Showing posts with label 1312. Show all posts
Showing posts with label 1312. Show all posts

Sunday, October 12, 2014

نامه‌های نیما / به نکیتا


شمیران
4 تیر 1312

نکیتای عزیزم !

در این ساعت آخرین فرصت خود را با کمال عجله دارم به مصرف گشت و سیاحت در شمیران (ییلاق تهرانی‌ها) می‌گذرانم. سه چهار روز بعد حتمن به طرف یوش خواهم رفت. باید تهیه‌ی اسباب مسافرت به آن نقطه‌ی قشنگ دنیا را فراهم آورم به این واسطه وقت من خیلی کم و قیمتی‌ست چنانکه از هر قسم کار تحریری و فکر در آن خصوص کناره کرده‌ام ولی چون لازم بود که درخصوص نوول‌نویسی برای شما قدری صحبت کنم و قول داده بودم، این کاغذ را بهانه قرار می‌دهم.
کتابچه‌هایی که خانم با خودشان برای شما به شاهرود می‌آورند در زبان فارسی عجالتن بهترین محرک و نمونه به جهت این قبیل مشق چیزنویسی‌های صنعتی‌ست.
سابق بر این، این کتابچه‌ها جداجدا به اسم «افسانه» به توسط یکی از کتابخانه‌های معروف تهران چاپ می‌شده است. درحقیقت اختلاطی از افسانه و حکایت و نوول است، جز اینکه بدون استثنا به همه اسم «افسانه» داده است و چنانکه می‌بینید به مجموعه‌ی آنها اسم دیگر. شما البته از میان آنها ترجمه‌ها را در نظر خواهید گرفت نه چیزهایی را که اثر طبع همشهری‌ها هستند ولی بعضی موضوعات به قلم همان همشهری‌ها، من‌جمله به قلم سعید نفیسی، درمیان آنها خواهید یافت که مستثنا و قابل خواندن‌اند و از حیث صنعت و جانشین بعضی از آثار اروپایی بلکه از مقداری از آثار اروپایی که مربوط به قرن هجده و نوزده به پایین بهتر یعنی جدیدتر، ترجیح آنها نسبت به قرون گذشته یکی از همین لحاظ است که نوول است بیشتر می‌تواند خواننده پیدا کند.
امروز دیگر رمان‌نویسی، مخصوصن رمان تاریخی، رو به انحطاط و زوال می‌رود. این بحران و تحول ادبی بی‌علت نیست. اشکال صنعتی هم مثل حیوانات، نسل و انقراض نسل دارند و علت آن شکل مناسبات اجتماعی‌ست که تغییر می‌کند و بر اثر آن تغییر وضع فکر و روحیات مردم، نویسنده که جزو مردم است مربوط به تغییر وضعیات اجتماعی‌ست، کثرت کار و مشکلات زندگی و کمی وقت هم البته به مردم اجازه خواندن چیزهای پرطول و تفصیل را نمی‌دهد. چیزهای پرطول و تفصیل در ایرن بیشتر رواج باید داشته باشد، برای اینکه در ایران کار کم و کارخانه در حد صفر است. ولی چیزی که هست خوانندگان با یکدیگر فرق دارند. ازین گذشته چه علت دارد که نویسنده به وقایعی که در هر قدم و در هر روز انسان با آن مواجه است و بهتر آن‌ها را می‌شناسد نپردازد و خود را پرتاب کند به طرف سلسله‌ای از وقایع که درصورت صحیح و راست بودن خود هم شکل ارتباط اجتماعی خود را با شکل ارتباط اجتماعی امروزه کم و بیش تغییر داده است. پس عمده‌ی وقایع همین وقایع است که در پیش چشم انسان زنده مثل تابلو نصب شده است و محل رفاهیت یک طبقه و باعث بر استراحت طبقه‌ی دیگر است. مگر اینکه نویسنده مجبور باشد به مناسبتی، که باز مناسبات اجتماعی عصری باعث بر وجود آن شده است، مثلن به علت نداشتن یک آزادی کافی یا به مناسبتی دیگر، موضوع رمان خود را از میان وقایع گذشته انتخاب کند تا با اشخاص حی و حاضر زمان خود اصطکاک نداشته باشد.
بالاخره نوول، که میراث باقی‌مانده از رمان‌نویس‌هاست و تآتر و سینما رقبای آن هستند، باید داری یک موضوع اجتماعی باشد یعنی عادات و صنعات و جزییات روحی یک صنف یا طبقه را تجزیه کند یا پیش چشم بگذارد. موثرتر از موضوعاتی که تجزیه می‌شوند و مربوط به مخفیات روحی‌ست و انسان را در عالم فکر و خیال سوق می‌دهد، موضوعاتی هستند که راجع به اساس زندگانی ظاهری مادی، وصفِ موثر وصف از چیزهایی‌ست که به چشم درمی‌آیند، لازم نیست حتمن نوول که انسان می‌نویسد نتیجه داشته باشد. هر موضوع اجتماعی که نظر شما را جلب می‌کند، زشتی یا جمال آن، همان نتیجه است. چند صفحه صحبت از خصوصیات اخلاقی و فکری یک نفر حاجی یا ملاک یا تاجر یا روحانی یا کارگر فلان موسسه به نویسنده و به خواننده‌ی او موضوع یک کتاب کوچک را می‌دهد که اسم آن کتاب، نوول است جز اینکه من به نوول‌هایی که می‌نویسم تا اندازه‌ای جنبه‌ی فلسفی می‌دهم.
نقطه‌ی نظر من افکار مسلکی خود من است و با طریقه‌ی معین فکری که بعدها معلوم می‌شود چیز می‌نویسم. این قسم نوول نوشتن هم یک قسم دخالت دادن فکر و ذوق و سلیقه است، قبلن البته محتاج به تحصیل فلسفه و همسلک شدن به مسلکی‌ست که نسبت به زمان خود ثابت است. اگر از نقطه‌نظر مسلکی بتواند که به کار شما بخورد، قطعن از نقطه‌نظر فلسفی برای شما، و هر خانمی که می‌خواهد چیز بنویسد، خشن و نازیباست. چنانکه محزون نوشتن با حالت مزاجی که دارید به کار شما نمی‌خورد. به‌علاوه بر اثر تحولات ادبی در دنیا هم محزون‌نویسی منسوخ شده است. به عبارت آخری مناسبات اجتماعی یک روز تراژدی را به وجود آورده است که با تضرع و عجز و لابه دل ظالم را به رحم بیاورند. امروز به جای این‌ها که گفته شد خشم و میل غلبه و حس انتقام و فکر اساسی، وسیله قرار داده می‌شوند و فردا ممکن است که هیچ‌یک از این‌ها به کار برده نشوند.
بنابراین نویسنده، چه مرد باشد چه زن، برحسب استعداد خود باید چیزی بنویسد که مردم را به زوال و عجز و شکست درمقابل یک عده مردم از جنس خود مردم دعوت نکرده باشد.
یقین بدانید موضوعات مضحک و مفرح یا زنده‌کننده برای هر خواننده‌ی درعین محرومیت و ابتلا به تألمات حیاتی نایب مناب علاج و درمان است یعنی تا اندازه‌ای اسباب تسلی است. درصورتی‌که وقایع غم‌انگیز، که کتاب فلان نویسنده را پر می‌کند، به عکس. اینطور نویسنده که از روی مقهوریت و افتادگی مردم بکاهد بر آن چیزی افزوده و به ناگواری‌ها کمک داده است.
چیزی را که می‌بایست در نظر داشته باشید این است که در یک نوول دسته‌جات اشخاص مختلف و دارای عملیات طولانی و فصل‌ها و وقایع جداگانه از طرف دسته‌جات جداگانه (چنانکه در رمان) وجود ندارد. نوول رمان نیست، بلکه جریان فکر یک نفر واحد (در نوول تجزیه) یا عملیات متوالی یک فرد در ارتباط با عملیات دیگران است. در نوول رآلیست، محل‌ها، مجالس و مواقع مختلف در نوول وصف‌های پرطول و تفصیل را ندارند. وصف از چیزها کوتاه و زودگذرنده است. به اصطلاح روس‌ها «نابروسکا» یعنی قلم‌انداز و کم‌پیله و مفید. بهترین نقاش کسی را می‌دانند که با چند تکه رنگ منظور خود را به وجود بیاورد. همین‌طور بهترین نویسنده کسی‌ست که با چند کلمه خواننده را خلاص کند و آنچه که می‌خواهد و خواننده منظور دارد به او بدهد، یعنی مثل پروانه‌ها پس از نشستن روی یک گل و اخذ مواد لازم، باید پرواز کرد به طرف گل دیگر.
این طریقه الان طریقه‌ی همه نویسندگان است که سرفصل یا صدر رمان خود را شروع نمی‌کنند با وصف مفصل از زندگانی داخلی فلان کشیش یا شکل صنعتی ساختمان کلیسای نتردام نمی‌گویند: "در ناحیه‌ی ... قریه‌ی ییلاقی قلعه بود چطور و چطور و شخصی در آنجا از قدیم ساکن بود اسم این شخص غیاث"، بلکه می‌گویند: "قلعه هفت دختر در لار واقع شده بود و غیاث یازده سال بود در آنجا منزل داشت"، بدون اینکه قید کنند خاک قلعه از چه جنس خاکی بود.
اما وصف کردن چیزها:
درضمن وصف از هرچیز باید جزییات آن را درنظر گرفت. مثلن به جای این جمله که: "یک پل کهنه علف بر آن سبز شده و دهاتی‌ها بعضی بچه به بغل از روی آن عبور می‌کردند"، این جمله ترجیح دارد که: "یک پل کهنه که به مرور زمان از شکاف سنگ‌های آن کو کنار کوهی و اسپند و علف‌های مخصوص به آن ناحیه سبز شده بود. اهالی ده معمولن از آنجا رد می‌شدند. بعضی از آنها بچه به بغل داشتند".
ببینید که اسم نبات را هم می‌برند یعنی به جزییات و خصوصیات می‌پردازند ولی بطور اختصار؛ به علاوه جملات کوتاه و خیالات یکی یکی به ترتیب ادا شده. مثل سعدی امروز نمی‌گویند «این را حکایت کنند از ملوک» بلکه می‌گویند کدام ملک و از کدام شهر. همین‌که مطلب به اسم و رسم و با خصوصیات خود معلوم شد، به راست شباهت پیدا کرده و موثر واقع می‌شود. کار نویسنده رآلیست هم باید این باشد.
تاثرات خود را هیچ‌وقت نباید شرح داد. چه چیز انسان را متاثر داشته است؟ شرح و وصف از همان چیز و مجسم ساختن همان (یعنی انتخاب موثر و به جای تاثر) منظور نویسنده را انجام می‌دهد و چیزی را که نوشته است در خواننده کم و بیش دارای آن تاثیری خواهد شد که می‌خواهد.
در ایران جوان‌هایی که کم‌وبیش ذوق و استعداد چیزنویسی را به ممارست پیدا کرده‌اند به واسطه‌ی عدم رعایت همین مساله‌ی بخصوص، که تفاوت عمده بین ادبیات شرق و غرب را نشان می‌دهد، نتوانسته‌اند نوشته‌جات خود را موثر ساخته باشند. من خودم به جوان‌هایی برخورده‌ام که حقیقتن دچار یک نوع تألم بوده‌اند ولی شرحی را که بر اثر تألم خود نوشته‌اند ابدن نشان از تألم آنها نمی‌دهد، یعنی قادر نیست که خواننده را مثل خود آنها متألم بدارد. این قلب‌های دردمند به دو دست گرفته شده فقط با استعمال کلمات «آه! افسوس!» قصد اثر دادن به بیانات خود داشته‌اند. برخلاف دسته‌ی دیگر که اخیرن با ذوق و استعداد کم‌وبیش در مطبوعات ایران ظاهر می‌شود و به واسطه‌ی مطالعه در ادبیات اروپایی دریافته است که از چه راه باید بنویسند و اروپایی بشوند البته همه‌ی این‌ها فرع عمل و فکر و شکل و راه عمل است.
من چیزهای لازم را که به چشم دیده‌ام نوشته‌ام اگر شما عجالتن آنها را درنظر بگیرید - و در آن فکر کنید - خیلی مطالب راجع به نوول‌نویسی پیدا خواهید کرد و قطع دارم که مثل دیگران به خطا نمی‌روید، که یک میزان برای نوول‌نویسی در دست خواهید داشت.
این را هم یادآوری می‌کنم که در این «افسانه»ها در ذیل موضوعاتی که کم‌وبیش قابل خواندن هستند، خط قرمز کشیده‌ام.

برادرت:

نیما یوشیج


Monday, April 28, 2014

نامه‌های نیما: به ارژنگی / تهران / اردیبهشت 1312

تهران
10 اردیبهشت 1312

دوست عزیزم ارژنگی!

قول داده بودم که آدرس خود را از تهران یا از اردبیل بنویسم. پیش از آنکه به قولم وفا کنم، به جای اردبیل می‌بیند که محله‌ی تهران در صدر کاغذ جا گرفته است. ولی این مسافرت برای من خالی از رنج و زحمت تمام نشد. مقدمتن تا رشت 8 روز در میان گل و برف و توفان و باتلاق و بیراهه‌های جنگل و از روی رودخانه‌های خطرناک ساحل و پل‌های شکسته می‌بایست رد بشوم به اندازه‌ی کافی عبوس است و هولناکی‌های طبیعت را به همراهی دو نفر همراه سگ خودم تماشا کردم، خودم با سورچی ارابه همکار بودم که مرا بتواند از میان فلان برنج‌زار یا فلان قسمت راه خراب تالش بگذراند.
با وجود همه‌ی این‌ها گمان نکنید که من از این مسافرت خوشحال نیستم و برای من ناگوار است که از جنگل‌های قشنگ آن نقطه‌ی سرحدی در این فصل بهار دور شده‌ام. در عوض از همه‌ی نسبت‌ها و موضوعات مخصوص به سرحدهای شمالی خیال من فارغ است. در عذاب و شکنجه این فکر نیستم که چرا در حوزه‌ی شخصی مثل رییس معارف فعلی آذربایجان کار می‌کنم. شاید اقامت من هم در تهران خالی از فایده نباشد. قبل از هر استفاده، اولن پنج سال است که من تهران را آن‌طور که باید ببینم، ندیده‌ام. این پنج سال معلوم است که تهران هم مثل من عوض شده است. جز اینکه در افکار و احساسات مردم به اندازه‌ی لازم تفاوت دیده نمی‌شود. با این نقص هم نمی‌توان یک شهر را به کلی بی‌فایده دانست و وضعیت آن را عجیب و غیرطبیعی پنداشت. طبیعی است که تهران امروز باید یک فکر مخصوص به تهران امروز داشته باشد، نه این که مطبوعات در جنبه‌ی فلسفی خود از زمان دکارت و از قرن هفدهم فرانسه تجاوز نکند و تاریخ‌نویس‌ها یک عده نقال خوش‌مزه یا بی‌مزه و خنک باشند که در نتیجه‌ی زحمات خود مواد اولیه‌ی تاریخی را برای غیرنقال فراهم بیاورند. شعرا و ادبا، که عدد آنها در فرانسه و انگلستان هم در چنین موقع به این اندازه نبوده است، با ذوقی که از مطالعه‌ی اشعار قدیم حاصل کرده‌اند، این استعداد را به آن اضافه کنند که سعدی و ابن‌یمین بشوند یا فردوسی و خیام. و صنف جوان و تازه به کار افتاده مشغول باشند به نقب زدن در اعماق گذشته برای به دست آوردن یک موضوع بی‌نتیجه یا یک نتیجه‌ی بی‌فایده. برای اینکه این افکار و احساسات در هیچ طبقه و صنف تصادفی و نتیجه‌ی خالص تفکر و فشار فکر خود افراد نیست، بلکه نتیجه‌ی قضایا و وضعیات معین اجتماعی‌ست که با حرف زدن موجود نشده و با حرف معدوم نمی‌شود. ولی این قسمت قابل توجه است که فرانسه و انگلستان در یک چنین موقعیت خود فاقد روابط علمی و بین‌المللی و ترقیات فکری امروزه بوده فقط در خود عامل بحران و تحول خود را داشته و با قضایای فکری خارجی ناشی از وضعیات دیگر به این اندازه مواجه نمی‌شده‌اند. به این جهت نمی‌توانستند از وضعیت داخلی تجاوز کرده و مناسب با وضعیت داخلی در جست‌وخیز یا در افکار تکاملی خود سریع‌تر از آن بوده باشند که تاریخ ترقی نشان می‌دهد.
مطلبی که هست این نقیضه‌ها هم، اگرچه مانع از پیشرفت فکری به طور دلخواه باشد، تهران را بعد از این غیبت کبرا در نظر من با تماشا می‌کند. از پشت شیشه‌ی کتابخانه‌ها این همه اسامی جدید کتابهای بی‌فایده و اغلب مضر را خواندن. رنگ به رنگ - جز رنگ‌های زنده که تنها در تابلوهاتان کار می‌کنید - مصنفین و مورخین در کوچه و بازار دیدن بدون اینکه به وجود ایشان پی ببرند از مقالات و صحبت‌های آنها وعده‌ای که در کلیه‌ی علوم و فنون موجوده اظهار رای می‌کنند محظوظ شدن؛ در خیال‌تان مجسم کنید که یک سینمای مجانی‌ست!
بالاخره من هم لنگر ساعت شده، با حرکت نوسانی و تحولی فکر مردم و در نتیجه‌ی نوع عملیات خود آنها، در عین همه گرفتاری‌ها، به این‌طرف و آن‌طرف می‌روم. مثل خون تازه و گرم در عروق جسم مریض. مثل پروانه‌ها از هر جا بلند می‌شوم و به هر جا می‌نشینم. حتا به روی دردها و خاطرات دیرینه‌ی خودم. هرچه بگویم و بنویسم موقعیت فعلی من در تهران که آن را بر آستارا ترجیح داده‌ام، به جز این نیست. هیچ شهر اروپایی یقینن این‌قدر موضوع برای چیزنویسی ندارد. همان‌طور که معدن در ایران سربسته است، وضعیات اخلاقی و حیاتی مردم هم سربسته است. هرکس به هر کاری گماشته می‌شود، هر کس از هر چیز صحبت می‌کند. نهضت خانم‌ها، تجدد آقاها و مقالات منتشره در این خصوص‌ها تماشایی‌تر از همه‌چیز است.
بی‌میل نیستم که با حاصل جمع حقوق خودم و خانم بسازم و یک سال در تهران بمانم که کاملن به زیر و بم این شهر دست بزنم. بلکه از تماشا به عمل بپردازم و اظهار حیاتی کنم. اما از طرفی هم در این سه ماهه‌ی تابستان پناه بردن به بعضی کوهستانات سردسیر، یعنی وطنم یوش، آرزوی این دل ملول است که نمی‌توانم آن را از سر به در کنم. اگر تا دو ماه دیگر در تهران بمانم و با گرمی هوا بسازم از ناچاری است. باید تکلیف من معین شود که در تهران ماندنی خواهم بود یا به شهرهای دیگر خواهم رفت.
در این خصوص‌ها کاری که صورت گرفته است به جریان انداختن یک عریضه‌ی بلند شکایت‌آمیز است که به آستان آسمان‌بنیان جناب وزیر تقدیم شده است. دو دفعه هم از خودم و یک دفعه از خانم توضیحاتی شفاهی خواسته‌اند. این است که عجالتن باید سرگردان باشم. مثل سربازانی که منتظر صدای فرمان صاحب‌منصب‌شان هستند و در عین همین خیالات یک دفعه از جا می‌پرند به خیالی که صداشان زده‌اند. البته این وضعیت هم فکر انسان را ناراحت نگاه می‌دارد. باید بگویم من در تهران آن‌طور که باید باشم، نیستم.
از میان رفقا چند روز قبل فقط سعید نفیسی را در باغ وزارت معارف دیدم. با همان قیافه‌ی شکسته بلکه شکسته‌تر، یک انسان باریک و متفکر و خیلی بیش از من مشهور که طاقت کوه بالا رفتن ندارد، ولی زیاد چیز می‌نویسد و کمتر از من به مسلک فکری معین داشتن معتقد است.
حال خودتان ملاحظه کنید که در تهران با همه این وصف‌ها چقدر از بعضی جریانات دورم. بالفرض هم که نزدیک باشم چقدر با جریانات مخالفم.
در هر صورت اگر چنانچه تا اول تابستان به ییلاق نرفتم باز کاغذ خواهم نوشت. اگر هم چیزی چاپ کردم، خواهم فرستاد. مخصوصن خجالت نکشیده از آن دوست عزیزم تمنا خواهم کرد یک عکس به امضای خود از روی صورت من که در تابلوی «مشوقین من» در ردیف سه نفر دیگر جا داده است به اندازه‌ی اصل تهیه کرده برای من یادگار بفرستند.
ولی اگر به ییلاق رفتم مکاتبه ما با هم قدری به طول خواهد انجامید، و در آنجا در هر منظره‌ی قشنگ در سر کوه‌های کلارزمی از شما یاد خواهم کرد.

دوست صمیمی شما:

نیما یوشیج  

Sunday, August 22, 2010

نامه‌ی نیما به ارژنگی، طهران / 1312

طهران
شب 14 مهر 1312


ارژنگی عزیزم

شاید شما فکر می‌کنید در این مدت من در کجای عالم بودم و چه کار می‌کردم که به شما هیچ کاغذ ننوشته‌ام. ولی این هیچ فکر ندارد. اولا از اخلاق من و شما، که همیشه سرگرم به کار خودمان هستیم، بعید نیست؛ ثانیا من در طهران نبودم. حقیقتن این مدت تابستانی را که گذشت، خوش گذرانیدم. زندگی کردم، فهمیدم معنی‌ی راحتی چیست. جایی بودم که می‌دانم دلتان برای آنجا پرواز می‌کند. مدتها منزل من بالای یک تپه‌ی بلند و مشجر بود که به جنگل قشنگ و ییلاقی‌ی "کلارزمی" نگاه می‌کرد. اسم این جنگل را در کاغذهای من خوانده‌اید. اطراف منزل من پر بود از زرشک و بوته‌های انگور وحشی. مشرف بود به تکه چمنهای طبیعی که از دور و نزدیک در جنگل و در سر کوه‌ها پهن شده بودند و چشمه‌های سرد و گوارا که از لای سنگلاخهای سفید بیرون می‌جستند. بعد در روی زمینهای مستور از کاج زمینی، جاری می‌شدند. و پرتگاه‌های هولناک که به نظر می‌آمدند الان در روی دره‌ها خراب می‌شوند. در زیر درختها دهلیزهایی که قلوه‌سنگها از خزه در آنجا سبز شده بودند. سارهای سیاه که فرار می‌کردند  و می‌رفتند در این دهلیزها می‌خواندند. من همه روزه مرتبن وقتم به هیزم آوردن از کوه برای مطبخ و به شکار حیوانات می‌گذشت. وقتی که کار نداشتم چیز می‌خواندم و چیز می‌نوشتم. آدمهایی که با من هم‌صحبت بودند باور نمی‌کردند که در دنیا جعبه‌ای هم هست که صدای انسان را ضبط می‌کند و در موقعی که انسان می‌خواهد، برای انسان آواز می‌خواند. هروقت صدای گرامافون من در جنگل می‌پیچید، دور من جمع می‌شدند. من یک وجودِ خیلی با هنر در بین آنها بودم، به تعجب به من نگاه می‌کردند. من صفحه می‌گذاشتم، آنها هم نی می‌زدند و لخت شده جلوی آتش می‌رقصیدند.
بالاخره این محل آسایش و جلوه‌ی طبیعت که من حالا دارم نقل می‌کنم، یک مرتبه قطع شد. برای تحصیل معاش مثل همه‌ کارگرها که از ده ما بیرون رفتند و با حسرت چاره‌ناپذیر آن سرزمین قشنگ را وداع گفتند، من هم از منشا خود جدا شده به شهر کثیف طهران آمدم. نمی‌دانید چقدر اهالی کوهپایه وقتی که محل خودشان را ترک می‌کنند، دلتنگ می‌شوند. بار همه‌ی این دلتنگی‌ها را متحمل شدم ولی متاسفانه هرچه دوندگی کردم، چون دوندگی من از راهِ رسمی و بدون واسطه بود، سود و ثمری نبخشید و فعلن با حقوق قلیلی که به بیکارها می‌دهند می‌گذرانم. از قرار یک خبر خصوصی، دوسیه به طوری‌ست که نمی‌توان به آذربایجان مراجعت کرد.
من هم نمی‌خواستم حتمن به آذربایجان بیایم. مقصود من کار کردن بود. هنوز هم بجز در آذربایجان، در هر نقطه‌ی دیگر مانعی نیست. من عجالتن به این احمقهای فعله خودم را معرفی می‌کنم نه چیز دیگر، به هر قسم کاری هم که کمتر از کار سابقم منفعت نداشته باشد، تن در می‌دهم؛ این حقوقی که اسراف در بودجه بوده و به من می‌دادند، حقوق یک پیشخدمت بود و به همین واسطه، در تقاضای خودم شغل قهوه‌پزی و سرایداری را هم قید کرده بودم. حتا تصمیم داشتم برای اینکه طرف توجه واقع شوم، فکل و کراوات بزنم. با وجود این‌که چشمهای من مثل دوربین کار می‌کنند، عینک به چشم بگذارم. چیز غریبی هم نیست که مردم به این چیزها اهمیت می‌دهند. این شکل معیشت که ما داریم، شامل همه‌ی این چیزهاست ولی کار من با این چیزها اصلاح نمی‌شد. شاید به مقام معظم مافوق، که عبارت از آن سه چهارتا بالاخانه‌ی روی دکان خیاطی و قصابی‌ی تبریز است، راپورت داده شده باشد که من که نیما یوشیج هستم در حین کتک‌کاری با آن آدم بی‌سواد، لگد زده‌ام و بند ساعت مبارک آن آدم بی‌سواد پاره شده است. می‌دانید مقام معظم، که حامی‌ی علوم و صنایع است، چقدر به این مساله اهمیت می‌دهد.
روی هم رفته دوست عزیز من! از این‌طور زندگی چه کسل بشوم چه نشوم، من با مشکلی که خودم می‌دانم و می‌خواهم زندگی نمی‌کنم، میل و اراده‌ی دیگران هم در آن دخیل است. اگر به بعضی کلمات حکمت صولت که معنی دام عنکبوت برای صدی مگس‌اند و فلاسفه‌ی مندرس جانی، برای تشویق مردم به کار ساخته‌اند، اعتقاد داشته باشم خیلی کور و ابلهم. این جملات دارای هیچ معنی‌ی اجتماعی نیست که انسان کار بکند و به مقصود برسد یا بعد از صبر، نوبت ظفر است یا از خوبی، خوبی و از بدی، بدی می‌رسد و امثال این جملات که ادبیات خطرناک و تجملی‌ی قدیم را پر کرده است. من نه به مقدر از روز ازل معتقدم، نه اراده‌ی خود را تحت فشار و اجبار خاصیتی می‌دانم که روح عنوان دارد. چون کاملن آدم این دوره هستم و از راه دیگر خود را مجبور می‌بینم.
این جمله را از من داشته باشید: اگر من به خودی‌ی خود آسیابان بودم، سنگ آسیا هیج‌وقت از کار نمی‌افتاد. عقاید من راجع به انسان و زندگانی، تقریبن در این جمله جمع است.
موقعی که به ییلاق می‌رفتم، در خصوص بعضی خاطرات عجیب و غریب که مثل اسرار زندگانی‌ی مرا فراگرفته بود، فکر می‌کردم. قطعن در ییلاق به هر کوه و دره که نگاه می‌کردم به توسط خاطرات دیگر، این خاطرات می‌بایست تجدید بشوند و به من نیش خودشان را بزنند. در این موقع یک یادداشت از مغزم برای خاموش کردن این قبیل خیالات گرفتم. حقیقتن مثل اینکه یک نفر انسان برای یک نفر انسان دلسوزی بکند و به دست او سلاح برای دفاع بدهد، مغز من به من کمک کرد. به این واسطه با نهایت خوشی، چنانکه گفتم، ییلاق را گذرانیدم. گاهی خیال می‌کردم قلب من در طول ایام کرخ شده است اگر بگویم آن یادداشت این بود که:
زندگی‌ی مرد، پر از اسرار و حوادث است. می‌بینید که هیچ اهمیت فکری ندارد. اما من به آن اهمیت می‌دهم و از آن خوشم می‌آید و همیشه آن را به خودم تکرار می‌کنم. برای اینکه خیلی اثرات در این مدت اخیر در زندگانی‌ی من داشته است.
همینطور که سگ و بعضی حیوانات با آب دهانشان زخمشان را علاج می‌کنند، انسان هم از وجود خودش در تحت اثرات خارجی وسیله‌ی محافظت و معالجه‌ی خود را به وجود می‌آورد.
می‌گویند زنبور عسل از آب دهان خود می‌خورد. دهاتیها وقتی که محصول عسل را برمی‌دارند، یک قسمت عسل را برای خوراک زمستانی‌ی این حشره‌ی کوچک، که ماحصل زحمت او را می‌خوریم، در کندو باقی می‌گذارند. هیچ چیز غریبی نیست. همینطور عنکبوت که روی بافته‌ی خود، یعنی آب دهانش، بالا می‌رود و صید می‌کند  یا وقتی که اغتشاش هوا را قبل از وقت می‌فهمد، تارهایش را محکم می‌بندد. همه‌ی اینها نتیجه‌ی کار در ضمن مشکل معیشت است. اما برای انسان که در مصارف خود و شکل تهیه‌ی آن فکر می‌کند و ماده‌ی معیشت او همانطور نیست که طبیعت به دست او می‌دهد و منفردن به استعانت خود آن را دریافت نمی‌دارد، قضایا اینقدر ساده نیست. افکار انسان، هرقدر که مایه‌ی تسلی خاطر واقع شوند که با آن یک نفر داهاتی‌ی قانع بتواند به آسودگی زندگی کند جای ماده‌ای را که به آن احتیاج دارد، نمی‌گیرند. به این معنی که زندگی‌ی او بنابر میل شخصی خود او یا یک نوع تضامن و تمهید اخلاقی نیست. به فرمان یک مبدا عقلی زندگی نمی‌کند. یک فیلسوف فکور مثل کانت آلمانی، که با رشته‌های خیال خود به آسمان و عقل و ماوراء آویزان می‌شود، در مقابل برق و تلالو همین مبدا عقلی، که در نظر او عقل مادون است، گیج و گم می‌ماند و دست به گردن نظریه‌ی اخلاقی‌ی خود شده خیال می‌کند برای زندگانی راه پیدا کرده است. درصورتی‌که انسان نمی‌تواند با مقداری کار معین و صبر به اندازه و عقل کافی و خلق نیکو در جریان هر شکل معیشت که هست، مقداری معین از مابه‌الاحتیاج خود را به دست بیاورد. بعضی از شعرای قدیم هم نه از روی اطلاعات علمی، بلکه از روی جریان زندگی‌ی خود در مذمت صبر و عقل و صفات اخلاقی‌ی آقایان علمای اخلاق، شعر گفته‌اند.
یقینن شما که داخل کارید و بیشتر از من، که داخل در کاری نیستم، مجبور به آمیزش با مردم هستید، اشخاص محروم را مکرر دیده‌اید که چطور با وجود دست‌آویز شدن به همه‌جور وسایل عقلی و اخلاقی و عملی، حیات خود را در عین بیچارگی می‌گذرانند. مثل پیرزنهای فلج همیشه از روزگار و اشخاص شکایت می‌کنند و اگر جوان هستند و برای انجام مقصود خودشان کاملن جد و جهد داشته‌اند، گمان می‌برند این تناقض در جد و جهد آنها بوده و خودشان باعث بر عدم موفقیت‌شان شده‌اند. حیات ما انعکاسی از حیات دیگران است. برای اینکه همه با هم زندگی می‌کنیم. باید در عیب همه کس دقیق بود.
درواقع به یک انسان اینقدر فریب‌خور باید بخندید که با عقل و نصیحت می‌خواهد زندگی کند و برای این کار مثلن کتاب اخلاق "سامویل اسمایلز" را به دقت می‌خواند و به خاطر می‌سپارد. من خودم در گوشه و کنار این شهر به جوانهایی برمی‌خورم که با کمال اطاعت و امیدواری کار می‌کنند و اعتمادشان به کار خودشان است. به جوانهایی که جهالت و عدم اطلاع را به طور کلی سبب همه‌ی نکبتهای زندگی‌ی مردم می‌دانند و یقین دارند که با برطرف ساختن جهالت عمومی، آسایش عمومی میسر می‌شود.
اخیرن جوانی را دیدم که وکالت می‌‌کرد و "نظام‌العالم و الامم" طنطاوی‌ی عرب را می‌خواند که لابد از روی آن زندگی‌ی خودش را درست بکند، یا زندگی‌ی مردم را. مقاله‌ی "رشید یاسمی" را در روزنامه‌ی "ایران" راجع به تربیت خواندم که به جلد غزالی، طوسی و داروین رفته است. بعد با یک فکر مصرفی، که خطر آن کمتر از فاتالیزم غزالی نیست، انسان را خادم خالصن مخلصن طبیعت قرار داده و در نتیجه به اخلاق و تربیت بازگشت می‌کند. خود روزنامه‌ی "ایران"  در چند روز قبل اساسن موضوع یک کتاب کلاسیک خیلی قدیمی‌ی اخلاقی را برای اظهار اطلاع، سرمقاله قرار داده بود. از که اسم می‌برید در "ایران" که من او را قشنگ و حسابی معرفی نکنم که چطور عقیده و سلیقه‌ی او برای جمعیت به منزله‌ی سم است و چطور گذشته از حیث اینکه فکر او به سند و اساس معین تکیه نمی‌کند، ذوق و استعدادی را که در چیزنویسی دارد در تعقیب همین قبیل مسایل به هدر می‌دهد. همیشه انسان به این درماندگی‌ها برمی‌خورد. در هر صنف و طبقه، چه باسواد و چه بی‌سواد، می‌بیند همه‌ی اینها به اندازه‌ی خود در تحت نفوذ فکری‌ی آن متفکرین جانی هستند که افکار خود را از دوره‌های پیش از خود یا از زمان خود گرفته و به دوره‌های آتیه داده‌اند. در هر صورت زمان حاضر هم همین فکرها را علاوه بر فکر کار و کوشش فردی باید به آنها بدهد. نمی‌دانند زندگانی از چه راه و از چه قرار است و ساده‌ترین آنها خیال می‌کنند از عالمی مجرد و غیر از این عالم به زمین افتاده و با افکاری که آنها هم مجرد و بلاارتباط با این عالم‌اند باید به آسمان بالا بروند و این مسکن و پوشاک و خوراک موقتی‌ی شب‌منزل و لوازم شب‌منزل آنهاست. یک چنین انسان مصنوعی و محصول خیال و علم خالص و فارغ از تاثیرات جمعی، که بالاخره خادم طبیعت است و به او باید ترتیبی مطابق اجازه‌ی طبیعت داد و این همه دستورات اخلاقی "سامویل اسمایلز"ها و سعدی ها را باید در مغز خود انبار کند و خود را مثل کتابخانه برای چند صباح زندگانی حرکت بدهد، من نمی‌دانم چطور انسانی‌ست. چطور برای همه‌ی انسانها اینطور انسان شدن میسر است!
این انسان همه نور قدسی، همه روح، همه اخلاق پاکیزه چرا به تجرد خود اکتفا نکرده و در ضمن همه‌ی مشغولیات معنوی و عملیات غیرمرئی به اصلاح وضعیت داخلی‌ی اقتصادی خود می‌پردازد؟
وقتی که به جریان مادی‌ی زندگانی‌ی خودمان نگاه می‌کنیم، می‌بینیم قضیه برخلاف تصورات بعضی‌هاست. کتابی که عنوان "رهبر جوانان" یا "اعتماد به نفس" و امثال اینها را داراست، هیچ معنی‌ی اجتماعی ندارد. موفقیت یک دسته اشخاص تاریخی هم وقتی‌که با قوانین تفکر مادی‌ی امروزی تجزیه می‌شود، تاریخ، یعنی جریان مبارزه‌ی اقتصادی را پیش چشم می‌گذاریم، همه وقت مربوط به قضایای کلی و جمعیتی دوره‌ی خود بوده است.
نصیحت و دلجویی و دستورات اخلاقی اگر من صدهزارتا از آنها را با عبارات آب و تاب‌دار و به نظم و نثر بنویسم، خوراک و پوشاک و مسکن نمی‌شوند. این احتیاجات، ما را علیل و زمین‌گیر می‌کنند. اگر نان مفت و نتیجه‌ی زحمت دیگران که صبور و ساعی هستند در بین نباشد، یا امیری یا وزیری در مقابل یک مدیحه دهان ما را از جواهر پر نکند، عارف و فیلسوف خطرناک خیالی و صوفی‌مآب نمی‌توانیم بشویم تا به آنها دستور سعی و صبر بدهیم. یا به خیال اینکه چون عاقبت کار دنیا فنا است به خواب یا مستی بگذرانیم، چنانکه یک شاعر معروف نیشابوری در قرن پنجم هجری گذرانید. دستورات اخلاقی که تشویق به کار یا تحریک به صبر و امثال آن است در جنبه‌ی عقلی و تصوفی و در هر جنبه‌ی دیگر خود همه از این رویه تفکرات‌اند، درنتیجه یکی هستند. از سنگینی‌های چرخ اجتماع کم نمی‌کند، اما قادرند که یک نفر انسان ساده را سرگردان و معطل نگاه بدارند و ثابت می‌دارند که از خواص زمان ما هستند. از شکل معیشت به وجود آمده در نتیجه‌ی ترقی صنایع و بحران اقتصادی و مبارزه‌ی تاریخی با شکل معیشت ما می‌میرند و زمان، مدفن آنهاست.
وقتی که انسان و زمان که منسوب به اوست در تغییر است، راه معین عقلی نمی‌توان پیش پای او گذاشت. نباید گفت: اگر یک نفر در نکبت می‌گذراند تقصیر از خود اوست، ولی اینکه دچار عوارض عصبی و مبتلا به مستی‌ی دایمی باشد، خود میل به مسکرات و افراط در آن، درنتیجه‌ی شکل معیشت ماست. بیشتر در خانواده‌های تنگدست دیده می‌شود. برای بستن در میخانه‌ها، باید در کارخانه‌ها را باز کرد و به اشخاص کار داد و باز برای کاستن از عده‌ی میخانه‌های که باقی مانده است باید دید آیا در شکل معیشت ما نقصی هست یا نه.
درواقع انسان جریان و حرکت دایمی مادی را می‌پذیرد. ضدی‌ست که همیشه با ضد دیگر مواجه است. در دنیا هیچ حادثه و ضدی هم وجود ندارد که عاری از ماده بوده باشد.
الان من دارم راجع به گذران معاش خود یک دفعه‌ی دیگر هم اقدام می‌کنم تا ببینم که ممکن است در بین این همه باسوادها و بی‌سوادها کاری از پیش ببرم. تصور کنید به هزارها اشخاص و چیزهای برخلاف میل خود برمی‌خوریم که حتا خیال آنها هم در ذهن من نگذشته است. برای اینکه انسان به خودی‌ی خود پیش نمی‌رود. همین‌طور به خودی‌ی خود دارای افکار و عقایدی نیست تا اینکه عیبی بر او تعلق بگیرد. ولی نسبت به تاریخ، ممکن است به واسطه‌ی افکار و عقاید خود معیوب قلمداد بشود. من این مطلب را مخصوصن به شما که دوست من‌اید می‌نویسم که در پیش شما بماند، برای روزی که گذشته‌ها به کار می‌روند.
اگر من بهتر از شما نقاشی در ایران نمی‌بینم، و شما متجددتر از من در بین همه‌ی این همشهری‌ها سراغ نداشته باشید، این نوع قضاوت ما است. ولی اگر در مقابل خود مردم را موظف به وظیفه‌ای بدانیم و فکر کنیم چرا به آن درجه شهرت که لازم بوده است، نرسیده‌ایم، این از خودپسندی‌ی ماست. در یک مملکت فقیر از حیث علم و صنعت، این آرزوها بلندپروازی‌ست. چه چیز باعث این خودپسندی شده است که علمای اخلاق آن را عیب در نظر گرفته، و با قوه‌ی غیرمرئی‌ی اخلاق می‌خواهند آن را زایل کنند؟ شکل معیشت و در نتیجه منطق احتیاجات ما که ما را مثل موم نرم می‌کند و در موقع خود از آهن سخت‌تر جلوه می‌دهد و لازم است که حسود و جسور و خودپسند باشم.
همین علت اگگر همه‌ی اشیا را تحت تاثیر و رابطه‌ی مشترک در نظر بگیریم و انسان را جزیی خارج از طبیعت و طبیعت را کلی مجرد موثر در او ندانیم، در این اشخاص هم که سنگ میان راه من و شما هستند، تاثیر دارد. به محض اینکه روی یک صندلی‌ی عنوان‌دار نشستند و خوراکشان از نان معمولی به برنج پخته تبدیل یافت، مسخ می‌شوند. برای اینکه باید مسخ بشوند. بویی استشمام می‌کنند که خودشان نمی‌دانند از کجاست؛ برای اینکه نباید هم بدانند. باید اشخاص را عامل و مولود وضعیت در نظر گرفت و این نسبت را به آنها داد که در وضعیت موثرند.
شخصی را که چند روز قبل برای کار خودم ملاقات کردم، همین‌طور مسخ شده بود. مثل موشی روی صندلی‌ی دسته‌دارش چرت می‌زد. مردم همه به او تعظیم و تکریم می‌کردند. او هم وقتی که سرش روی یک مشت کاغذ بود، خوابِ آقایی جلالت‌مآب می‌دید. برای ملاقات این جانور، که سابقن در تبریز مدیر یک مدرسه بوده است، من از موقعی که به طهران آمده بودم تا چند روز قبل زحمت کشیده بس‌که پشت درها با پیشخدمتها نشسته بودم، نزدیک بود که پیشخدمت بشوم. بالاخره مثل دزدها کشیک کشیده و در غیاب پیشخدمت، وقتی‌که درِ اطاق روی او قفل نبود، یواش‌یواش پیش رفتم و از لای در به مخفی‌گاه آقایی و جلالت او وارد شدم.
هزاربار بگویید لعنت به آب و نان که انسان را با انواع و اقسام این جانورها روبرو می‌کند و از او در حین عمل، آرتیست و محتال به وجود می‌آورد. و از آب و نان تبرئه جسته، به عوالم مجرده که وجود ندارد، مگر در مصایب ما تقرب بجویید، چه فایده دارد. انسانی که می‌گوید سروکار من با عوالم روحانی‌ست، اول خودش را گول می‌زند. همین آب و نان است که انسان پرمدعا را به وجود آورده، رشد می‌دهد. پس از اتمامِ افکار و زحمات به همین آب و نان است که بازگشت می‌کند.
دیگر از من بی‌قیدتر نسبت به بعضی تجملات و ترقیات بین آشنایان و دوستانمان سراغ ندارید. ببینید که من هم با همه‌ی آزادی‌ی خود، که به قول "نفیسی" روح من مثل پرندگان هوای آزادست، باز گرفتار هستم. اقلن شما از این حیث راحتید که مثل من سرگردان نیستید. ولی من نمی‌دانم در کدام نقطه‌ی معین و معلوم باید پای برجا باشم. اقلن در بستر استراحت، با این قناعت طبعی که دارم، به کارهای خودم بپردازم.
یک ماه قبل راهرو خانه‌ی من از وسط مزارع جو و یونجه و گندم می‌گذشت! امروز از یک کوچه‌ی تنگ که زنها متصل در آنجا کنار یک نهر آب متعفن و گل‌آلود نشسته با هم نزاع می‌کنند. آن هم در ارزان‌ترین محلات.
اگر این مقدار ممر معاش هم قطع شود، ناچارم برای این‌که به شهر دست داشته باشم، به دهات اطراف شهر مثل تجریش و دربند، که خانه در آنجاها نسبتن ارزان است، پناه ببرم. درصورتی‌که دیگری در عمارتش چند اطاق را مفروش خالی گذاشته.
این وضعیت را می‌گویند: معنی‌ی زندگی‌ی بدون نظم با دیگران. ولی در هرحال من در انتظار دریافت دست‌خط آن دوست عزیز خودم هستم. به همین آدرس که نوشته‌ام کاغذ شما به من می‌رسد. تمنا می‌کنم با وجه ضمیمه یک عکاس قابل را پیدا کرده و از صورت من که به قلم خودتان است یک قطعه عکس به اندازه‌ی اصل برای من بفرستید.


دوست صمیمی شما:
نیما یوشیج

آدرس: تهران، خیابان منیریه. کوچه سیروس. منزل میرزا ذبیح‌الله خان جهانگیر.


از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376