Thursday, February 2, 2012

به لادبن / هجده بهمن 1310 / آستارا

آستارا
18 بهمن 1310


برادر عزیزم! *

اول باید بنویسم که با کمال حسرت در گوشه‌ای این ساحل غمناک به سر می‌برم. این گوشه‌ی ساحل، هرچند که جنگل‌های اطرافش خیلی دلربایی می‌کنند، برای یک نفر ماهی‌گیر خوب است، نه برای من! همیشه به نظرم می‌آید که چیزی از دست من در رفته است. هرماه که می‌گذرد منتظر گذشتن ماه دیگر هستم. مثل اینکه از زمان طلبکارم. گاهی با کمال مسرت به استقبال آن می‌پردازم و در انتهای ساعت خیالات مشوش خود، که از خیالات یک نفر افیون کشیده کمتر نیست، پرواز می‌کنم. گاهی در تردید می‌افتم. به قدری که حتا در وجود خودم هم برای من تردید حاصل می‌شود آرزوها اینطور خود را سوق می‌دهند.
از این نقطه نظر، آن هم در این سن، که روز به روز موی سر من می‌ریزد و سفید می‌شود و نتیجه‌ای از افکار خود نمی‌بینم؛ وجود خود را مثل وجودی بی‌ثمر برای اجتماع به نظر می‌آورم.
یوش و آستارا برای من فرقی ندارند. برای عاطل گذراندن انسان هر دو کلمه دارای مفهوم متساوی‌اند. جز این که وضعیت من طوری‌ست که می‌توانم مواد را از اجتماع اخذ کرده پس از آن گوشه‌ی خلوت خود، مثل صوفی‌های قدیم به کاری که دارم مشغول باشم. آن کار عبارت از عملیاتی تدریجی‌ست و با وجود همه سنگینی و فشاری که به مغز و بنیه و اعصاب می‌دهد آرام و منظم است. یعنی حاضر نبودن افکار و عدم اقبال طبقه‌ای که در ایران مفهوم مغشوشی را داراست، چندان سرعت بیش از این را به من الزام نمی‌کند مگر آنکه خود متمایل به تندی باشم.
می‌توانم این حسرت را از این که ده سال عمر فکری من چندان نزدیک به بعضی جریانات نبوده و به هدر رفته است با حسرت‌های حاصله از موارد دیگر اتحاد داده برای مدت ممتدی حسرت بخورم و در مقابل این آینه‌ی کوچک زوال خود را نگران باشم. عکس و آینه و طفل، ساعت عمر انسان هستند که هر سه نزدیک شدن مرگ را خبر می‌دهند.
کاغذهایی که از اطراف من می‌رسند در خواب هم احساسات مرا آشفته می‌کنند. مخصوصن وقتی که خط تو در میان آنها باشد. خیال نمی‌کردم این کاغذ بتواند از سر این همه کوهها، و در میان این همه برف به تهران برسد و به آستارا بیاید. مدتها فکر من با خواندن این چهار صفحه، که درواقع چهارگوشه‌ی قلب مرا تحریک می‌کرد، در عوالم وحشی کوهستانی مستغرق بود. بهتر از هر یادگاری این چهار صفحه را در پاکت گذاشتم و به خودم تلقین کردم که دیگر مطالب آن را به خاطر نیاورم. بلکه حواسم را به این واسطه جمع کنم. ولی می‌دانی که گاهی تلقین چیزی برای دفع چیز دیگر، به عکس نتیجه می‌بخشد.
این است که باز می‌بینم شب است. برف کوههای یوش را سفیده کرده است. یا یک روز توفانی‌ست و تو با لباس نازک، چنانکه نوشته‌ای، از عقب فلان درنده از فلان دره سرازیر می‌شوی. حتا سنگها و ریشه‌های درخت‌های کوچک و بوته‌ها هم، که زیر پا کنده می‌شوند، کاملن در نظر من جلوه‌گر می‌شوند. ناچار چشم‌هایم را می‌بندم و این منظره‌ها را، که همیشه قلب من به طرف آنهاست، در عالم خیال تماشا می‌کنم، پس اگر خواب هم ببینم خواب کوه‌های "لو" و "نی‌کلا" و "ازناسر" است. گاهی به سرزمینی وارد می‌شوم که آنجا را ندیده‌ام.
می‌دانی که من چقدر به یوش علاقه دارم. قطعن همان‌قدر هم تو به آن علاقه داری. چنان‌که امسال به من توصیه کردی هیچ‌وقت یوش را ترک نکم. پدر ما هم البته در نظر داری که همیشه همین را به ما توصیه می‌کرد.
سرگذشت‌هایی را که از زندگانی کوه‌نشین‌های قفقاز در 11 سال قبل با هم می‌خواندیم بیشتر از همین نقطه‌نظر در نظر ما دلچسب واقع می‌شد که شباهت به زندگانی ییلاقی خود ما داشت.
یک تکه از این کوه‌ها و دره‌های قشنگ نیست که ما در آن خاطره‌ای نداشته باشیم. مملو از خون و خیال ماست!
کلمه‌ی وطن را من همه‌وقت برای همین نقطه استعمال کرده‌ام، چه در شعر چه در هرچه نوشته‌ام. همان عقیده و آرزوی مرحوم آقا شیخ هادی یوشی خودمان را دارم که در مدرسه خان مروی به ما عربی درس می‌داد. می‌دانی که آن آدم عالم و فاضل هم همیشه آرزو داشت برود در کنج «کهریزسر» به زراعت یک قطعه زمین و تربیت گوسفند و مرغ و گاو بپردازد. علت آن هم معلوم بود. اولن اینکه اهل آنجا بود، به علاوه ماده‌ی انسان طبیعتن مستعد برای هر نوع استفاده از طبیعت است.
انسان که از کبک و بز کوهی نیست. کبک و بز کوهی هم سبزه و آب و روان و هوای صاف کوه‌ها را دوست دارند. شک نیست که خاطره‌هایی که از حیات جمعیت در این منظره‌های قشنگ باقی می‌ماند بر فریبندگی این مناظر در نظر انسان می‌افزاید. هم این است که نباید تعجب کرد اگر انسان بیش از سایر حیوانات شیفته‌ی فلان کوه و مکان باشد. قهرن چگونگی وضعیات حیات اجتماعی هم در این آشفتگی دخیل است. ممکن است در آتیه وجود انسانی با قبول وضعیات دیگر برای امرار حیات خود، تا این اندازه در پی فواید طبیعت نباشد ولی اساسن هیچوقت طبیعت انسان نه با آن بز تفاوت می‌کند نه با ان کبک وحشی. حسی که همیشه باقی می‌ماند همین شیفتگی به آب و هوا و سبزه و گل است که هر قدر افکار و احساسات تربیت بیابند، بیشتر می‌شود.
زندگانی خشک که اثرات آن فقط به فکرهای ممتد و اغلب تند و بی‌ثمر و استغراق در عالمی غیر از این عالم یعنی ساخته‌ی فکر خیال مثل فلان فیلسوف و عاری از هرگونه احساسات، چندان لذتی در نظر من ندارد. از خمیره‌ی انسان این نوع زندگانی، وجود سهم‌انگیز بعضی مرتاض‌ها را ایجاد می‌کند.
همه کبکیم و همه بز! مگر آنکه یک نوع ریاضت، در حقیقت مرض مخصوص انسانی، انسان را نسبت به قسمتی از فواید زندگانی بی‌علاقه کند. چنانکه قرن‌ها انسان به این نحو مریض بوده است. یا به ایمان و زهد پرداخته یا به ملک و منصب. و مرض را بر دیگران، با وسایل مخصوص خود که تلقینات اخلاقی باشد، سرایت داده است. همینطور بعضی احساسات اجتماعی هم که انسان را موظف به وظیفه‌ای می‌کند بی‌علاقگی نسبت به تماشای طبیعت را می‌تواند به وجود بیاورد.
البته برای من و تو آن احساسات تولید نشده است مگر از تلاقی با مفاسد و فجایع، و آنها را به کار نمی‌اندازیم مگر برای مدافعه آن مفاسد و فجایع، در حقیقت برای استرداد قسمتی از منافعی که مربوط به همان طبیعت و استراحت در آن است نه مطلقن برای مقام، چنانکه فلان روزنامه‌نویس مزور یا فلان مجله‌نویس بی‌مایه در این زمان.
موجود سالمی نیست که از حظ زندگانی بدش بیاید، همین مساعی ما هم فی‌الواقع دارای حظی شامل است که اگر فاقد آن می‌بود زندگانی را عبوس و طاقت‌فرسا جلوه می‌داد و اگر از تحمل مشقات، به هر نحو خواه از راه فکر، مثل یک عالم اقتصادی و سیاسی و خواه از راه احساسات، مثل شاعر اجتماعی به حظی یا امیدی متوقف نمی‌شدیم؛ غیرقابل تعقیب بود و اساسن تعقیب نمی‌شد.
پس از انجام همه کار، نوبت بازگشت به طبیعت است. دنباله‌ی مجادلات برخواهد گشت به طرف طبیعت!
ادبیات آتیه هم، اگرچه از روی قیاس نمی‌توان تعیین کرد بلکه فکر درخصوص آن مولود وضعیات باید بوده باشد، ولی تا اندازه‌ای ممکن است تخمین زد که دارای یک جنبه‌ی عمومی و مملو از احساساتی خواهد بود که ناشی از مواجهه‌ی انسان با طبیعت است. در همان‌وقت علوم اقتصادی و اجتماعی و به واسطه‌ی حدت و کثرت دخالت علوم طبیعی از ثبوت و توازن پیدا می‌کند.
از همین ممر من فکر خود را رشد می‌دهم و به سهم خودم می‌بینم مدت‌ها می‌بایست از یوش دور باشم و اگر بتوانم به بعضی جریانات نزدیک. این است که اگر از یوش دورم خودم را تسلی می‌دهم. می‌دانم که باید کار کرد. در این خصوص قسمت عمده‌ی زحمات و مطالعات من بی‌فایده و اسباب اتلاف وقت بوده است. مخصوصن مطالعات مختصری که در فلسفه داشته‌ایم. این کتب مملو از معلومات اروپایی هم مثل کتاب‌های شرقی نمی‌توانند به درخواست‌های من جواب دهند. کلیه‌ی آرای فلسفی در دنیای حاضر تا کنون حاصل از رجحان موخر بر مقدم بوده. تفنن و حب اطلاع و بعضی غرایز انسانی در نتیجه‌ی وضعیات در آن نفوذ کاملی را به خرج داده است. چنانکه تاریخ نشان می‌دهد جنبه‌ی ساختمانی آن ضمیر حاصل آن می‌تواند واقع بشود. یعنی فقط فلان فیلسوف مثل همکارهای خود خواسته است با طریقه‌ی تحقیق لاحقی که به واسطه‌ی تازگی آن و خستگی خود از سنگینی افکار سابقه، یا بنابربعضی احساسات ناشی از وضعیات وقت، مرجح و صحیح‌تر پنداشته است عالم وجود را از نو بسازد؛ ولو اینکه برخلاف آنطور باشد که هست و قوانین مادی نشان می‌دهد.
این تمایل ناشی از وضعیات که می‌توان گفت طبیعت عمومی فلاسفه است، صورت ثابت و معین تاریخی را داراست. مخصوصن در بین فلاسفه‌ی شرق و اسلام، که قسمت جنبه‌ی تئولوژیک (الاهی) افکار فلسفی آنها بر سایر جنبه‌ها می‌چربد. درحقیقت – جنبه ایده‌آلیست و راسیونالیست فلاسفه‌ی ما و عدم استطاعت علمی، یعنی عدم اتکا به علوم طبیعی و دوری آنها از جریان ترقیات این قبیل علوم، به قدری آنها را تابع فرضیات خود قرار داده است که نمی‌توان گفت در تحت تاثیر علل اقتصادی و اجتماعی بیش از فلاسفه‌ی اروپا به فلسفه صورت تبدلی دایمی داده‌اند. مطالعه‌ی دقیق در کتب ابن‌سینا و ابونصر فارابی، که در حقیقت مبلغ فلسفه‌ی ارسطوست، و رسایل مذهبی‌ترین آنها یعنی غزالی و امثال او و همین‌طور در مولفات و مصنفات متاخرینی، که "صاحب اسفار" [ملاصدرا] و "احسایی" [شیخ احمد احسایی] از نمایندگان مهم آنها هستند، نمونه‌های مثبت و وافی درخصوص این نظریه به دست می‌دهند. همانقدر که این وضعیت، فلسفه را دارای متدهای متحدالتعریف می‌سازد و افکار ناشی از آن را از بعضی جهات، به خصوص جهات اخلاقی نامحدود جلوه می‌دهد؛ طرز تفکر دیالکتیک البته آن را دارای تعریف خاصی می‌کند. افکار در این صورت زمان‌گسیخته نخواهند بود. می‌توان گفت با این طرز فکر که قبول اشیا و تحقیق در آنها از روی طریقه و اصول قطعی و به استناد دلیل محسوس و صحیح باشد علوم فلسفی توسعه بی‌پایان سابق خود را نخواهد داشت. ولی مراد از توسعه‌ چه چیز است درصورتی‌که کتابخانه‌ها پربشوند و مقصود گم؟ و به کدام مقصد باید رسید که برای رسیدن به آن انسان مفهوم و معلوم خود را با قوانین حیات اختلاف بدهد و اشیا را صورتن و علتن و حقیقتن برخلاف درک کند؟
خود من هم تا به امسال کم‌تر ازین فیلسوف‌های عالیمقام نبودم. اساس فرضیات معتبر داشتم. گاهی زمین را از جنس آسمان و گاهی آسمان را از جنس زمین می‌ساختم. افکار فلسفی من بی‌پایان بود. به حضرت احدیت و عالم ابدیت ملحق می‌شدند. دنیا در دست من مثل خمیر بود ولی حالا این خمیر را با دقت و مواظبت معاینه کرده به آن شکل می‌دهم، به آن شکلی را می‌دهم که لازمه‌ی آن است و اگر آن را به گوشه‌ای رها کنم بالاخره آن شکل را می‌گیرد. در قسمت‌های صنعتی خودم به مراتب با تجربه‌تر و بصیرترم. هفته و ماهی نمی‌گذرد که من به درک نکته‌ای موفق نشده باشم.
اگر جوانی در کنج یوش، در این ساعت، با طرز تفکر جدید، اصول کهنه و فلسفی، مخصوصن مربوط به شرق را به هم می‌زند؛ در همان کنج یوش می‌بینی که جوانی دیگر، چهار سال از او بزرگتر، اصول پوسیده‌ی این شعر کهنه و متکی به آن علوم غیرکافی را به هم می‌زند. درصورتی‌که طریق من از جدیدترین طرق نباشد، نسبت به طریقه‌های قدیم شرقی خیلی جدید و شاید جدیدتر از آن برای ملتی باشد که نوز جدید را نشناخته است.
عجالتن تا اندازه‌ای که توانسته‌ام در مطالعات فلسفی سابق خود، همین‌طور در سایر رشته‌ها، مخصوصن پداگوژی، موفق به بعضی اصلاحات فکری شده‌ام. از حسن تصادف در این سابقه که در من است، و وضعیت من باعث آن است، مرا به طرف هر پیشرفت و تجدد پرواز می‌دهد.
لقب «شاعر افسانه» الان به قدری برای من نامناسب است که شاید خود من در شک بیفتم که آیا این من بوده‌ام که دچار ان همه بلیه و رنج بوده‌ام و مثل دیوانه‌ها به کوه‌ها و صحراها پناه می‌بردم! نه اینکه احساسات جوانی و حیاتی در من کاسته شده باشد و پا به سن گذاشته و به این جهت این‌طور شده باشم. امثال ما که اهل شهر نیستیم خیلی بنیه و حرارتمان را حفظ می‌کنیم. بلکه به مرور زمان وضعیات و تجربه به من فهمانید که آن حالات سابقه در حقیقت تسلیم به معایب اجتماعی بوده است و هر قسمت اجتماعی آن ناله‌ی اجتماعی در تحت اسارت دشمن!
من به‌طوری از این میانه گریخته‌ام و خودم را عوض کرده‌ام که شاید هیچ‌یک از معاصرین، تا حدی که می‌شناسم، اساسن با من در این خصوص برابر نبوده و خود را از تحت تاثیر افکار سمی آن نویسندگان پارازیت که قرن 19 نماینده‌های مشهور آن را به جمعیت تحویل داده است، خلاص نکرده باشند.
برخلاف آن مستشرق که مغز مریض مرا از روی "افسانه" غیرقابل معالجه پنداشته است الان سعی دارم بلکه بتوانم در سرزمینی که در آن کار می‌کنم شاعر یا نویسنده‌ی با اصول و طریق معین و ثابت باشم، چراکه معتقدم به خوبی می‌توان ادبیات را در تحت نفوذ و اصول و طریقی جدید قرار داد. زیرا ادبیات حاصل افکار و احساسات است، در این صورت هر اصل و طریقه که به اوضاع خارجی تعلق بگیرد با کمال صراحت در آن می‌تواند دخالت و اثر داشته باشد.
عقیده‌ی کنونی من در نتیجه‌ی وضعیت این است: هیچ تشبیه و هیچ اصطلاح و کنایه و استعاره و هیچ شکل صنعتی و سبک بیان و انتخاب هیچ موضوع، حتا هیچ‌یک از احساسات اگر بخواهند برای ما معنی مفید بنویسند نمی‌تواند آزاد و فی‌نفسه موجود باشند، بلکه وضعیات سیاسی هم در آن دخیل است. یک نفر نویسنده یا شاعر عصر حاضر البته باید خلی مواظبت کند.
توسعه‌ی معلومات انسانی در عصر حاضر از توسعه‌ی ادبیات قهرن می‌کاهد و از آن فقط صورت و قوه باقی می‌گذارد. شاعر و نویسنده باید بداند که قوه و صورت برای به معرض افاده گذاردن ماده و اجرای عمل است. پس از آن باید بداند کدام ماده و کدام عمل. به علاوه اگر بخواهد فقط خودش هم بپردازد می‌بیند که فلسفه جمال و صنعت و فلسفه به معنای وسیع و عمومی خود مطلقن و تاریخ فلسفه و حرفه‌ی خود او تمام مورد احتیاج قطعی اوست، جریان تولیدات فکری و احساساتی بدون ارتباط با وسایل و بدون به کار انداختن اهم وسایل، ممکن نمی‌شود. حال اگر مثل فلان جوان معاصر که مورخ است از به هم پیوستن مطالب و ثبوت تاریخ حیات فلان صوفی و عده‌ی ابیات فلان شاعر و تقلید از فلان پارازیت اروپایی که مرده‌ی هفتصد سال قبل را به تعجیل حلاجی می‌کند، به حلاجی فلان عقیده و حیات از بین رفته پرداختن فایده‌ای مترتب نیست.
بدون وقوف به اصول و منطق تاریخی و داشتن مسلک معین با این قبیل مقالات غلط و با اختیار بی‌طرفی بی‌فایده و گاهی عامل و آلت طبقات موذیه است. زیرا مورخ امروز قهرن باید تا اندازه‌ای یک نفر عالم اقتصادی یا اجتماعی باشد. تاریخ، یک مساله‌ی اجتماعی‌ست، همچنان‌که یک مساله‌ی ریاضی وجود دارد، آن هم برای ثبوت و عمل فکری در یک قضیه‌ی اجتماعی‌ست. احاطه بر مسالک مختلفه ادبی و اشکال صنعتی و تعلیل در آنها و انتخاب آنها هم مربوط به تاریخ است، یعنی قسمتی از تاریخ عمومی‌ست.
به این ترتیب نویسنده و شاعر دیمی و به کلی عاری از فهم مطالب فلسفی و جریان ترقیات آن، من نمی‌دانم برای عصر حاضر چه موضوعی‌ست! جز برای استفاده‌ی شخصی! و چطور ممکن است به اندازه‌ی معلوماتی که قدما داشته‌اند، شاعر و نویسنده‌ی امروز شد؟ و به چه نحو تجدید این بنای کهنه اساس خواهد داشت؟
این است که در موقع نوشتن قطع نظر از اصول صنعتی معینی که در نظر دارم، اول فکری که به مغز من درموقع طرح فلان قطعه یا شعر غیر آن پیدا می‌شود، تعیین احتیاج است. برای چه می‌نویسم؟ آیا فلان عادت و اخلاق با حرف من اصلاح می‌شود؟ برای که می‌نویسم؟ آیا ممکن نیست بهتر از این یعنی نافذتر نوشت؟
به این جهت قطعاتی را که اخیرن می‌سازم با سابق فرق دارد. هم از حیث صنعت و هم از حیث فکر. حتا نوول‌هایی که تمام می‌کنم. البته ایت موفقیت در نتیجه‌ی فکر و زحمت بوده است.
چنان‌که سابقن گفتم به آستارا که رسیدم مدتی فکر من مشوش بود برای اینکه من خیلی متوجه این بوده و هستم که تازه و صحیح و مفید بنویسم. ولی حالیه منظم و راحت فکر می‌کنم، طرز تفکر مادی خواصش این است. مگر اینکه طولانی بودن کار، آن هم با کمی وقت، اسباب ناراحتی مغز مرا فراهم بیاورد.
حال اگر این جرات ناشی از بصیرت را که من در افکار و احساسات خود دارم، نداشتم به کلی از تجربه و پختگی و ذوق و احساسات خود مایوس شده و اصلن شاید ادبیات را ترک می‌کردم. یا اگر این حرفه را که الان دارم وسیله‌ی انجام بعضی خدمات اجتماعی نبود، می‌پرداختم به کارهای دیگر!
چون می‌دانم تقاضای تو این است که مفصل بنویسم، مفصل می‌نویسم این رویه و اخلاق خود مرا هم خوشحال می‌کند.
هیچ‌وقت از فکر کردن فارغ نیستم، عمر من با یک مشت اوراق و کتاب می‌گذرد. یک کتاب مملو از شاهد تاریخی در خصوص همین وضعیت در نظر دارم. خواب من بسیار کم و مملو از خواب‌های آشفته است. شاید بیداری من اغلب ازین آشفته‌تر باشد. فقط گاهی به مرداب نزدیک که زیر کوه واقع است به شکار می‌روم. گاهی هم مثل غراب و ماهی‌خوار با کمال سکوت کنار دریا نشسته‌ام. شب‌نشینی اگر می‌کنم با دو سه فامیل تا اندازه‌ای آزاد است. اخیرن یک گرامافون خریده‌ام، با صفحات ترکی آن بشاشی می‌کنم.
در محلی هستم کاملن از هرحیث ناشناس مگر از یک حیث که گاهی مثل متهمی می‌خواهد مرا دچار زحمت کند. این را هم با وسیله‌ای که می‌دانم رفع می‌کنم. اهمیت ندارد.
عمده‌ترین نگرانی من از طرف شغلی‌ست که اختیار کرده‌ام. انسان کار بکند این، نکند  بدتر. البته در یک منجلاب باید به هر طرف که انسان می‌گردد آلوده شده باشد. جز اینکه عده‌ای در آن غوطه‌ورند و عده‌ای فرار می‌کنند. من و تو شاید از عده‌ی اخیر بوده باشیم. بالاخره برای امرار معاش خود محل دیگری در نظر گرفته‌ام، یعنی در کاغذی که به شیراز به حسام‌زاده پازارگاد نوشته‌ام اشاره شده است که در آن حدود بلکه برای من کار پیدا کند.
شاید در آنجا اسباب بعضی موفقیت‌های ادبی هم برای من فراهم شود. ولی درخصوص شغل و وضع امرار معاش اساسن صورت است که عوض می‌شود نه ماهیت. انسان باید هر ساعت خود را از بس که ناجور با دیگران است و خاموش می‌نشیند مثل جاسوسی در میان عده‌ای دشمن ببیند!
درحالتی که هم‌قطارهای من با کمال افتخار به خودشان عنوان معلمی می‌دهند، من با سرشکستگی در پیش نفس خودم این عنوان را به خودم می‌دهم مخصوصن آن رشته‌ای را که من درس می‌دهم و برخلاف هندسه و شیمی بیشتر با افکار اجتماعی سروکار دارد. جز اینکه با خودداری و احتیاطی که در موقع تدریس دارم خود را کم و بیش تسلی می‌دهم. البته درخصوص تعلیمات در هر قسمت فکرهای ممتد دارم که بقیه‌ی فکرهای قبل است و با اصطلاحات و مطالعات ثانوی نتیجه‌ی تجربه این دو سال معلمی در آذربایجان.
ولی اشتغال من به کارهای شخصی زیاد است. من به قدری مغناطیس‌شده‌ی بلایای وارده و وضعیات بعضی طبقات هستم که در استرداد و بازخواست کسر حقوق خودم هم اهمال می‌کنم. درحقیقت خود را بی‌عرضه وانمود می‌دارم. اگر یکی دو کاغذ در این خصوص نوشته‌ام از روی هیجان بوده و بلاتعقیب مانده است. من منتظرم که تو هم مفصل از گزارشات خودت در این فصل زمستان در یوش بنویسی.

برادر و همفکرت
نیما یوشیج


* مختصری درباره‌ی سرنوشت لادبن (رضا اسفندیاری):

سرنوشت رضا اسفندیاری، لادبُن، تا آنجا که من می‌دانم برای نیما مبهم و پوشیده ماند. بدون شک می‌دانست برادرش را بلایی آمده، اما تا چه آمده، نمی‌دانست نیما و بی‌خبر مُرد از برادرش و لابد امیدوار: "گرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم/ تو را من چشم در راهم" (زمستان 1336)- "این منم مانده به زندان شب تیره که باز/ شب همه شب / گوش بر زنگِ کاروانستم" (آبان 1337) و یا می‌دانسته نخواسته بر خود بباوراند. به هرحال من نمی‌دانستم با اینکه خیلی جستجو کردم همه بی‌توفیق آنچه حدس‌زدنی – و مدارکی هم بر اثبات آن دیده بودم اما اسم‌ها را نمی‌دانستم -  این که کمونیست‌های ایرانی مقیم شوروی در دهه‌ی سی هم درامان نماندند از پاکسازی‌های استالین. دیروز به دقت و اشاره‌ی دوست عزیزم آرش جودکی، در پاره‌ی دوم مقاله‌ای از آقای "خسرو شاکری" – که اخیرن با عنوان "اندر پایه‌گذاری حزب توده به دست اداره اطلاعات ارتش شوروی" در دو پاره، به سایت "گویانیوز" منتشر شده که حاوی مستندات تاریخی ارزشمندی‌ست. –  چه بر سر لادبن آمده پیدا شد: "همین كه امر حضور كمونیست‌های ایرانی در اتحاد شوروی عنوان شد، بخش امور كادرهای كمینترن اطلاعاتی در مورد آنانی كه هنوز در اسارت «اِن.كا.وِ.دِ.» قرارداشتند فراهم آورد: محمد آخوندزاده، حسن حسن اُف (پورآفر)، عبدالحسین حسابی (دهزاد)، كامران (نصرالله اصلانی)، رضا اسفندیاری (لادبن، برادر نیما یوشیج)، ابوالقاسم اسدی، كریم نیك‌بین، و حسین رضایف (شرقی). رئیس بخش كادرهای كمینترن، گُلیایف در نامه‌ی خود به دیمیتروف یاد آور شد كه «اكثریت» كسانی كه «دُرود های زندانیان ایران» خطاب به آنان بود «تحت سركوب [اسارت] «اِن.كا.وِ.دِ.» قرار داشتند.» گُلیایف به این هم اشاره كرد كه نامه‌ی ارسالی دُرود از زندان تهران «به هیچ وجه شگفت‌انگیز» نبود، «چه بزرگ علوی و محمد بهرامی نمی‌توانستند دانسته باشند كه به سر رفقایشان چه آمده بود»..." آنچه در از ادامه برمی‌آید اینکه ایشان در سال‌های 1937 و 1938 دستگیر شده و به زندان افتاده بودند. اما آنگونه که شاکری در "نتیجه‌گیری" عنوان می‌کند آنها را نه تنها به درخواست "عبدالحسین نوشین" به ایران بازنگرداندند، بلکه در اسارت به قتل رساندند: "این نیز جالب توجه است كه شوروی ها تقاضای نمایشنامه نویس كمونیست ایرانی، ع. نوشین، و دیگران، دایر بر بازگشت دادن برخی كمونیست‌های ایرانی، كه از تصفیه‌های استالینی جان سالم به در برده بودند، را رد كردند و پس از آن، كسانی را كه در اردوگاه‌های «اِ.كا.وِ.دِ.» اسیر بودند به قتل رساندند." و از آنجاکه نامه‌ی نوشین به سال 1941، 1320 خورشیدی، ارسال شده، به نظر می‌رسد آن عده‌ی باقیمانده از تصفیه‌حساب‌ها که همچنان در اردوگاه کار به اسارت بودند، و لادبن در میان آنها، در همان سال یا کمی پس از آن معدوم شده‌اند.

"جاده اما ز همه‌کس خالی‌ست
ریخته بر سرِ آوار آوار..."



Monday, December 5, 2011

به لادبن / 1301 - فوریه 1923/ طهران

15 دلو 1301
4 فوریه 1923
طهران



برادر عزیز من


نمی‌دانم زیادی کار و زحمت‌های جمعیت تو را اینقدر به مفارقت عادت داده یا ازگردش حوادث است که من اینجا و تو آنجا هرکدام به یک طرف افتاده و با قلب خودمان زد و خورد می‌کنیم. مادرم به یاد تو گریه می‌کند. خواهر کوچکم او را تسلی می‌دهد و در حالتی که خودش هم دستمال سفید خود را روی چشمها برده مشغول گریه است. اما من برای اینکه می‌دانم به سلامت هستی کم‌طاقتی ندارم. همین که چند ماه می‌گذرد و از تو کاغذی نمی‌رسد با وجود اینکه به فاصله‌های دور خبری از تو نمی‌دهند آن‌وقت اضطراب خیالی شروع می‌کند که در قلب من رخنه پیدا کند کجایی! چه می‌کنی!... گمان می‌بری همین که دریا و البرز میان ما فاصله انداخته و مکتوب من به تو نرسیده است، تو را فراموش کرده‌ام؟ اینجا تا قفقاز هرقدر دور باشد تو خیال من هستی که هرقدر دور بشوی به یک توجه به طرف من عودت می‌کنی. در خواب من هم مرا به حال خود نگذارده و خیلی اوقات پیش چشم من ظاهر شده‌ای. اما این چطور است عزیزم که هروقت تو را به خواب دیده‌ام ساکت و پریشان بوده‌ای! چنانکه گاهی به حال تو رقت کرده‌ام. کاش در بیداری تو را می‌دیدم! این دفعه‌ی آخر که به گورستان خودمان رفته بودم خیلی خیال گذشته تو را به من یادآوری می‌کرد. مخصوصن وقتی که به گردش می‌رفتم. وقتی‌که کنار چشمه‌ی "فراکش" نشسته و به دورترین قله‌ها تماشا می‌کردم؛ هروقت از صحرای باصفای خودمان می‌گذشتم و صدای قهقهه‌ی کبک‌ها را از کوه می‌شنیدم.
وقتی که سر قله‌ی جنگلها ایستاده و یا جلوی دریا نشسته با قلب سوخته‌ام نجوایی داشتم، همه‌جا جای توی خالی بود.
شبها که از کوه‌ها می‌گذشتم و ستاره‌ی صبح را که از گوشه‌ی کوه مغرب به من دزدیده نگاه می‌کرد می‌دیدم، در این فکر بودم که این سرگردان در آن تاریکی‌ها به کجا می‌رود. صدای زنگ بزغاله‌ها را که می‌شنیدم وقتی که آفتاب در دره‌ها سایه می‌انداخت، عزیزم، همه‌جا به یاد تو می‌افتادم! که چقدر اوقات در این موقع‌ها با هم بوده‌ایم. حالا فرسنگها از هم دور شده‌ایم. تو میان هیاهوی جمعیت گرفتار شده و من در تنگنای دیوارهای شهری به حبس افتاده‌ام. هروقت در این نوع زندگی فکر می‌کنم چطور افسرده نشوم؟
قلب ناشکیبای من چنان مشغول سوختن است که همین روزها نزدیک بود مرا هلاک کند.
خیال می‌کنی برادر تو خاموش شده است؟ نه! من اینقدر خوشبخت نیستم که قلب من مرا آسوده بگذارد!
آسمان بالای سرم مثل دریایی پر از اشک موج می‌زند! زمین زیر پایم پر از خون است! من کجا و خاموشی کجا!
همه‌چیز مقهور طبیعتی‌ست که در اوست. گرسنه به اختیار خود غذا نمی‌طلبد. پرنده به اختیار خود در حرکت نیست که خود را بسوزاند یا نه. اراده‌ی عاشق از فولاد محکم‌تر و از برگ گل لطیف‌تر است.
من خاموش نمی‌شوم مگر برای اینکه بیشتر حس انتقام سخت و گذشته‌ی تغییرناپذیر را در قلب خود ذخیره کنم.
به خاموشی کائنات مانوس هستم که دور از جمعیت روی قله‌ی کوهی نشسته به پاداش محبت خود بسوزم. اما نه مثل آن مستی خاموش می‌شوم که در خاموشی خود به خواب می‌رود.
آیا هرگز قلبی سمج‌تر از قلب من دیده‌ای که هیچوقت از کار نیفتد؟ اگر نگاه خود را یک بار دیگر به طرف انزوا پرتاب کنی خواهی دانست در چه حالم. بدتر از همه گیرودار من فقط باطنی نیست. هروقت بدبختی می‌خواهد کفش و کلاه مرا بدزدد یا آذوقه‌ی مرا کم کند، درست مالیخولیایی می‌شوم و در سایر اوقات مصایب برای من موقع معینی دارد که کمتر مخوف است.
تعجب نکن چرا انزوا را اینقدر دوست دارم. تو را به طراوت صبحگاهی، به نسیم سحری قسم، مرا به حال خود بگذار. به قلب سوخته‌ی من دست نزن تا صدای من به طرف عالم بالا بلند شود و من بتوانم خودم را تسلی بدهم.
اگر ممکن باشد این عادت دیرینه که با آن انس گرفته‌ام از من دور شود زندگانی طوری ساحت خود را در نظر من تغییر خواهد داد که با آن چندان کشمکشی نخواهم داشت و آن‌وقت مثل سایر مردم خواهم شد. این چیزی‌ست که به تجربه رسیده‌ است: هرقدر قلب عاشق من به جمعیت نزدیک شود، زندگانی کم‌کم مطبوعیت و قشنگی خود را گم می‌کند. اشخاصی که در جنجال اجتماع افتاده‌اند حالت غریقی را دارند که هنوز زنده است و در آب غوطه می‌خورد. اما خودش را گم کرده، نه درست می‌بیند و نه می‌شنود.
تو که بچه‌ی انزوا هستی و اتفاقن در وسط جمعیت افتاده‌ای، اگر کشمکشهای خود را با آنها تمام کنی، یقین دارم بیشتر از من سماجت خواهی داشت که به حالت اولیه و طبیعت بازگشت کنی.
من هرگز انزوای عزیز خود را به بهای چیزهای بیهوده نمی‌دهم و قلب خود را که به قیمت کائنات تمام شده تسلیم جمعیت نمی‌کنم.
کسانی که شخص با آنها انس گرفته، عوالم باطنی و سایر چیزها هر کدام از شوق و محبت من سهمی می‌برند. بیش از این خیلی دشوار است که انزوای خود را از دست بدهم. مطمئن باش که جمعیت هم سهم خود را از من دریافت می‌کند. اگرچه آنها مایل نیستند که وسیله‌ی خوشبختی خودشان را به دست بیاورند و در ازای زحمت، با شخص دشمن می‌شوند. مثل اینکه بچه‌هاشان را کشته یا چشمهایشان را کنده باشی. اما من به آنها اعتنایی ندارم. هیچ چیز ازین چیزها نمی‌فهمم مگر اینکه حس سوزان خود را اطاعت کنم. نمی‌دانی چقدر این زحمت به قیمت گران برای من تمام می‌شود. برای اینکه به من مزدی نمی‌دهند که معیشت خود را به آسانی بگذرانم!
گمان می‌کنم کسانی که نزدیک تو زندگی می‌کنند نزدیک به همین جورها با تو رفتار کنند، منتها از حیث دیگر؛ و روی هم رفته آنطور که می‌توانند از تو فایده نمی‌برند. من تمام اخلاق و عادات مردم را با اشک چشم و خون دل شست‌وشو داده‌ام، همه‌کس را می‌شناسم.
تاریخ گذشته را باز کن. یخ‌بندان سیبری، تاریکی زندانها را که نصیب مردمان مهم آن سرزمین شده است بخوان. هنوز Satkeff ناله می‌زند و Osstaierriske گریه می‌کند.
اینها از پستی و سیاهی قلب انسان است. طریقه‌های خوب و صورتهای مختلف ظاهری هرگز نمی‌تواند آن را سفید کند. منتها تا یک اندازه‌ای، ازین جنسی که نمی‌خواهد به طیب خاطر با جنس خود صلح کند، از جنگ جلوگیری می‌کند.
آیا همچو نیست عزیزم؟ استعداد و عاطفه‌ی اشخاص طبیعت ضعف و شدت ندارد؟ و آیا خوبی و بدی هرکس نتیجه‌ی این ضعف و شدت نیست؟
مردم از حیث چگونگی ذاتی همیشه همان مردم‌اند و هرگز عوض نمی‌شوند. وضع زندگانی و شکل تکامل آنهاست که تغییر می‌کند.
مقصود این است در آنجا یک دسته مردمی هستند که تو را معطل کرده‌اند. این‌جا هم یک قسم مردمی که می‌خواهند نان و آب را بکلی از من بگیرند. پس شخص اینقدر نباید فریفته‌ی مجازیات بشود که خود را فراموش کرده و به تمامی تسلیم جمعیت کند.
زندگانی پرتو ضعیفی بیشتر نیست که پس از چند لحظه خاموش می‌شود. باید وقت را از دست نداد که تمام محبت‌ها مجازی و از فرط محبت شخصی پیدا شده است. آنطور که خودت نوشته‌ای و برادر خواجوی هم به من خبر داده است به تو از حیث معیشت بدون منت سخت نمی‌گذرد و برای من هیچ‌چیز نحس‌تر از این نیست که در این شهر زندگی می‌کنم.
چندین مرتبه مالیخولیای من به طرف بیابان و گمنامی‌های سخت کشید. چند مرتبه هم نزدیک بود پیش تو بیایم اما برای اینکه می‌دانم مرا دیوانه‌ای مشاهده خواهی کرد که از من خواهی گریخت، از این قصد منصرف شدم.
باری عزیزم! من به هیچ کدام از اهل این شهر نتوانسته‌ام مانوس شوم. مردم سعی دارند مرا داخل همهمه‌ی خودشان بکنند و هنوز نتوانسته‌اند.
سه چهار نفر که در این شهر به نویسندگی مشهور هستند چند ماه است با من آشنا شده‌اند و به قول خودشان دوست.
اینها همه مردمان غریبی هستند که هرقدر می‌خواهم در معابر روی خود را از آنها برگردانیده آشنایی را به هم بزنم، اینقدر سماجت دارند که میسر نمی‌شود!
چند قسمت کوچک از نوشته‌های مرا در روزنامه‌هاشان نوشته‌اند و من از این مساله بیشتر اوقات افسرده می‌شوم که بعضی‌ها صورتن مرا می‌شناسند!
حکایت غریبی در اینجا مشاهده می‌شود. وقتی که به آنها راست می‌گویم تعارف فرض می‌کنند و هرگز نشده است که به دلخواه من مرا با دیگران نشناسانند.
با وجود اینکه به آنها بارها گفته‌ام در سیاست و جزییات عارضی میل ندارم مداخله بکنم، باز هم سماجت دارند مرا فریب داده و مثل خودشان دروغ‌گویی کرده روزنامه‌نویسی کنم.
هرکس به خیال اینکه با من هم‌صحبت شود خودش را به من می‌رساند یک مکتوب من او را از اهلی شدن من مایوس کرده، رد می‌کند و برای خوش‌آیند او به سر مکتوبش دوست خطاب می‌کنم.
در حقیقت عیب بزرگ برادر تو این است که با مردم جوشش ندارد. اگر من اینقدر مجازی‌پرست بودم که به عشق شهرت از در و دیوار بالا می‌‌رفتم برای جمعیت فایده‌ها داشتم.
بی‌میل نیستم که مشهور بشوم و گذران مادی خود را به کمک آن خوب کنم. چون‌که مردم به کسی که فکر و خیالش به نظر آنها اهمیتی دارد، توجه کرده او را از شر زورگویی دیگران حفظ می‌کنند. اما این‌طور اشخاص هم در مشرق خیلی کم و به ندرت دیده می‌شود که شخصی را بشناسند.
دراین‌صورت برای من شهرت اینقدر ثمره‌ی مادی نخواهد داشت و یک تماشا و مشغولیات روحی دارد. آن هم کم. حوصله ندارم مثل دیگران تمام حواس خود را جمع این کار بکنم. مادرم سعی می‌کند که یک آدم اداری بشوم. پدرم می‌خواهد پسرش خرج خود را بتواند به شخصه بگذراند. هرکسی در سرنوشت و آتیه‌ی من به خیال و سلیقه‌ی خود حدس می‌زند اما استقلال قلب هرزه‌گرد من مرا اینقدر تنبل بار آورده است که هرگز نتوانسته‌ام به سلیقه‌ی آنها خود را عادت بدهم.
به نظرم بیشتر از دو سال اداره را ترک کردم. این مدت را که به انزوا گذرانیدم و بیشتر اوقات آن هم در شهر بود سرگذشت تازه‌ای در آن است که نمی‌خواهم الان برای تو شرح بدهم.
سه ماه است که بدون مزد به اداره می‌روم آن هم اینقدر غیر مرتب و اینقدر با حواس پریشان و فراموشی کار می‌کنم که رییس من از من رضایت ندارد. هرچه فکر می‌کنم ابدن به درد این کار نمی‌خورم و باز هم برای رضایت مادر و خواهر و پدر می‌خواهم خود را عادت بدهم. شاید اگر به من می‌گفتند کوه البرز از جا بکنم آسان‌تر از این بود. بعضی از اینکه خیال می‌کنند اداری شده‌ام تعجب می‌کنند و من هم حقیقت حال خود را از آنها مخفی کرده‌ام، برای اینکه انسان دردش را باید به کسی بگوید که او بتواند شخص را معالجه کند یا تسلی بدهد.
همین که ازین زندان بزرگ که در آنجا کار می‌کنم بیرون می‌آیم به طرف خانه حرکت می‌کنم، یا اگر برای گردش باشد که مغز خسته‌ام را راحت کنم به طرف خیابان‌های شمالی این شهر که بالنسبه خلوت است می‌روم. اما گردش در همچو جاها هم ابدن مرا خوشحال نمی‌کند و حظی نمی‌برم. وقتی که پرنده‌ها را می‌بینم از روی شاخه‌ها می‌پرند، هوا وقتی که می‌بارد و قله‌ی بزرگ البرز از برف و یخ پوشیده می‌شود به یاد کوهستان خودم می‌افتم.
کاش پرنده بودم که می‌توانستم به آزادی حرکت کنم! ابر بودم که همیشه در فضای لایتناهی سیر کنم! آری لادبن عزیزم من آرزوی بودن همه‌چیز را می‌کنم جز آرزوی انسان بودن را.
مادرم این روزها برای خواهر کوچک من کبک زنده‌ای خریده است و من خودم پرهایش را به دست خودم، مثل اینکه با او کینه‌ای داشتم، بریدم. در این حین به او می‌گفتم: مثل من اسیر شو. حقیقتن به این حیوان قشنگ حسد می‌بردم که چرا تا به حال آزاد بوده است.
با یک جوجه‌ی خاکستری رنگ که در خانه داریم و در جلوی اتاق من دانه برمی‌چیند، انس گرفته‌ام. اما بیشتر اوقات مکدر و در گوشه‌ها سرش را در سینه برده ایستاده است. مادرم می‌پرسد چرا کبک ما آواز نمی‌خواند؟ من به او جواب می‌دهم چون اسیر است!
یقین دارم اگر تمام اقسام دانه‌ها را برای این حیوان تهیه کنند باز هم ناخوش خواهد بود، برای اینکه در اسارت است و از آشیانه‌ی خود دور مانده. بیشتر اوقات حالت قلب خود را از یک جهت با او تطبیق می‌کنم. حقیقتن من مثل یک پرنده‌ی صحرایی هستم که از دور ماندن از کوهستان خود مکدر می‌شوم.
اینقدر در این جمعیت بیگانه شده‌ام که وجود من برای خود من نیز تماشایی‌ست. چه کنم عزیزم، گناه قلب من است، چاره‌ای ندارم. آب و هوای این شهر هیچ به من سازگار نیست. بیشتر اوقات برای کسالتهای مزاجی محتاج هستم به طبیب رجوع کنم. طبیب هم از حال من، وقتی شرح خود را می‌دهم، تعجب می‌کند. چون یک نفر آدم جسمانی‌ست تمام امراض مرا ناشی از امراض جسمانی می‌داند، مثلن مرض قلب. راست است که هوای شهر جسم مرا ضعیف کرده است، اما حس من هم بی‌تقصیر نیست. به من سفارش کرده‌اند کم بنویسم و بخوانم، اقلن هفته‌ای یکی دو روز به شکار بروم.
طبیب خانوادگی گفته است: اگر این آدم به کارهای فرح‌آور مشغول نشود تا اول بهار دیوانه‌ای صحرایی می‌شود.
خوب کم‌حوصلگی و کدورت مرا استنباط کرده است. عزیزم من هیچوقت از تماشای اطراف این شهر خوشحال نمی‌شوم که به شکار بروم.
نوشته بودی خواهر کوچک من البته به مدرسه می‌رود؟ این بچه هم که هنوز داخل هفت سالگی نشده است، صورتن به تو بی‌شباهت نیست، استعداد خوبی دارد. کنجکاوی او به حدی‌ست که از تمام اوضاع و چیزهایی که در خانه با هم صحبت می‌کنیم خبر دارد و در هر موضوعی خودش را داخل گفتگو می‌کند. حافظه‌اش به اندازه‌ای قوی‌ست که اگر پشه‌ای در هوا بپرد به خاطر می‌سپارد. روح جوان او اجتهادات طولانی ندارد، اما از بس که شنیده است از این مردمی که در اطراف دیوارهای این شهر دعویها دارند اینقدرها در بعضی جهات به تعجب نیفتاده است و در صفات سالم خیلی از آنها بهتر است. سلیقه‌ی خوبی هم دارد که به قناعت و زندگانی ساده و دهقانی نزدیک می‌شود. این روزها پیش خواهرش الفبای فارسی را می‌خواند و خیلی زود یاد می‌گیرد. اگرچه بارها به خواهرم عقیده‌ی خود را گفته‌ام که باید اراده و طبیعت را آزاد گذاشت و بچه تا وقتی که دندانهای اولش نریخته است لازم است به بازیهای بچگانه‌ی خود مشغول باشد، اما چون این شاگرد کوچولو به خواندن خیلی شوق دارد او هم او را درس می‌دهد. و من خیلی خوشحال می‌شوم وقتی می‌بینم بچه‌های خانه‌ی ما بهتر از بچه‌های شهری هستند.
آن یکی خواهر ما هم که خانه‌ای جداگانه دارد؛ اگرچه استعدادش از جنس استعداد این بچه نیست باز عیبی ندارد. آدم سالم و آرامی‌ست که به کار خانه‌ی خود مشغول است.
پدرت سالم و خوش است. خالویت چند ماه است از بغداد آمده و تا حال خیلی یکی دو مرتبه برای تو کاغذ نوشته است. خیلی به ما اظهار مهربانی می‌کند.
آن یکی خواهر هوشمند ما هم برایت جداگانه کاغذی نوشته است.
اینها تمام گزارشات فامیلی است. هیچ‌چیز در بین اینها برای من رقت‌انگیز نیست که وقتی مادرم را می‌بینم از دوری تو گریه می‌کند! یک مادری که همه نوع صدمات برای بزرگ کردن فرزندش کشیده، امیدها داشته و حالا می‌خواهد به مقصود رسیده باشد چرا دلتنگی نکند؟
خیلی رقت‌انگیز است وقتی که خواهر کوچک من تار می‌زند و دوتایی اشعار محزون مشرقی را می‌خوانند یا وقتی که پدرم برای مشق دادن به او تار خود را به دست گرفته یکی از نواهای کوهستانی را شروع می‌کند.
حقیقتن این جا هم که مسکن گرفته‌ایم خانه‌ی کوچک غریبی‌ست که غروبهای شهر را غم‌انگیزتر می‌کند.
پیش از این در باغ باصفایی نشسته بودیم که به یک جنگل کوچکی شباهت داشت. درختها غیرمرتب و از هرقسم میوه داشتند. همه‌چیز از حیث موقعیت مکان در آنجا خوش بود اما زخمی آنجا به قلب من زد که اثر آن همیشه باقی‌ست. یک وقتی برای تو این سر قلبی را تعریف خواهم کرد.
می‌خواهم بدانم به تو چه می‌گذرد و با مردم چه نوع سلوک می‌کنی. غالبن مردم وقتی که نمی‌توانند ظاهرن به جنس خودشان اذیت کنند، دوستی می‌کنند. اما باطنن به اصل ذات خودشان عمل می‌کنند. به مردم اعتماد مکن و درباره‌ی آنها بدگمان باش. این وسیله‌ای‌ست که تو را از شر آنها محفوظ می‌دارد.
از کسی که با تو کار می‌کند به محض اینکه به تو دروغی گفت و چیزی را از تو پنهان کرد، یا دقت نکرده چیزی را که تو شک پیدا کرده‌ای تصدیق کرد، احتیاط کن. به خویش و آشنا اطمینان نکن که غالبن همین نوع اطمینان‌های ساده شخص را دچار مخاطره و ضرر کلی می‌گرداند.
به زبان شیرین و قیافه‌های پر از هیجان مردم نگاه نکن، آنها را با اعمال حقیقی‌شان بسنج.
البته عزیزم تو خوب احتیاط می‌کنی و ازین طرف دریا تا آن طرف، تجربه‌ها ذخیره کرده‌ای. تو الان پهلوان بزرگ این میدانی که باید به کمک تو فریادها بالا رود. داروی دل‌سوختگانی که از تو شفا می‌طلبند.
دلم میخواست اینجا بوده باشی تا کتابهای مرا بخوانی و من هم از نوشتجات تو بخوانم. اینهایی را که می‌نویسم برای این است که از دورافتادگان خودت بی‌خبر نباشی و تو هم همین‌طور طولانی بنویسی.
به این عقیده نباش که مکتوب تو همیشه مختصر باشد. بلکه گاهی هم قلب و حوادث انسان را مجبور می‌کند که به عکس عقیده رفتار کند.
مکتوب دو دوست یا دو برادر سرگذشت آنهاست که باید مثل یک سرگذشت از وضع زندگانی، حالات باطنی، چگونگی گذران و اتفاقات تازه‌ای که برای شخص رخ می‌دهد حکایت کند.
این چطور می‌شود عزیزم! شاید از کمی فرصت و خستگی خیال است یا حوصله نداری که این‌طور مکتوب خود را در چند خط کوتاه تمام می‌کنی!
مادر تو و خواهر تو، پدرت و برادر تو و هرکه تو را دوست دارد منتظر است اقلن وقتی که مکتوب تو را به دست می‌گیرد یکی دو ساعت با او صحبت کنی.
آه! عزیز من! آنها نمی‌دانند که تو در وقت نوشتن قاعده‌ی اختصارنویسی را در نظر می‌گیری.
الان فقط می‌دانم زندگی می‌کنی. اما دل سوخته‌ی من هرگز به این راضی نمی‌شود تا اینکه بداند چطور این زندگانی را می‌گذرانی. با حوادث چه نوع سازگاری می‌کنی؟ از انزوای عزیز، از گوشه‌های جذاب طبیعت و زندگانی خوش دهقانی از همه‌چیز دور شده‌ای. حالا به جای صدای یک پرنده که روی شاخه‌های صحرا آواز بخواند، صدای آن همه انسانهای کج‌سلیقه را که مخل التذاذ باطنی می‌شوند، می‌شنوی. تمام سختی‌ها که می‌کشی برای جمعیت است، می‌دانم. اما برای من بنویس. سیاسی لازم نیست، که بتوانی یا نتوانی، از سرگذشت خودت برای من حکایت کن که من به همین مشتاقم. گفتنی‌ها هست، شنیدنی‌ها وجود دارد. لادبن عزیزم بیش از این نمی‌خواهم پرگویی کنم و به رسیدن مکتوب نازنین تو منتظرم!


برادر تو
نیما

Sunday, November 13, 2011

به لادبن / حمل 1304


10 حمل 1304
طهران


لادبن عزیزم

با وجود تنبلی کاغذهای من پی‌درپی می‌شوند، مثل امواج به هم برآمده‌ی دریا که می‌خواهند سد محکمی را در ساحل تکان بدهند.
آیا توانایی آن را خواهم داشت که نویسنده‌ی اعجوبه‌ی سیاسی و محبوب داغستان را متزلزل کنم؟
من هم غالبن خود را محتاج به تحریک می‌دانم تا اثراتی را که عشق و طبیعت و انقلاب خاطر و طغیان هوا و هوس در من به یادگار گذاشته‌اند، محفوظ بدارم.
توهمات بیهوده، تخیلات باطل، همه را در طبیعت دوست دارم. دوست بی‌اساسی، دوست درد و غم.
تو هرگز قلبی موهوم‌طلب‌تر از قلب من ندیده‌ای... چرا از آن پیروی نکنم؟
اغلب چیزها که می‌خواهند به ما زندگانی را دستور بدهند مصنوع و چون در اساس طبیعت تفاوت و تسلطی به هم نمی‌رسانند، بی‌فایده است. هنوز علم اخلاق، وظائف‌الاعضا، علم ابدان و معرفت‌الروح و غیره به کمک هم نتوانسته‌اند اسراری را که موجده‌ی اخلاق انسانی‌ست به طوری جزیی و قابل اهمیت فاش کنند. تا با علم طبیعی قوانین یک اخلاق علمی را در عالم حیوان و بطور اخص در انسان تربیت نداده‌ایم، لازم است از طبیعت اصلی خود متابعت کرده بتوانیم به دلخواه زندگی کنیم. از این جاست که فکرم را جریان می‌دهم: هدایت کردن اشخاص باید تابع طبیعت آنها باشد.
من بارها به تجربه و معاینه دانسته‌ام از چه راه مدرسه و کتاب اخلاق جز خفگی و انقیاد و بی‌اقتداری فکری و خیالی چیزی در اطفال تولید نکرده است.
هر نوع هدایتی وقتی مخالف با ذاتیت باشد همین اثرات معکوس را دارد. یا اصلن بدون اثر است. مثلن شاعر، بیش از تبدیل اساس حساسیت دماغی‌اش به یک حساسیت ثانوی تا شاعر است وهم، خدا و ناله او را در طبیعیت و مبارزات قلبی‌اش تنها نمی‌گذارند.
وقتی که این نوع هدایتها در ما بی‌اثر ماند، ما چه هستیم – همان فطرتی که بوده‌ایم. و اشکال مختلفه‌ی زندگی و تربیت فقط ما را رشد داده و یا به حال خود نگاه داشته است: چون تصرف کامل در طبیعت نداریم و به متابعت ذاتیت دماغ و مزاج و جسم و سایر نوامیس وراثت پیشرفت می‌کنیم. بیش از ادوار آینده اخلاق ما معلول زمان و مکان، که به نظر من علت ثانوی قانون تکامل‌اند، خواهد بود.
اینها خلاصه‌ی به هم پیچیده‌ی عقاید من است. این نوع نکات را در کتاب "براد" تا اندازه‌ای تشریح کرده بودم. اما از پریشانی و خستگی حواس و غیظ و غضب کتابم را پاره کردم. بعدها دوباره خواهم نوشت و راجع به ارتباط قلب با خدا و غلبه‌ی موهوم در انسان که مثل حقیقت موثر است. شعر و شاعری کفایت می‌کند.
در موضوع فکر ما نمی‌توانیم همه‌جا خیالیه Idealism و روحیه Spiritualism را برای تحقیقات خودمان در نظر بگیریم. باید ارتباطی بین اقسام نظریات فلسفی موجود باشد. چون کاملن مشهود است و معلومات خود را با تجربه و اختیار فنی و تجربه‌های حسی ظاهره مربوط نمی‌بینم و خاصیت ذهن این است که در تمام اعمال خود دارای یک ارتباط با آثار حتمی مادی یا مسلم فی‌ذاته باشد هیچکس نمی‌تواند این ارتباط را کاملن و مطلقن مادی بداند.
هرقدر هم علم طبیعی پیشرفت کند نقصان معلومات بشری از افراط زیاده از حد در یکی از این دو جهت است: مادیه – روحیه.
می‎توان گفت لانژ F.A Lange در کتاب معروفش (تاریخ مادیه و انتقاد و اهمیت آن) بد چیزها ننوشته است. "بوخنر" هم در کتاب کفرآمیزش (کتاب قوه و ماده) غلو کرده خود را گم می‌کند.
اسپنسرها و داروین‌ها، آنهایی که پیشروان نهضتهای جدیدشان می‌شمارند، هرکدام عقاید شخصی‌شان را ابراز داشته‌اند. خوب یا بد تمام عقاید و تصرفات انسانی جزیی از طبیعت است و جزء نمی‌تواند بالاخص شامل و محیط کل باشد.
نصف عقاید دفاعیه‌ی دیگران هم که اساسش بر قیاسات مترتبه و آرای منطقی است به عقیده‌ی من جز هجو جنس بشر چیز دیگر نیست.
آری لادبن عزیزم! برادرت خیلی در افکارش سرگردان و قانع‌نشدنی‌ست. تو محال است همجنس من نباشی پس این همه از فکر چه می‌خواهی؟ عاشق! قلبت کجاست؟ عاقبت حیات، زمانهای ممتد، اضمحلال آثار را از نظر بگذرانیم. به عجز و بیچارگی خودمان رقت بیاوریم.
پیش از همه‌چیز به قلبمان رجوع کنیم. لادبن خدا آنجاست. او را در وقت عجز و شداید می‌بینند. با شعر به او تقرب می‌جویند. سایر اوقات غرور، خیال‌بافی و عقل این معرفت را در قلب مردم خفه و زایل می‌گرداند. با  شعر به او حمله می‌بریم. با شعر از او دور می‌شویم. به عقیده‌ی من شعر و مجذوبیت در عالم صفای باطن است، که مذهب آینده را برای عده‌ی معدودی شاعر ترتیب می‌دهد و این مذهب عمومیت خواهد یافت در وقتی که تمام دماغها مثل دماغ شاعر ساخته شده باشد. لکن ما در معیشت اجتماعی و ابلاغ تعالیم جدید و مقدس نباید زحمت اثبات عقایدی را به خودمان بدهیم که نفع و ضرری عمومی در آن نیست به آسانی از راه عقیده‌ی اشخاص در قلبشان نفوذ کنیم. سایر چیزها همه شعر است، یعنی یاوه، و به تدریج درست می‌شود. مردم که غالبن کم‌حس و بی‌وحیات‌اند بعد از گشایش معاش اول چیزی را که رها کرده و اسم از او نمی‌برند خداست.
آیا مردم را نمی‌شناسی؟... همه‌چیز در نظر انسان است که اهمیت می‌یابد و در آن سماجت می‌کند: شروع کنیم به اینکه خیالمان را تسلی بدهیم، تسلی می‌پذیرد. آن را به تشویش واداریم، مشوش می‌شود. ناله‌ی شاعر از این نوع اغواهای روحانی پیدا شده است. هرقدر به آنها نزدیک‌تر مبتلاتر.
او خدایش را هم در بحبوحه‌ی خیالات و هیجان قلب‌اش مشاهده می‌کند. بدون توقع و امید، تقرب به درگاه الاهی فقط برای اوست. ولی سایر مردم، آنها دیگر چه می‌سرایند. به زحمت وصله‌ای از قلب شاعرند که خدا را به خودشان می‌بندند. مسجد و کلیسا و عبادات لفطی را بدون قابلیت در این مقام یک نوع جد و جهد و وسیله‌‌‌ی بازی قرار داده‌اند و فقط برای طمعکاری و جاه‌پرستی خودشان، به عکس شاعر.
لکن اگر تمام سکنه‌ی روی زمین در شعر مستغرق می‌شدند به کار دنیا به طور اکمل کی رسیدگی می‌کرد؟
 تو به قلب من نزدیک شو تا بدانی با جسم و روح خود جداجدا چگونه معامله می‌کنم: امید واستقامت برای زمین، یاس و عجز برای آسمان. آیا لازم است خود را به تو که بیش از هرکس به من آشناتری بشناسانم؟ وهم و خیال هم درد و هم دوای من است. بعد از این کاغذهایم را پیچید و سمج نخواهم نوشت.


برادر و رفیق مهجور تو
نیما یوشیج

Friday, November 11, 2011

به لادبن / حمل 1302


7 حمل 1302
28 مارس 1923
طهران


لادبن عزیزم

دیشب تازه در بستر خود افتاده بودم که کاغذ تو رسید. نوشته بودی بهار است و باید خوشحال بود. با این خوشحالی سر و کاری ندارم اما به این که در این موسم پر از نشاط باید به قلب مصیبت‌زده‌ی خودمان و دیگران نگاه کنیم، با هم به یک عقیده‌ایم. متنها گذشته و طبیعت هم مرا در این موسم می‌سوزاند. بدی وضع زندگانی هم به قدر خود صدمه می‌زند.
ای لادبن عزیزم! هیچ‌چیز برای من اینقدر قابل حسرت نیست و به آن حسد نمی‌برم که مردم کم‌هوش را ببینم این همه خوش‌اند و می‌خندند!...
کاش من هم مثل آنها می‌توانستم بهار را همیشه بانشاط ببینم! اما قلب من شبیه به شعله‌ی آتشی‌ست که هرقدر بیشتر مشغول می‌شوم، بیشتر مرا می‌سوزاند! چشمهای من پاره ابری‌ست که هرگز از باریدن خسته نشده است.
آیا می‌توانم اشک و حسرت را از طبیعت مسلط خود گرفته در عوض به او خنده و شعف را بدهم؟ مردمان بی‌خبر به من تبریک گفته می‌گویند "صد سال به این سالها"، دشمنی از این واضح‌تر؟ درصورتی که من هنوز برای یک لب متبسم می‌نالم.
در این وقت، عزیزم، که همه کس به تفرج می‌روند، همه‌جا صدای شعف است، همه‌جا جلوه‌ی جوانهای به سن من و دخترهای قشنگ است؛ من در این شهر به این گمنامی به نفس افتاده‌ام.
خیال می‌کنم، آسمان می‌گرید. گلها به رنگ قلب من خونین شده‌اند. بادها می‌نالند و بنفشه هم سر به زیر انداخته و مثل من محزون است.
بهار کجا خوب است.. کجا این موسم پر از نشاط است؟ آه! لادبن گوش بده بدبختها می‌سوزند، بیچاره‌ها زاری می‌کنند. وقتی آسمان عشق و طبیعت هم مثل بچه‌ها گریه می‌کند!...
هرگز گردش زمین و موسم تبدیل یافته کسی را خوشحال نمی‌کند. قلب است که ایجاد آن را می‌نماید.
من الان می‌خواهم گریه کنم. می‌خواهم خسته شده بخوابم.
عزیزم! قشنگ‌ترین منظره‌های عالم مثل عشق صاف و متبسم است اما در عقبه‌ی خود همه‌اش اشک و حسرت پنهان دارد. بگذار بخوابم.


نیما