگر توانا را خواهیم دید.
بعد از این لازم است طرز صنعت خود را در تحت قوانین قطعی و معین درآورم.
رفیق! از روی صحت کار کنیم. دستوری را که طبیعت به ما می‌دهد انجام بدهیم. بالاخره حق با کسی‌ست که صحیح، طبیعی و غیرقابل تغییر بوده است.
امشب شاید به اداره‌ی روزنامه بیایم.


رفیق شما
نیما