Showing posts with label 1308. Show all posts
Showing posts with label 1308. Show all posts

Sunday, February 17, 2013

به علی وثوق طالقانی / بهمن 1308


7 بهمن 1308
لاهیجان


دوست و همولایتی محبوب من علی وثوق طالقانی

کاغذ تو رسید. برای دوستی با من سابقه‌ای لازم نیست. از هروقت که شروع کنی مثل این است که از دیرزمانی شروع شده است. خیلی میل دارم بیشتر به قصد خود موفق بشوی. سعی و زحمت تو راجع به تربیت اطفال سیاهکلی باعث خوشوقتی من است، این موهبت را نمی‌دانم خدا از چه راه به سیاهکل داده است.
متاسفانه من در محلی واقع شده‌ام که کسی را نمی‌شناسم و نمی‌توانم خارج از حد مقدور خود به تو کمک کنم. اگر از قسمت دیگر من به وسیله تحریرات خود به مردم خدمت نمی‌کردم می‌بایست خیلی ازین بابت خجل باشم. ولی باز هم در خصوص پیدا کردن یک معلمه فکر می‌کنم. وظیفه عبارت از این است که حتی‌الامکان ببینیم از چه راه بهتر و بیشتر از دیگران می‌توانیم برای نوع خود مفید بوده باشیم. همین که این نیت در نفس رسوخ یافت و موثر در اعمال خارجی شخص واقع گردید، عدم موفقیت هم یک نوع اجرای وظیفه است.
تو مرا خرسند خواهی داشت اگر از دواوین خطی اشعار قدما یا جنگی راجع به این موضوع پیدا کنی و به من بنویسی. مخصوصن اگر مربوط به مازندران باشد. وقتی که هوا خوب شد ممکن است من خودم هم برای تماشا به سیاهکل بیایم.

         نیما یوشیج

Thursday, August 18, 2011

به رییس‌محوی / دی 1308



29 دی 1308
لاهیجان


به میرزا محمود رییس محوی
دوست من


مخصوصن می‌خواهم به تو که تا کنون هیچ به من ننوشته‌ای بنویسم. اگر بعضی وقایع حذف شود خلاصه‌ی سرگذشت من این است: روز اول که از سرحد وطنم دور می‌شدم خیلی افسرده بودم، در بین راه خیال می‌کردم به هر شهری که وارد می‌شوم بعد از کمی توقف، یک میرزامحمود رییس محوی در آن شهر پیدا می‌کنم. در جزء لوازم وجود او یک محفل بسیار مرتب دوستانه و خود او یک همزبان. واضح‌تر بگویم یک زبان‌فهم. چونکه شاعر زبان مخصوص دارد، همان‌‌طور که مفهومات مخصوص. اگر به مراتبی که مسکویه برای موجودات و نفوس آورده است معتقد شویم و بعضی عوالم را متفرع از بعضی عوالم دیگر بدانیم، شاعری نیز مرتبه‌ای‌ست که به اصطلاح قدما باید آن را متصل به افق ملایکه تصور کنیم، یعنی حد بلوغ نفس.
من هرچه در این موضوع بیشتر دقیق می‌شوم کمتر مقصود خود را پیدا می‌کنم. نه لنگرود، نه رشت، نه لاهیجان، که الان در آن زندگی می‌کنیم، هیچکدام نه مثل رییس محوی را داشتند نه محفلی را آنطور مثل محفل رییس دوستانه. تاکنون تقریبن منفرد گذرانیده‌ام. با هیچکس معاشرت زیاد ندارم، این مربوط به تجاربی‌ست که باید اول در بین نفوس وجود داشته باشد تا آنها را به هم جذب کند. اثرات ادعیه و اوراد و اغوای خیال و تصرف در نفوس و تسلط بر آنها تمام مربوط به همین تجارب است.
حقیقتن بسیاری از شبها را در رشت با وجود اینکه از بعضی حیث‌ها اهالی از من خوب استقبال کردند مثل اینکه در برزخ گذرانیدم. خیلی خوب شد زودتر از آن کوچه‌ی غم‌انگیز فرار کردم. هروقت از آنجا یادم می‌آید، تنم می‌لرزد.
لاهیجان بالعکس یک محل باصفا و قدیمی و بسیار تاریخی است، اگر مثل بارفروش نباشد از بعضی جهات مطابق با سلیقه و دلخواه من است. من در صندوق‌خانه‌های مردم موقعی که کتابهای آنها را پیدا کرده‌ام، کم‌کم عشق مفرطی راجع به جمع‌آوری کتابهای خطی در من تولید شده است. اهالی خیال می‌کنند من عتیقه‌خرم ولی این عادت است. به هر قدر آن را به خود تمرین می‌دهم بیشتر رسوخ پیدا می‌یابد و ممکن است گاهی شخص را به خطا انداخته، متضرر کند.
مع‌هذا در این‌جا با تاجر معروفی که کتب خطی بسیار دارد مربوط شده‌ام. او هم به من همراهی می‌کند. اگر یک دیوان "طالب آملی" داشت یقین دارم که طالبِ طالب را به مطلوب می‌رسانید. مخصوصن وقتی که می‌دید من از روی اطلاع و با طریقه‌ی فنی و علمی مخصوصی، که لازمه‌ی یک نفر نویسنده است، چیز می‌نویسم. ولی یک دیوان غزلیات از یک شاعر گمنام مازندرانی به خط خود آن شاعر خدا به من داده است که اگر بخواهم خود را تسلی بدهم باید بگویم که خیلی از دیوان "طالب" تو بهتر است.
اخیرن یک جنگ خطی نیز ازیک نفر خیاط به امانت گرفته‌ام. این جنگ را سید احمد لاهیجی به خط خودش نوشته است. نمی‌شناسم چه کسی‌ست ولی مسافرت بسیار به اطراف کرده. گاهی نیز به عربی شعر گفته است. من از شعرهای او در کتابچه‌ام یادداشت کرده‌ام. ولی ابدن در شاعری به مرتبه‌ی فیاض، شاعر معروف لاهیجی نمی‌رسد. حسن تصادف اینکه به شعرای مازندران هم پرداخته است. در بین ادعیه و قطعات متفرقه از کتب متعدده، از جمله یک رباعی از محوی بارفروش در اوایل این جنگ دیدم. اگر همان محوی باشد که من او را می‌شناسم و سوادی از دیوان طالبش در دست ندارم، تناسب مفرطی دربین این تخلص وجود او یافت می‌شود، که تو دوست من در من محو باشی و من در دفتر دیگران تو را پیدا بکنم. به علاوه یک رباعی از داوری در آنجا دیدم که اگر به خطا نرفته باشم این هم به خط همان محوی نامهربان و بی‌اعتنا به دنیا است. آیا این سید احمد کجا محوی را دیده و در چه زمان؟ این نیز چون مربوط به محوی است از نظر من محو است ! مثل اینکه همه جا را بارفروش پنداشته است که اشخاص را مخفی می‌دارد و اعتقاد نداشته است به اینکه حقیقت مرد فاضل شاعر مستور نمی‌ماند، مگر اینکه به شخصه خودمان سبب آن را فراهم بیاوریم. چونکه بعد از ما معلوم نیست که حاصل زحمات ما به دست چه اشخاصی می‌افتد که آن را معدوم نسازند. حال اگر بخواهی به بقای این قبیل آثار کمک کرده باشی، خواهی دانست چه باید بکنی. ثبات اراده و شور جوانی، به علاوه‌ی خمیره‌ی فنی و صنعتی چنانکه می‌بینی مرا به این نوع کارها وادار کرده است. کاغذم را به همین مطلب خاتمه می‌دهم. در محفل شریف خود که با دوستان می‌نشینی امشب در بارفروش از من یاد می‌کنی و قدری نیز در این موضوع  با من هم‌عقیده می‌شوی می‌گویی آن کیف زرد را که صندوقچه‌ی قسمتی از آمال من است بیاورند از اشعار خودت که بارها تقاضا کرده‌ام و از اشعار دیگران به استثنای خاوری – که به دست آورده‌ام – دستور می‌دهی برای من می‌نویسند. همین‌طور به مرور یک سواد کامل از دیوان طالب. راجع به این یکی مخصوصن می‌دانی که من خیلی علاقه دارم یا اقلن از تمام رباعیات و قصاید و قطعات او بدون اینکه یک بیت از آن حذف شود؛ به علت اینکه ممکن است منظور من همان یک بیت باشد. به این وسیله برای من و جمعیت سوغاتی خوبی از محضر خود تهیه کرده‌ای. بعد از این خودم شخصن حسابم را با کاتب آن تصفیه خواهم کرد. هم به صرفه‌ی من است، هم به صرفه‌ی او.


دوست بی‌ریای تو
نیما

Tuesday, April 12, 2011

به ذبیح‌الله صفا / اردیبهشت 1308


هفده اردیبهشت 1308
بارفروش


به ذبیح‌الله صفا


کاغذ تو را خواندم. میل دارم همیشه برای من بنویسی و دلتنگ نباشی از اینکه بیش از دیگران رنج می‌کشی. این حس پیش‌آمدی است. همین که وجود پیدا کرد ترقی آسان است. از این راه است که می‌توان محتاج مردمان ضعیف واقع شده آنها را در حین بدبختی و ضعفشان کمک کرد. همینطور از این راه است که فکرهای مفید به وجود می‌آید و عاجز نخواهد بود که نشان بدهند بهتر از دیگران می‌بینیم.
معهذا وقتی که طبیعت می‌خواهد یکی را معذب بدارد به او فکر و زبانی برخلاف فکر و زبان دیگران می‌دهد. به طوری که دیگران نفهمند چه می‌گوید. چه فکر می‌کند. این را شعله‌ای در جهنم باید دانست.
حال خود را از مردم دور بدار. مثل من منزوی شو. در حوالی جنگل دوردستی منزل بگیر. برای گذران خود گاو و گوسفند تربیت کن. مرغ بنشان، مزرعه بساز، به زراعت گندم سیاه ولایتی مشغول باش. نه اغنیا را طرف منظور خود قرار ده و نه با جنایتکاران و مردمانی که به عنوان نجات کارگر و رنجبر اغتشاش می‌کنند، دوستی کن.
نوشتجات امثال مرا بخوان و به این طریق خود را به طبیعت بسپار. خواهی دید در طبیعت فوایدی است که در جمعیت وجود نداشته است. هیچوقت همسایه‌ی تو، تو را در آنجا نخواهد دید که تو خرسند باشی و بگویی زندگانی من به مراد من است. به هرحال این رنجوری مجهول غیرقابل وصف روحی‌ست که تصادفن و به حسب اعتبار عمل متغایر با روح دیگران خلقت یافته است، یعنی روح راقیه.
به من تاج سلطنت و سلطه‌ی فرعون را بدهند، هر دو را کنار می‌گذارم و اول به قلبم رجوع می‌کنم، آیا راضی می‌شود که سلطانی قهار یا مثل فرعون مسلط باشم؟ دیگران این را باور نمی‌دارند، من هم باور نمی‌کنم که آنها در این مورد فکر کرده باشند. به حسب‌العادة عده‌ی مدعی‌به بیشتر از عده‌ی مدعی است. آیا در قصر پادشاه چیزی یافت می‌شود که من با آن رنجوری‌های عجیب قلب خود را تسکین بدهم؟ ممکن است در روح خود من یا در چشم و زبان فقیری یافت شود، در آنجا ابدن.
این مرضی‌ست ناقلاتر از همه‌ی امراض، چون می‌بینیم تاریخ عده‌ای از اشخاص را در روشنایی و برجستگی دوره‌های گذشته قرار می‌دهد، من در عالم خیال با این عده مریض‌خانه‌ای می‌سازم. علوم و فنون متنوعه و صنایع محیرالعقول و آنچه امروز پیشرفت ما را سریع‌تر ساخته است، میراث این اشخاص است. آنها خود را فدا کرده‌اند تا دیگران استراحت کنند. به این باید رنجوری ممتد عالم بشری اسم داد و به عبارت آخری علت تکامل.
تو برای التذاذ جسم خود حتی‌الامکان راهی پیدا کن. همه‌چیز وقتی که نخواهی رنجور باشی، آسان به دست می‌آید. کسانی هستند که برای من کاغذ می‌نویسند و آرزو دارند به آمل بیایند. اول کمی تهیه‌ی مقدمات آن لازم است، پس از آن آمل با شهر دیگر مساوی خواهد شد و برای من در این مرحله‌ی سعی و عمل، که طبیعت و مردم را شناخته‌ام، دهات بهتر است.
تمام فکر من این است که در گوشه‌ی قریه خلوتی منزل بگیرم. اهمیت را در چیزهایی می‌بینم که نخوانده ادا کند. خواندن فقط طریقه‌ی مشی و عمل عصری را به دست می‌دهد. ادبیات خارجه از این حیث البته به ادبیات شرقی برتری دارد. از این فضیلت حتا ترکها هم تا اندازه‌ای سهم می‌برند.
از انقلاب ادبی نوشته بودی. کسی که امروز در این فن و صنعت زحمت می‌کشد – بارها به رفقایم گفته‌ام – لازم است بین‌المللی باشد، یعنی مطابق با ترقی و تکامل کنونی. جز با آنچه انوری و متنبی با آن آشنا بوده‌اند، با چیزهای دیگر نیز آشنایی داشته باشد. تاریخ صحیح ادبیات ملل، طرز انتقاد، مخصوصن صنعت و فلسفه‌ی آن یا علم‌الجمال و تمام چیزهایی که راجع است به ساختن رمان و تیاتر. و به طریق امروزی عمل کند تا اینکه بتوانید به او بگویید شاعر امروز. پس از آن تجدد و انقلاب ادبی یک پرتو دیگر است. پرتوی فوق‌الافهام و فوق تمام اینها. سلیقه‌ای‌ست که به طریقه‌ی این شاعر ملحق می‌شود. نه فقط در لفظ و معنی، بلکه در شکل صنعت.
این اصل موضوع دخیل در بحث من است. دیگران اصلن درباره‌ی آن فکر نکرده‌اند. بعدها کتابی در این موضوع منتشر می‌کنم. در اینجا من می‌توانم خلاصه‌ی بعضی چیزها را یادداشت کنم. مثل متکان از من نخواهید به یک سوال همه چیز را جواب بدهم. برای این کار قسمتی ازعمرم را به مصرف رسانیده‌ام، گمان نمی‌برم خاتمعه پیدا کند اگر بقیه‌ی عمرم را نیز به مصرف برسانم. متصل به رفقایم بنویسم، رشت، مرکز و شیراز را با فکر باطل و رای عجیب خود پر کنم. زیرا همه‌چیز به نوبه‌ی خود تغییر می‌کند و دلیل عجز و بینوایی ما یکی همین است که ما نیز به حسب تغییر اشیا تغییر می‌کنیم. همین‌که بسیار با یک چیز ماندیم سیر یا خسته می‌شویم یا فکر می‌کنیم بهتر از آن را به دست می‌آوریم. فقط دو چیز قایم بالذات باقی می‌ماند، یعنی به یک حال: در مسجد خدا اسم دارد و در فکر تو ادبیات ایران.
آیا من لازم نیست متحیر بمانم از اینکه این چه وجودی‌ست که مثل حیوانات حیات دارد و مثل جمادات بی‌حرکت است؟
اما من قبل از همه‌کس جواب عجایب این راه را تعاقب کرده سالها خوانده‌ام، فکر کرده‌ام، نمونه داده‌ام. به من مرتبه‌ی مخصوصی در ادبیات جدید می‌دهند، معهذا او را نشناخته‌ام. بدون ملاحظه بیش از 900 سال در دهان عنصری قایم بود «خدا او را رحمت کند!» یا 650 سال در قلب سعدی. البته از یک جا ماندن خسته شده بود. پیر بود و درمانده. از آمل عبور کرد. دستش را گرفتند، به هراس افتاد. در این چند ساله هیچکس به او محتاج نبود. فقط به عادت می‌خواستند از او دستگیری کنند و به تقلید او را دوست داشتند. هیچ‌کدام از معاصرین، حتا عده‌ای که شیخ و پیشرو زمان بودند، نتوانسته بودند او را نگاه دارند. خواستند به او لباس نو بپوشانند، نتوانستند. پرسیدند اسم تو چیست؟ جواب داد: ادبیات ایران. تو به او گفتی لقب داری؟ گفت: نه. و قایم بالذات لقب گرفت. ولی دشمن از لقب نمی‌ترسد. الان سالهاست می‌گذرد. این پیرمرد فاقد توانایی‌ست. همین که چشمش به من می‌افتد می‌لرزد. فریاد می‌کشد، می‌خواهد بگریزد. لنگ است می‌گوید عصای من کو؟ می‌گویم در دست من است. بیشتر بر وحشتش می‌افزاید. می‌پرسد راه خانه‌ی من؟ افسوس! مدتهاست این راه را خراب کرده‌ام.
من اولین کسی هستم که باید از من انتقام بکشد، اگر روزی بیاید که انتقام بکشند از کسی که به پیری اینقدر درمانده رحم نکرده باشد.
این است خلاصه‌ی سرگذشت. بعد از آن هیات جدید طرحی بود که همه دیدند من آن را روی خرابه‌های قدیم بالا بردم، لکن تغییرپذیر. اگر تو بگویی نه و باز به من استاد خطاب کنی، این یک بازی طرب‌انگیز است. همین‌که ماه طلوع کرد ابرها از هم شکافته می‌شوند. عده‌ای پای تو را می‌گیرند، تو هم دست آنها را. دیگر تضرع و ناله و شاعر بودن در قبال این رویه بی‌فایده است. این رویه در شرق تعلیم اسم دارد.
که به تو گفت به من کاغذ بنویسی، دوستی کنی. من مطابق با دوستی به تو می‌خواهم چیزهایی را تعلیم بدهم که خودم آنها را پیروی می‌کنم و معلم مجبور است شاگرد را مثل پدرانش بار بیاورد. این همیشه خودخواهی مفرطی‌ست که از اعقاب بر اخلاف تحمیل می‌شود.
قدری به این بیافزایم. حقیقت امر این است: آنها طرز صنعت و ادبیاتشان را از آسمان می‌آورند به این جهت که قایم بالذات است، این اطفال از زمین و احتیاجات و تاملات جمعیت می‌گویند، معهذا تغییرپذیرند و قیام نمی‌کنند مگر اینکه از یکدیگر کمک بخواهند.
اگر از این حرف تعجب کنی به تو خواهند گفت این استادی‌ست غیر از اوستاهای دیگر. زبان دراز دارد. گردن بلند، پیشانی فراخ و منقارهای تیز. یاغی‌ست. آشفته‌ست. در فوق ابرها لانه ساخته. در حین گردش از قعر دریاها می‌گذرد. برای نفوذ در ارواح، در اعماق پنهانی خیال مخفی می‌شود. در آنجا به صدای بلند تمام موجودات می‌خواند. نفسش آتش است، اشکش طوفان. معهذا با این قایم بالذات ارتباط ندارد. قایم بالذات دیگر هم در آسمان است. در اینجا همه‌چیز بهانه‌ای برای فکر و گذران خود ماست. همین‌که به مرور زمان کهنه و غیرقابل واقع می‌شود فرنگیها آن را در اتاق مخصوص نگاه می‌دارند، می‌گویند آنتیک. به کار تاریخ می‌خورد، ما خیال می‌کنیم احتیاجات ما را رفع می‌کند و افتخارات ما را رونق می‌بخشد. وقتی الف لیلة ترجمه می‌شود، بدون تجسس در مقصود تجزیه‌ی محاسن از مضار، خود را پرتاب می‌کنیم. در حالتی‌که خودمان را گم کرده‌ایم هم الف لیلة می‌شویم هم از آسیتن‌مان دست عنصری را با ضیمران و خمیران بیرون می‌کشیم و همراه می‌شویم با سعدی با قافله‌ای که به شام می‌رود. آنگاه در زیر بیرق امروزی با کمال افتخار ایستاده‌ایم و از خاطر نمی‌گذرانیم که لباس ما، لباس دربار غزنوی یا اتابکان نیست.
این است یک قسم کاریکاتور مخصوص ادبیات کنونی ایران: از اختلاط قدیم و جدید به آن شکل عقاب را می‌توان داد که می‌خواهد پرواز کند اما دست و پای فیل دارد و نمی‌تواند. پس از آن می‌خواهد و ناچار است از اینکه برخیزد، برمی‌خیزد می‌گوید عقابم، و عقاب هم نیست.
همین تجدد بود که در اوایل مشروطه آن را شعر وطنی فرض می‌کردند، کمی بعد به صورت شعرهای عمومی یا بازاری درآمد که تقلیدی بود از صابر بک، شاعر معروف ترک و نزدیک به کودتای حوت 99 خود را مطایبه ساخت "عارفنامه" و در حقیقت همه اشتباه کرده بودند، به آنها نشان داده‌ام چطور.
من به نوبه‌ی خود خدمتی را به ملت انجام داده‌ام و با انواع و اقسام نمونه‌های بکر دیگر در انزوای خود به خواب می‌روم تا اینکه صبح دیگر از خواب بیدار شوم. به دقت می‌نویسم و خیلی دیر می‌پسندم. مطبوعات عصر حاضر در نظرم مملو از چیزهایی‌ست که من آنها را نه نثر می‌دانم و نه نظم، بلکه یک شبیه‌سازی ناقص و دلیل عدم ائتلافی بین این هر دو و اغلب غیر طبیعی.
عشقی فقط شاعر این دوره بود اگر باقی می‌ماند و معایبش را رفع می‌کرد. بعد از او عده‌ای هستند که به وجود می‌آیند. امید من به آنهاست. من از این راه‌ها جستجو کرده و تمیز می‌دهم. از شعرهایی که برا من فرستاده‌ای یک قطعه مطابق دلخواه من است «ننگ‌های بشر» که آنارشیستی‌ست. به این جهت به من تسلی می‌دهد. آن را برای دوستانت که آنها را ندیده‌ای و نمی‌شناسی خواهم خواند. جز این بعضی جزییات اشیا در این قطعه خیلی حالت نامطمین دارند. این فصلی‌ست از عقاید من و امثال من راجع به موثر ساختن بیان. در همین‌جا کاغذ را تمام می‌کنم. در خصوص فرستادن "افسانه" و بعضی قطعات دیگر سعی خواهم داشت که از من ناراحت نباشی.


نیما

Saturday, March 19, 2011

به ارژنگی / فروردین 1308


13 فروردین 1308


ارژنگی عزیزم!

امروز سیزدهم است. سیزدهمین روزی که جمشید، عید گرفت. مثل اینکه بگویند یازدهمین روزی که کلاهش کج بوده.
بااین نوع افکار خود را مسخره و طبیعت را نافذالحکم ساخته و آتیه را بازیچه قرار داده‌اند. از این فکر ثانوی که فکر می‌کنم عید غلبه‌ی گرما بر سرماست، لبخند می‌زنم. چرا به فقرا می‌گوییم نسیم بهار می‌وزد، خیال می‌کنند دشمن حمله می‌برد. گلزار برای آنان محبس است. بوی بنفشه در مشامشان آنها را خفه می‌کند. نانشان بدهیم خواهند گفت: زنده باد جمشید! به حال خودشان بگذاریم فریاد خواهند زد: مرده باد!
من نمی‌دانم چه جواب بدهم وقتی که به من می‌گویند: مبارک باشد! بدون اینکه قبلن دانسته باشند من خوشحالم یا بدحال. در صورتی‌که اگر من بدحال باشم مثل این است که به من بگویند تلخی‌ها و تالمات زندگانی تو به تو مبارک باشد.
این دوستی‌ست یا دشمنی، یا سفاهتی که به هر دو آلوده شده است؟ صد سال به این سال‌ها! یعنی هرگز از ورطه‌ای که به آن دچار هستی، خلاص نشوی. تکلفاتی که برای شخص تعیین می‌شود، دشوارتر از همه چیز است. فلان شیطان می‌آید به من سلام می‌کند، توقع دارد صورتش را ببوسم. یا صورتم را نزدیک ببرم تا اینکه مرا ببوسد. این نیز نه معنی عشق است، نه معنی عقل. فقط می‌گویند: عید است! در این موقع به دروغ فیل را سوار پروانه می‌کنند. تملق، گاو را به پابوس رتیل می‌برد. در مطابع چاپ می‌زنند و در مجالس می‌رقصند. نمی‌دانم برای کدام شادی. معرفة‌الروح معاصر در این دو کلمه است: روح‌شان پست و شکم تا چند روز معمور.
ازین بابت من خوشحالم که هنوز در عمرم یک کارت تبریک به کسی ننوشته‌ام. فقط در مدت عمرم، چون اسم کارت در میان آمد، باید بگویم دو دفعه بیشتر کارت اسم خود را چاپ نکرده‌ام و فقط چند عدد از آنها به مصرف خود رسید و یک دفعه آن هم به جای اسم شخص، چند سطر عبارات مبهم بود.
و امسال اصلن نه کارت داشتم، نه خودم در خانه ماندم. به تو بگویم کجا بودم و در چه حال و عید من چطور گذشت، یقینن خیلی بهتر از تو و برای تو خواندن مثل یک قصه است.
وقتی که عید شد، سحر بود. در آمل بودم، منزل یکی از پسرعموهایم که هشت سال بود او را ندیده بودم. تمام روز در بین راه سرما و باران خورده به زحمت از وسط گلها عبور کرده بودیم. خستگی مفرطی به من استیلا داشت. اسفندیاری، صاحبخانه، به من هم خوراک خوب داده بود، هم آشامیدنی خوب. بعد با نهایت سنگینی افتاده بودم. تا اینکه صدای مناجات مرا بیدار کرد. موذن دعای تحویل می‌خواند.
ببین چه حظی داشت. از آنجا تماشای روح مردم می‌کردم. به خوبی هم دیدم که آملی‌ها هم مقیدند، به طفلشان می‌گویند از خانه بیرون نرو، نمی‌گذارند کسی به منزل‌شان ورود کند، مگر اینکه اول به تجربه دانسته باشند قدمش مبارک است.
شهر کوچک مثل محبس پرجمعیتی مملو از زمزمه بود. وقتی که تاریخ را با خیال خود ممزوج می‌کردم، خیال می‌کردم در مغاره‌ی دیوها هستم.
عجب عالمی! ارژنگی! اتفاقن برف هم آمده بود. زمستان نمی‌خواست پایش را کوتاه کند. گاهگاهی چنان از شکافِ در بادِ سرد می‌وزید که من از درد می‌ترسیدم، با وجود اینکه جنگل‌های اطراف سرد و ساکت، آمل را احاطه کرده‌اند و درها بسته و کوچه‌ها خلوت بود، احساس می‌شد در این نقطه‌ی زمین بعضی موجودات در حال حیات‌اند که آهسته و یکجور حرکت می‌کنند. قبه‌ی مخروطی مقابر قدیم – بر خلاف مقبره‌ی میرقوام مرعشی که چند گنبد روی هم داشت – در مزارع اطراف پراکنده است.
گنجشکها کم‌کم به صدا درمی‌آمدند. در بیابانی که جنگلها آن را احاطه داشت باقلا و سبزیجات در محصوره‌هایی که از نی ترتیب داده بودند، سبز شده بود. باقلاها گل داده بود.
در زاویه‌ی یک ایوان دهاتی، چراغی کم‌نور هنوز می‌سوخت. بعضی اشکال در انتهای راه‌‌ها در حرکت بودند.
اطفال دهاتی که اتفاقن بیرون آمده بودند به تعجیل رو به خانه‌ها می‌رفتند. برای اینکه می‌ترسیدند خاطره‌ی آنها پر بشود از افسانه‌های دیو و پری که مادرشان برایشان گفته بودند.
صبح روز بعد من از مرکز همین خیالات و همین اوضاع عبور کردم. بدون هیچ تغییر و اختلافی اسب سیاه پسرعمو را داشتم و خیلی خوشحال، مثل اینکه متصل روی هوا پر می‌زنم.
برای ناهار به منزل یکی دیگر از خویشانم رفتم. در وسط جنگلهای قشنگ "تلیکسر". منزل بسیار با صفایی داشتند. پشت بامش تخته بود؛ در سر راهی که به بندر می‌رود.
در اوایل قرن حاضر، تاجری معروف به طول سه فرسخ در اینجا راه‌آهن کشیده بود. حالیه زنگ زده منسوخ شده، آهنها را از جاده برداشته بودند. در عوض خطه‌ی شوسه در سرتاسر ساحل احداث شده بود. یکسر از خطه به "ایزده" رفتم. دوردست‌ترین نقاط وطنم مطابق میل من! کنار دریا پیش مادرم. در آنجا که من وقتی چند ماهه بودم در آنجا بزرگ شدم. بهتر این بود ایزده را شمشاد اسم بگذارند چون از یک جنگل شمشاد احاطه شده. مثل زنجیری‌ست که به پای دریا بسته شده است. در هیچ جای ساحل، مانند ندارد. در مقابلِ دریا، مثل یک سد است. فصل بهار لانه‌ی بلبل می‌شود. خوشا به حال ناکتا و مادرم و بهجت.
خانه‌ی آنها نه در دارد، نه دیوار. در ساحل رودخانه‌ی ساکتی‌ست که به دریا می‌ریزد. پشت بامشان علف است. کاملن مونس‌شان بیابان و جنگل! وحوش تا پشت در اطاقشان تردد می‌کنند. هروقت هیزم می‌خواهند در زیر همین اتاق می‌نشینند، می‌روند به جنگل داخل می‌شوند هیزم می‌آورند. در جوارشان گاوشان و مرغشان منزل دارد. نهبهار از آنها مخفی است، نه زمستان. طبیعت را می‌بینند. متفکر و مستقل و آزاد بار می‌آیند. زیر دستشان بنفشه می‌چینند، از بالای سرشان مرغان دریایی را صید می‌کنند. صدای پرهاشان در شبهای تاریک مثل این است که به سیم زیرین ساز کوچکی، تک تک می‌زنند. وقتی که از اطاق‌شان بیرون می‌آیند می‌فهند در دریا هستند و زندگی می‌کنند. نه از اخبار می‌پرسند، نه از اغتشاش. با کسی دشمنی ندارند و کسی با آنها دشمنی نمی‌کند. هروقت آفتاب می‌افتد به آفتاب می‌نشینند، مثل پرندگان گرم می‌شوند.
عید من همین پنج روزه بود. دهاتیهایی که اسم مرا از دور شنیده بودند به دیدن من می‌آمدند و تمام خویشانم در برابر چشم من. شغل اینها یا زراعت یا حشم‌داری یا نوبانی است. تمام عده منزه، همه سربلند. تمامشان مقدس. در زیر پاهاشان عظمت بود و پستی نامریی بود. تا عمر دارم از آنها باید حرف بزنم.
هرچه هستم چون از بین آنها به وجود آمده‌ام، مدیون آنها خواهم بود. از روی خیرخواهی به مردم باید دستو بدهم آسان زندگی کنید، همه مثل آنها سربلند و منزه و مقدس خواهید بود. و خواهید دید منافع بسار در زحمت کم است و زحمات بسیار چیزی از منافع می‌کاهد، یا بدون فایده چیزهای موهومی را به شکل منفعت به شما می‌‌دهد.
مع‌هذا خوشحالی‌های من آمیخته به تالمات و التهابات مبهمی‌ست که دیگران احساس نمی‌کنند. به اندازه‌ای از کردار و گفتار خود پشیمانم که گاهی خیال می‌کنم هرچه نوشته‌ام به آب بدهم و چند گوسفند خریده به چراندن آنها مشغول باشم و مثل پدرانم هرگز گوشه‌ی وطنم را ترک نکنم.
فقط یک خیال مرا برمی‌انگیزاند و آسایش مرا مختل می‌دارد تا که از آن دور باشم. و به خودم پی‌درپی بد می‌گویم: سفیه. آیا هنوز این خیال در تو باقی‌ست؟ فرض کن از دشمنان خودت و مردم انتقام کشیدی، پس از آن چه خواهی کرد؟ بیشتر غضبناک می‌شوم. می‌گویم اول لنین و اتباعش را، اگر لنین زنده شود پوست می‌کنم، دوم خودم را و هرکس مثل من، کارگر را ملعبه‌ی افکار و خودخواهی خود قرار دهد. هرکس از کار و مزد صحبت کند. مثل یک یزدی که روزنامه می‌نویسد و وکیل شده است و دستگاه فراهم کرده است و یک تفرشی که قد کوتاه دارد. من چرا زنده‌ام که فساد اوضاع را ببینم و از آن دور نباشم؟
بعد  از این من به خودم لعنت می‌فرستم. در کجا خطی از من در دست مردم است، در کدام خاطره شعری از من به جا مانده است، چرا زبان دارم که حرف می‌زنم، برای چه هنوز زنده‌ام؟ ممنون نخواهم بود از کسی که درباره‌ی من فکر کند.
معهذا میل دارم پیش تو باشم. و بشنوم که در حین ساختن تابلوهای خود آواز می‌خوانی!


دوست تو
نیما یوشیج
  

Wednesday, August 4, 2010

نامه‌ی نیما به ارژنگی، لاهیجان/ 1308


لاهیجان
شنبه 29 دی 1308


ارژنگی عزیزم!

کاغذ مفصل از رشت برای تو نوشته بودم. چون خیلی از تاریخ آن می‌گذرد، پاکنویس نمی‌کنم. حالیه در لاهیجان در محله‌ی معروف "چی کلایه" عمر خود را می‌گذرانم. ارزاق نسبتن ارزان‌تر است. خانه‌ای را که دو اتاق فوقانی و دو اتاق تحتانی دارد به ماهی 25 قران کرایه کرده‌ام. یک مقدار کتاب با خودم همراه دارم. سرگرمی‌ی من مطالعه و تحریر و تماشاهای شاعرانه است با همان اخلاق و عادات غیر منظم سابق همه‌چیز را فرع بر تفنن خود می‌دانم، منتها مرور زمان مرا با تجربه و قدری کم حرف ساخته است و نسبت به بعضی چیزها بی‌قید. به جای همه‌چیز، خوب می‌خورم، خوب می‌آشامم و خوب گردش کرده و فکر می‌کنم و می‌فهمم. با هیچ‌کس جر و بحث ندارم. جز یکی دو نفر که اتفاقن من به آنها معرفی شده‌ام؛ هیچ‌کدام از اهالی به من عنوان نویسنده یا شاعر نمی‌دهند. به این ترتیب خیلی آزاد هستم. طبع من خوب روان است. قطعات قشنگ ساخته‌ام. مثل این است شبیه به یک تبعید شده مرا اجبار کرده‌اند که در این شهر بمانم. از هرچه احیانن کسل می‌شوم، اما گاهی نیز خود را محفوظ می‌بینم. در هیچ نقطه‌ای من این‌قدر از اخلاق مردم خنده‌ام نگرفته است. برای من تردید حاصل می‌شود که آیا من از بدبختی و تاملات و خطایای خود اظهار شعف دارم و آیا خطری در وراء این مرحله، در مرحله‌ی دیگر حیات من یافت می‌شود؟
مع‌هذا خیال می‌‌کنم نسبت و ارتباط وضعیات با من خیلی موقتی است و از همین جزییات مطالب کلی و اساسی را استقرا می‌کنم. کسی نمی‌فهمد من در چه حالم، چه می‌گویم و افکار من تحت چه میزانی‌ست. روی هم رفته خوش می‌گذرانم، ولی نمی‌توانم از انعکاس بسیار حسرت‌انگیز گذشته، مخصوصن راجع به وطنم، دلتنگ نباشم. همان‌طور که فکر و موضوع و مضامین تازه‌ی شعر از مغز من به سرعت و فراوانی عبور می‌کند، محبت و اندوه و خستگی و بی‌اعتنایی و نخوت آمیخته به غضب تمام در من همین حال را دارند.
وقتی نیست، ارژنگی عزیزم! که تو به یاد من نیایی و من آرزو نکنم که در پهلوی من بوده باشی. در این‌جا با منظره‌های بسیار قشنگ طبیعت روبرو هستم، اگرچه مثل مناظر وطنم از من دلربایی نمی‌کند، مع‌هذا نمی‌توانم بگویم دلربا نیستند. اساس زیبایی کاملن به این کوه‌های وسیع، که مستور از درخت‌های کهنه‌اند، تعلق گرفته است جز اینکه در آنها از گذشته‌ی خود چیزی نمی‌بینم و چندان با عادت من، که میل دارم خیلی بیشتر دور از مردم زندگی کنم، مطابقه نمی‌کند.
در قسمت شرقی‌ی شهر، آب‌بندان بسیار وسیعی هست، معروف است که آن را "خان احمد"، یکی از ملوک و متنفذین بزرگ گیلان قدیم برای تفریح خود ساخته بوده است. و خودش بالای تپه، که امروز جنگل است، قصر داشت! این شخص خیلی جنگ‌جویی‌ها کرده و به قول مورخین گیلانی، شاه عباس او را شکست داد و او از ناچاری به اسلامبول گریخت. گردش‌گاه من اغلب در کنار این آب‌بندان است. فوق‌العاده غروب آفتاب در این ناحیه قشنگ است. به علاوه منظره‌ی افق از آن‌جا باز و دلگشاتر است. وقتی که روی تپه بالا می‌روند جنگل‌ها خیلی به خود می‌برازند، مثل این‌که هرقدر انسان به تماشای آنها نزدیک‌تر می‌شود، آنها نیز درک کرده مثل دخترهای مکار خود را به غمازی‌ی زیباتر جلوه می‌دهند. من همیشه منتظر بهار این محوطه هستم. از پای همین تپه به "شیخانه‌ور" معروف می‌روند. در هر قدم خود به محلی می‌رسم که تاریخ مخصوصی دارد. باید خم بشوم و گذشته را بخوانم. لاهیجان قدیم خیلی بزرگ‌تر از لاهیجان حالیه بوده. به کلی امروز محل شهر تغییر کرده و آثار گذشته‌ی آن کم‌کم محو می‌شود. منجمله تپه‌ی مصلی که در قسمت شرقی‌ی خارج سهر واقع شده است. در زمان اغتشاش روس‌ها و سربازهایی را که کشته می‌شدند آنها را در این‌جا دفن می‌کردند. شکارچی‌های لاهیجی متصل در اطراف دور می‌زنند. عنقریب من هم، اگر یک تفنگ خوب به دست بیاورم، مثل آنها می‌شوم.
با من اهالی زود گرم می‌گیرند و مرا دوست خود پیدا می‌کنند. لاهیجی‌ها بیش از سکنه‌ی سایر شهرها، ساده و دهاتی هستند. جوانهای متجدد آنها برخلاف این تصور می‌کنند، بعضی از آنها سعی دارند که بگویند لاهیجی نیستم. هرکدام فکل و عینکی تهیه می‌کنند بر دیگران توفق می‌یابند، بعد با مامورین دولتی طرح دوستی ریخته با هم به خیابان می‌روند از روی وقار و متانت قدم می‌زنند تا در انظار اشخاص غریب وانمود کنند آنها هم از مامورین دولتی هستند.
از یک ساعت به غروب جمعیت مختصر شهر گردش‌گاه کوچک را پر می‌کنند. این ‌گردش‌گاه، خیابان دهنه بازی‌ست که مستقیمن به صحرا و جنگل می‌رود و از طرف دیگر به لنگرود. مزارع چای که در دامنه‌ی جنگل‌های بیجار واقع شده‌اند، از آنجا پیداست. زن‌ها مجتمعن حرکت می‌کنند. وقتی آفتاب می‌خواهد غروب کند مثل یک دسته کلاغ سرگردانند. گاهی دور هم جمع می‌شوند، تمام آنها جوراب سفید و کفش راحت جیر دارند. اصلن پیچه زدن مرسوم آنها نیست. نیم لارو می‌گیرند و خیلی در دلربایی ماهرند. راه رفتن به نوک پنجه‌ی آن‌ها مخصوص به خود آن‌هاست. مثل این است که می‌رقصند. ولی فقط نگاه فتان چشم‌هاشان پیداست. مع‌هذا از حیث اخلاق ابدن طرف مشابهت با زن‌های رشتی نیستند. البته وضع معیشت در عادات و صفات مردم دخیل است، آزادی را اندکی این‌ها دارند و گمراهی را به حد افراط آنها.
روزی نیست که من با چیزهای تازه برنخورم. اسباب تفریح را کاملن برای من طبیعت مهیا کرده است. کم دل‌تنگ می‌شوم. مخصوصن وقتی که با لاهیجی‌ها صحبت می‌کنم. حکایت‌های کوچک و مضحک بسیار از عقل و افکار آنها ساخته‌ام. برای خودشان هم که احیانن می‌گویم، می‌خندند. رسوم و آداب منسوخ شده هنوز در بین آنها یافت می‌شود، منجمله گاوها را به جای الاغ‌ها به زیر بار کشیدن. اغلب آن قطعه شعری را که یکی از شعرای قدیم در وصف گاوسواری‌ی خود گفته است، به خاطر می‌آورم و از مطابقه‌ی این اوضاع با اوضاعی که از این نیز ساده‌تر است و من با آن بزرگ شده‌ام، حظ می‌برم. همین که روح به قدر استعداد خود برای حظ از اشیا حاضر شد، خیلی از چیزهای قشنگ و مفید وجود دارد که نه ثروت می‌توانسته است آنها را به او بدهد و نه کمی‌ی بضاعت می‌تواند آنها را از او سلب کند.
سه نفر این‌جا با من دوست شده‌اند. اولی یک نفر شکارچی و ملاح موسوم به روشنی. دومی اکبرزاده مجاهد و تاجر معروفی که کتاب‌های خطی فراوان دارد. سومی کدیور، مدیر مدرسه‌ی "حقیقت"، جوانی‌ست که خیلی در کار خود جدی‌ست، میل دارد همیشه چیزهای بکر بنویسد.
شخص اولی هروقت مرا می‌بیند، دست مرا می‌گیرد یکایک به دکان‌های آشنایانش می‌برد و فقط مرا این‌طور معرفی می‌کند: «این آقا هم از رفقای شکار ما هستند» و مایه‌ی پذیرایی در این دکان‌ها یک فنجان چایی معطر لاهیجان و چند سیگار پی‌درپی است. از چهار سال به این طرف هم چایی می‌خورم و هم سیگار می‌کشم. فکر و خیال نزدیک بود در "بارفروش"، مخدر دیگر نیز به من بدهد. تعجب می‌کنم این شخص چرا این‌قدر نسبت به من مهربان و متعارف است. این هم از سادگی‌ی آنهاست که خارجی‌ها را مهم‌تر از خودهاشان می‌پندارند، ولو این‌که هرکس بوده باشد. چنان‌که یک اروپایی در نظر ایرانی. به علاوه واقعه‌ی دیگر نیز باعث جلوه‌ی من در نظر او شده است:
چند شب قبل با هم به شکار رفته بودیم. در تاریکی در نقطه‌ای که چشم کار نمی‌کرد، خارج از جنگل برای یک شغال تیر انداختم. اول خیال کردم "دلا" سگ اوست. بعد که دانست دست من خطا نکرده است خیلی طرف تحسین او واقع شدم. ولی بی‌جهت این جنایت را کردم. در همین ساعت که این سطر را می‌نویسم، صدای شغال‌های اطراف حواسم را پریشان می‌کند؛ صحرا خیلی نزدیک است. بیچاره خروس‌ها که به صدای بلند می‌خوانند، ببین که هر خواننده دشمنی دارد شر، و ضرر این قبیل ابدی در مقدرات انسان و حیات تمام اشیاء است، فکر و راهنمایی گاهی فقط می‌تواند اسباب آن شر و ضرر را تغییر بدهد. در این‌جا یک عده از چینی‌ها هستند که برای زراعت چای استخدام شده‌اند. شاپوی اروپایی به سر می‌گذارند. یکی از آن‌ها شلوار گشاد از جنس اطلس سیاه می‌پوشد. با وجود این‌که خیلی نسبت به مردم خوش‌رو و مهربان هستند، اطفال و جوان‌های ولگرد را گاهی دیده‌ام که آن‌ها را مسخره می‌کنند. علت این مسخره، همان خوش‌رویی و مهربانی‌ی آن‌هاست. ضرر از منفعت متولد می‌شود. اشخاص ناجور باید بیش‌تر جدایی بین خودشان و مردم به‌وجود بیاورند. یک انسان ناجور سراپا عیب است که فقط ترش‌رویی یا به حد نازل داخل شدن به جرگه‌ی حافظ نامی‌ست. *
بسیار مایل بودم بدانم که تو به چه حال در بین مردم زندگی می‌کنی. مدتهاست که از هیچ طرف خبری ندارم. هرقدر ببینم تو موفق شده‌ای، من خوشحالم. در رشت، یک تصویر آب‌رنگ به اسم "تخیل" از تو دیدم که روی اعلان تقویم "جاهد" چاپ شده بود. منتظرم باز هم از کارهای تو در مطبوعات جدید که گاهی به دست من می‌آید، ببینم و خیلی زود به کاغذ من جواب بدهی.

دوست بسیار صمیمی تو
نیما



از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376


* به نظر می‌رسد که نسخه‌بردار، شراگیم یوشیج، ادامه‌ی این جمله "یک انسان ناجور سراپا..." را نتوانسته از خط نیما بخواند و به دست بیاورد و جمله به گمان من، ناقص و تکمیل نشده، رها مانده. 

Wednesday, July 7, 2010

نامه‌ی نیما به خانلری، لاهیجان / 1308

لاهیجان
4 اسفند 1308


به خانلری

خبر دردناک تو رسید! در موقعی که از هیچ طرف برای من کاغذ نمی‌آید، رسیدن این کاغذ از بدبختی‌ی من بود! چندین مرتبه در حین خواندن چشم‌هایم را بستم، مثل این بود که ممکن بود به این وسیله به مفاد آن پی نبرم – ولی قدرت انسان محدود است و خیال او کنجکاو! این اولین محنتی‌‌ست که حتا نمی‌خواستم خیال من نیز درباره‌ی تو آن را جسته باشد. در لاهیجان من‌بعد، من به چه نحو قلب خود را با خیال تو مشوش ندارم؟ چطور به این کاغذ تو جواب بدهم؟ به مرور زمان مفهوم هر کلمه در نظر انسان تاثیرات خاصی به نسبت پیدا می‌کند. کلمه‌ی پدر امروز برای من یک کلمه‌ی زهرآلود است. تو چرا مرگ را با آن ترکیب کرده بودی؟ آیا هنوز زود نبود این تلخی از لب‌های تو بیرون بیاید؟ ولی قوه‌ای که به من و تو این رنج را عطا می‌کند به من می‌گوید این صلاح سرنوشت انسانی‌ست، بدون این‌که بتوانیم آن‌را تغییری بدهیم. طبیعت این‌طور کرد که هروقت در را باز می‌کنی و پدرت را نمی‌بینی، خود را به گریه مشغول بداری. باید تصدیق کرد که قوه‌ای فوق هدف‌های ما وجود دارد. زندگی از رنج و خوشی آمیخته است. تو می‌خواهی همیشه خوشحال باشی؟ مخصوصن چیزی از خوشحالی‌ی تو می‌کاهد برای این‌که خطای تو به تو ثابت شود. همین‌طور همیشه نیز نمی‌توانی رنجور بوده باشی. در این موقع که این بلیه به تو روی آورده است، خود را در بین دو حال بسنج.
من که نیما هستم، به طور معمول مثل دیگران به تو و خواهرهای تو و خانم و عمه‌ی تو تسلی نمی‌دهم. گفتن و نگفتن من مصیبت وارده به شما را از بین نمی‌برد. فقط به تو یادآوری می‌کنم: تو می‌دانی که از اردیبهشت 305 من هم از همین بابت اشک می‌ریختم. چون‌که علاوه بر پدری، وجود منزهی بود. به این جهت آن واقعه‌ی ناگهانی، توانست روح مرا خیلی تغییر بدهد. به‌طوری‌که تا کنون برای من میسر شده است ذخایری از تجربه در قلب خود اندوخته باشم. باید بدانم که بدون تجربه، انسان ناقص است و بدون نقص، انسانی به وجود نیامده و از بین نرفته است. موجود مجربی نیست که این عقیده‌ی مرا انکار کند که عمل نفس با اثرات خارجی، یک عمل امتزاجی‌ست. حقیقتی که می‌توانیم آن را برای تسکین آلام خود به کار ببریم، به خصوص یکی از همان اثرات است که همه روزه با آن مواجه می‌شویم، ولی آن را قبول نمی‌داریم. زیرا هنوز بین نفس ما و آن حقیقت، امتزاج کامل به عمل نیامده و نوبت فهم و ادراک آن حقیقت، فرا نرسیده است.
اگر فیض این بلوغ نفسانی را دریابیم، چندان در اطاعت تاملات خود مفرط نخواهیم بود و با وجدان خود مخالفت کرده، از خیلی تاملات زیاده از حد گذشته‌ی خود پشیمان خواهیم شد. به خطایایی که از ما سر زده است واقف می‌شویم. جسم و حیات خود و حتا مردم را نیز از فوایدی که ممکن است در حال سلامتی در وجود ما ناشی شود، ذی‌حق می‌دانیم. هروقت زیاد در عذاب وجدان خود واقع شده‌ایم، فکر می‌کنیم که مسئولیت بزرگی را در حین رفتار با خودمان و با سایرین به عهده گرفته‌ایم. اگر خیلی متابعت به احکام وجدان خود را معتقدیم، این مسئولیت نیز مربوط به یک وظیفه و حکم وجدانی‌ست. در این ساعت تو در ورطه‌ای هستی که باید به تو کمک کنم. به این جهت بود که برای من کاغذ نوشتی، می‌دانم که راجع به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنی مگر راجع به او.
من هم از این راه به فکر تو رجعت می‌دهم. این را به یاد بیاور وقتی که در "مهمان‌خانه‌ی فرانسه" منزل داشتید، اکثر اوقات او را می‌دیدی که در مقابل تو راه می‌رفت و راجع به آتیه‌ی فرزندش، نوه‌ی خاله‌ی من، که تو باشی، فکر می‌کرد. در آن زمان تو کوچک بودی. وصف مرا از دور می‌شنیدی. بعضی از دواوین شعرا را، که او برای تفنن خود خریده بود، برمی‌داشتی و سرسری مطالعه می‌کردی. ولکن با کمال وضوح می‌فهمیدی که این پدر تو دوست داشت همیشه فکر کند. و آن فکر را برای نجات تو به کار می‌برد. تو چرا این کار را نکنی؟
خیال نمی‌کنم تو پسری باشی که چیزی را که او دوست می‌داشت، دوست نداشته باشی. مثل این است که او الان در مقال تو ایستاده به تو می‌گوید: «اگر یک دستمال کوچک هم از من یافتی، آن را به یاد من بردار و ببوس.» زیرا که یک زمان این دستمال به او نسبت داشته است. پس تو فکر را دوست داشته باش. این روزها راجع به رنج و الم خود قدری فکر کن که تا چه اندازه باید مطیع بوده باشی. او دیگر با تو حرف نمی‌زند، تو هم با او حرف نزن. هروقت که یاد او می‌آیی، عمدن خود را به کارهای دیگر مشغول بدار، ولو این‌که برخلاف میل تو باشد. مخصوصن با قلب خود لجاجت کن. به گردش برو، یک نفر ولگرد باش.
برایم کاغذ بنویس که بدانم چه می‌کنی. هر مصیبتی در قلب من، ریشه دارد. اگر دیدی نمی‌توانی طاقت بیاوری و مشقت تو خیلی بیشتر از راحت است، لاهیجان فرارگاه توست و منزل کوچک من، منزل خود تو خواهد بود. وسوسه‌ای به خاطر خود راه نده. من در این‌جا بی‌کار نیستم. بعضی کتاب‌های خوب دارم. اطراف من پر از جنگل‌های ساکت و خنک است. به مصاحبت با من چنان خواهی گذرانید که خیال می‌کنی در عالم ارواح واقع شده‌ای. پس از آن، به مرور خواهی دید که زمان، داروی قلب انسان است.

نیما یوشیج

از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Monday, June 28, 2010

نامه‌ی نیما به ارژنگی، رشت/ 1308

11 آذر 1308



ارژنگی عزیزم!

هیچ‌وقت تنهایی را به این خوبی در یک شهر درک نکرده بودم. رشتی‌ها که دهان‌باز منتظر بودند من برای آنها پیِس‌های جدید تهیه کنم و از همه طرف اسم من در خاطره‌ی آن‌ها محبتی را ایجاد کرده بود، متاسفانه باز از حسن پیش‌آمد، موفق نشدند.
گم شدن کتابم "آیدین" باعث بی‌حوصلگی‌ی من شد. اینک در رشت خیلی منزوی و محروم زندگی می‌کنم. هیچ‌کس در اتاق مرا باز نمی‌کند. مگر زنم و عمه‌ای که دارم و دخترهای او و یک زارع همولایتی‌ی خودم محمد، که اتفاقن در رشت اقامت دارد. فقط یک شب به سینما رفتم و روزهای اول ورود نیز قدری مجامع گیلانی را تماشا کردم، چون هیچ‌کدام از این‌ها برای من تازگی نداشت و سبب اشتغال فکری نمی‌شد. سینما هم پول فراوان لازم داشت.
اصلن مواظبت اخلاقی از من سلب شده است. مثل "عارف" (قزوینی) با هرکس که دم از وطن و خدمت به مردم می‌زند، بدبین هستم و عصبانی می‌شوم. به مرور زمان چنان وصله‌ی ناجوری شده‌ام که شخصن خودم را ننگ دارم، از هرچه شنیده‌ام و خوانده‌ام و دانسته‌ام، و از هرخودستایی که کرده‌ام؛ نتیجه این شده است که خوب بر اشیا و اصل آنها تسلط و احاطه‌ی باطنی دارم، جمله‌ای نیست که برای من بگویند و من محتاج باشم تا آخر آن را بشنوم تا بفهمم. هروقت سنین عمر خود را فکر می‌کنم و خود را در محضر اجتماع می‌گذارم، راستی دوست عزیزم، به نظرم می‌آید مدتهاست جوانی را ترک کرده و در مرحله‌ی پیری می‌گذارنم. فقط حدت طبع کوهستانی، که می‌شود آن را به شرارت و خون‌گرمی‌ی راهزنان گردنه‌های وطن دوردستم نیز تعبیر کنم، به من القا می‌کند که جوانم.
این القای باطنی به من مژده می‌دهد که هنوز می‌توانم، اگر حادثه‌ای پیش نیاید، تا بیست سال حداکثر عمر کنم و برای ملتی که فردا پیدا می‌شود، چیزهایی به وجود بیاورم. همان امیدی که من و تو هر دو را از دو جهت مختلف تنگ‌دل و بدبخت ساخته است. هرکس که بیش از دیگران حس می‌کند، وقتی‌که از خوشبختی‌ی خود خبر می‌دهد مثل این است که به بدبختی‌ی خود پرداخته است. اگر داشتن حس خوب نیز دخیل در سعادت انسانی باشد، سعادت انسانی را به اختلاطی از بدبختی و خوشبختی که مفهوم تعریف جزییات دیگر نیز می‌شود باید تعبیر کرد.
اگر از من بپرسی چرا من که تو را اینقدر دوست دارم که از نگاه کردن به عکس نجیب تو دل‌زنده می‌شوم، برای تو کاغذ ننوشته‌ام؛ محتاج به عذر نیست. تو خوب مرا می‌شناسی. در رشت چطور می‌گذرانم؟ همان‌طور که در تهران، منتها قدری از قیل و قال معابر دور و پای من از بعضی هوس‌ها نیز آسوده.
خیال و آرزو محیل‌ترین و مهیب‌ترین دشمن‌های انسان‌اند. من چون شاعر و بسیار کنجکاو و بدبین بار آمده‌ام، بیشتر از راه مزاحمت‌های باطنی‌ی خود در زحمت واقعم. خوشبختانه طبیعت مساعدت کرده، کتابی را که گم کرده بودم در تهران مانده است. باید آن را از تهران بخواهم.
اینکه تا فراموش نکرده‌ام از آنچه که در یک ماه قبل اتفاق افتاده بنویسم، چون‌که راجع به خود توست و آن این است که یکروز بعد از ظهر می‌گشتم که خانه‌ای اجاره کنم. راهنمای من دری را کوبید. صاحب‌خانه که بیرون آمد دیدم قهرمان‌خان است. این ملاقات اتفاق بسیار نادری بود. یک ساعت با هم آنجا نشستیم. خانم هم تعجب بسیار کرد، حقیقتن نقاشی را در فامیل نجیب تو مثل یک ارث فنانیافتنی باقی گذاشته است. من مدتها به تماشای تصاویر سیاه‌قلم و یک تابلو کار خواهرزاده‌ی تو پرداختم. گفتم، خوب کار کرده اما هنوز به ارژنگی نرسیده است. مخصوصن به قهرمان‌خان گفتم این واقعه را باید برای ارژنگی بنویسم. خانه‌ای که در آن سکونت دارم، سابقن محل سکونت قهرمان‌خان بوده است؛ تمام در و دیوار یادگار خواهرزاده‌ی کوچک توست – واقعن چه شوقی دارند اطفال برای بقای آثار خودشان. همین شوق است که بعدها در سرنوشت آنها تاثیر می‌گذارد.
هروقت خواستی مرا از خواندن کاغذ خودت در این تنهایی و بی‌همدردی نجات بده. ممکن است نگذارند ما در رشت بمانیم و زن من همین‌طور رییس دارالمعلمات باشد. حسن پیش‌آمد یک حکم از مرکز رسیده است که به لاهیجان برویم. تا رشت شش فرسخ است ولی خیلی باصفاست. اوراق هم در آنجا ارزان است. با ماهی سی تومان در آنجا بهترین زندگی را می‌شود کرد.


از دور به تو و بهزاد کوچولو سلام می‌فرستم.
نیما



از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376