[با
مشروب، سیزده قران ناهار شد. آرینپور داد. این جوان خیلی به من کمک میکند. با هم
در لنگرود اسباب خانه میخریم.
– 9 مهر 1308 سفرنامه رشت، نیما]
– 9 مهر 1308 سفرنامه رشت، نیما]
[نامه نخست[1]]
25 اردیبهشت 1307
آرینپور!
خیلی میل داشتم برای رفع دلتنگیهای خود تهران
را ترک کنم. قسمت کوهپایهای که در آن بزرگ شدهام به خوبی محل تفرج را مهیا کرده
است. ولی نمیدام چرا مصمم نمیشوم. آیا تصمیم[2]
فرع بر خوشحالی است، و من بینهایت تنگدلم؟ فقط میدانم هر دقیقهای که بر دقایق
حیات ما میافزاید عبارت از یک اجبار طبیعی است که بذاته هیچکدام از قوا مسئول آن
نیستند. کشتی سیر میکند، میرود [و][3]
کسانی که به ساحل ایستادهاند بالعموم نمیدانند کجا میرود. هر روز این امواج
حملهور ما را تهدید میکند. دریا، مثل مرگ، دهان سیاهش را باز کرده میخواهد طعمهی
ضعیف خود را ببلعد. برای اینکه ما را به مدافعه طلبیده قدری بر مدت نامعلوم حیات
خود بیافزاییم، بدون تصمیم بودن یا تصمیم قوی داشتن هرکدام از آنها یکی از اشکال
این مدافعهی طبیعی است[4].
چه کسی میتواند در تمام مدت حیات خوشیها را
منحصر و منسوب به خود گرداند. با کدام طریقهی ممکن، [میتوان][5]
عاطفهی دردناک را از مردم سلب کرد؟ من به نوبهی خود از انجام این عمل عاجزم. مگر
اینکه فکر و مشاهدات ذاتی خود را اول از خود سلب کرده، مثل دیگران تعمدا[6]
نسبت به فلان نویسنده یا فلان عالم اقتصادی که کتاب سرمایه[7]
را نوشته است، قلبم را مطیع ساخته و به زحمت خود را گنگ و کمفهم جلوه بدهم و
سایرین را از خود برتر فرض کنم. اطاعت و تقلید من به اندازهای باشد که از قلب خود
دفاع کرده آن را فریب بدهم که نباید محبت در تو وجود داشته باشد و از قبیل این
کارها...
با این خیال ممکن است قدری از مرارتهای مدت
حیات ظاهرا کم کرد. ولی عواطف انسانی، باز به جای خود باقی است.
من به کسانی که تا این حد مطیع و مقلدند بالعکس
دستور میدهم. چیزی که هست، اشخاص از شناختن دستور ثانی بهواسطهی ضعف مغز و کمی
گنجایش عاجزند.
در این صورت با تنگدلیهای خود میسازم. آمدن به
گیلان را به زمان مناسبتر میاندازم؛ ولی در تهران نخواهم ماند.
رفیق! دلم میخواست در پستوی «داروخانه» تو
بنشینم و یک گیلاس لبریز در دست داشته باشم. میدانی از چه؟ آیا تو این کارها را
بیشتر از من میکنی؟ آیا بیشتر از یک شاعر میتوانی دنیا و تمدنش را زیر پا گذارده
و[8]
به جرعههایی که مثل یاقوت میدرخشد لبخند بزنی؟
رفیق تو:
نیما
[نامه دوم[9]]
طهران
دوست بسیار مهربان من![10]
عذر مرا قبول کنید از اینکه مختصر مینویسم. از
روزی که به طهران آمدهام تب میکنم! نمیدانم نوبه است یا مالاریا. چون پول
فراوان ندارم که به اطبای حریص و ظالم بدهم خودم به معالجه جسم خودم پرداختهام.
آسپرین، گنهگنه و عصارهی بید میخورم. ولی به قدری گرفتاریها زیاد است که برای
این کار، یعنی معالجه خودم هم، فرصت ندارم. تقاضا میکنم به این ترتیب که مینویسم
به من مساعدت بکنید: وکالتنامهای را که در جوف کاغذ است به معارف برده، این حقوق
را به صرافها بفروشید بعد از کسر هفت تومان بقیه را برای من به طهران بفرستید.
به آصف رییس محاسبات معارف هم خانم نوشته است.
عمدهی مطلب این است که طول نکشد. شاید فردا قانون طوری خود را تغییر داد که حقوق
مردم را نصف کرد یا به کلی آنها را از حقوق خود محروم داشت. خداحافظ شما و سایر
دوستانم در این هرج و مرج قانونی، اخلاقی و فکری. از مبدایی که به آن معتقدم
سلامتی و رستگاری شما را طالبم.
نیما