Saturday, March 19, 2011

به ارژنگی / فروردین 1308


13 فروردین 1308


ارژنگی عزیزم!

امروز سیزدهم است. سیزدهمین روزی که جمشید، عید گرفت. مثل اینکه بگویند یازدهمین روزی که کلاهش کج بوده.
بااین نوع افکار خود را مسخره و طبیعت را نافذالحکم ساخته و آتیه را بازیچه قرار داده‌اند. از این فکر ثانوی که فکر می‌کنم عید غلبه‌ی گرما بر سرماست، لبخند می‌زنم. چرا به فقرا می‌گوییم نسیم بهار می‌وزد، خیال می‌کنند دشمن حمله می‌برد. گلزار برای آنان محبس است. بوی بنفشه در مشامشان آنها را خفه می‌کند. نانشان بدهیم خواهند گفت: زنده باد جمشید! به حال خودشان بگذاریم فریاد خواهند زد: مرده باد!
من نمی‌دانم چه جواب بدهم وقتی که به من می‌گویند: مبارک باشد! بدون اینکه قبلن دانسته باشند من خوشحالم یا بدحال. در صورتی‌که اگر من بدحال باشم مثل این است که به من بگویند تلخی‌ها و تالمات زندگانی تو به تو مبارک باشد.
این دوستی‌ست یا دشمنی، یا سفاهتی که به هر دو آلوده شده است؟ صد سال به این سال‌ها! یعنی هرگز از ورطه‌ای که به آن دچار هستی، خلاص نشوی. تکلفاتی که برای شخص تعیین می‌شود، دشوارتر از همه چیز است. فلان شیطان می‌آید به من سلام می‌کند، توقع دارد صورتش را ببوسم. یا صورتم را نزدیک ببرم تا اینکه مرا ببوسد. این نیز نه معنی عشق است، نه معنی عقل. فقط می‌گویند: عید است! در این موقع به دروغ فیل را سوار پروانه می‌کنند. تملق، گاو را به پابوس رتیل می‌برد. در مطابع چاپ می‌زنند و در مجالس می‌رقصند. نمی‌دانم برای کدام شادی. معرفة‌الروح معاصر در این دو کلمه است: روح‌شان پست و شکم تا چند روز معمور.
ازین بابت من خوشحالم که هنوز در عمرم یک کارت تبریک به کسی ننوشته‌ام. فقط در مدت عمرم، چون اسم کارت در میان آمد، باید بگویم دو دفعه بیشتر کارت اسم خود را چاپ نکرده‌ام و فقط چند عدد از آنها به مصرف خود رسید و یک دفعه آن هم به جای اسم شخص، چند سطر عبارات مبهم بود.
و امسال اصلن نه کارت داشتم، نه خودم در خانه ماندم. به تو بگویم کجا بودم و در چه حال و عید من چطور گذشت، یقینن خیلی بهتر از تو و برای تو خواندن مثل یک قصه است.
وقتی که عید شد، سحر بود. در آمل بودم، منزل یکی از پسرعموهایم که هشت سال بود او را ندیده بودم. تمام روز در بین راه سرما و باران خورده به زحمت از وسط گلها عبور کرده بودیم. خستگی مفرطی به من استیلا داشت. اسفندیاری، صاحبخانه، به من هم خوراک خوب داده بود، هم آشامیدنی خوب. بعد با نهایت سنگینی افتاده بودم. تا اینکه صدای مناجات مرا بیدار کرد. موذن دعای تحویل می‌خواند.
ببین چه حظی داشت. از آنجا تماشای روح مردم می‌کردم. به خوبی هم دیدم که آملی‌ها هم مقیدند، به طفلشان می‌گویند از خانه بیرون نرو، نمی‌گذارند کسی به منزل‌شان ورود کند، مگر اینکه اول به تجربه دانسته باشند قدمش مبارک است.
شهر کوچک مثل محبس پرجمعیتی مملو از زمزمه بود. وقتی که تاریخ را با خیال خود ممزوج می‌کردم، خیال می‌کردم در مغاره‌ی دیوها هستم.
عجب عالمی! ارژنگی! اتفاقن برف هم آمده بود. زمستان نمی‌خواست پایش را کوتاه کند. گاهگاهی چنان از شکافِ در بادِ سرد می‌وزید که من از درد می‌ترسیدم، با وجود اینکه جنگل‌های اطراف سرد و ساکت، آمل را احاطه کرده‌اند و درها بسته و کوچه‌ها خلوت بود، احساس می‌شد در این نقطه‌ی زمین بعضی موجودات در حال حیات‌اند که آهسته و یکجور حرکت می‌کنند. قبه‌ی مخروطی مقابر قدیم – بر خلاف مقبره‌ی میرقوام مرعشی که چند گنبد روی هم داشت – در مزارع اطراف پراکنده است.
گنجشکها کم‌کم به صدا درمی‌آمدند. در بیابانی که جنگلها آن را احاطه داشت باقلا و سبزیجات در محصوره‌هایی که از نی ترتیب داده بودند، سبز شده بود. باقلاها گل داده بود.
در زاویه‌ی یک ایوان دهاتی، چراغی کم‌نور هنوز می‌سوخت. بعضی اشکال در انتهای راه‌‌ها در حرکت بودند.
اطفال دهاتی که اتفاقن بیرون آمده بودند به تعجیل رو به خانه‌ها می‌رفتند. برای اینکه می‌ترسیدند خاطره‌ی آنها پر بشود از افسانه‌های دیو و پری که مادرشان برایشان گفته بودند.
صبح روز بعد من از مرکز همین خیالات و همین اوضاع عبور کردم. بدون هیچ تغییر و اختلافی اسب سیاه پسرعمو را داشتم و خیلی خوشحال، مثل اینکه متصل روی هوا پر می‌زنم.
برای ناهار به منزل یکی دیگر از خویشانم رفتم. در وسط جنگلهای قشنگ "تلیکسر". منزل بسیار با صفایی داشتند. پشت بامش تخته بود؛ در سر راهی که به بندر می‌رود.
در اوایل قرن حاضر، تاجری معروف به طول سه فرسخ در اینجا راه‌آهن کشیده بود. حالیه زنگ زده منسوخ شده، آهنها را از جاده برداشته بودند. در عوض خطه‌ی شوسه در سرتاسر ساحل احداث شده بود. یکسر از خطه به "ایزده" رفتم. دوردست‌ترین نقاط وطنم مطابق میل من! کنار دریا پیش مادرم. در آنجا که من وقتی چند ماهه بودم در آنجا بزرگ شدم. بهتر این بود ایزده را شمشاد اسم بگذارند چون از یک جنگل شمشاد احاطه شده. مثل زنجیری‌ست که به پای دریا بسته شده است. در هیچ جای ساحل، مانند ندارد. در مقابلِ دریا، مثل یک سد است. فصل بهار لانه‌ی بلبل می‌شود. خوشا به حال ناکتا و مادرم و بهجت.
خانه‌ی آنها نه در دارد، نه دیوار. در ساحل رودخانه‌ی ساکتی‌ست که به دریا می‌ریزد. پشت بامشان علف است. کاملن مونس‌شان بیابان و جنگل! وحوش تا پشت در اطاقشان تردد می‌کنند. هروقت هیزم می‌خواهند در زیر همین اتاق می‌نشینند، می‌روند به جنگل داخل می‌شوند هیزم می‌آورند. در جوارشان گاوشان و مرغشان منزل دارد. نهبهار از آنها مخفی است، نه زمستان. طبیعت را می‌بینند. متفکر و مستقل و آزاد بار می‌آیند. زیر دستشان بنفشه می‌چینند، از بالای سرشان مرغان دریایی را صید می‌کنند. صدای پرهاشان در شبهای تاریک مثل این است که به سیم زیرین ساز کوچکی، تک تک می‌زنند. وقتی که از اطاق‌شان بیرون می‌آیند می‌فهند در دریا هستند و زندگی می‌کنند. نه از اخبار می‌پرسند، نه از اغتشاش. با کسی دشمنی ندارند و کسی با آنها دشمنی نمی‌کند. هروقت آفتاب می‌افتد به آفتاب می‌نشینند، مثل پرندگان گرم می‌شوند.
عید من همین پنج روزه بود. دهاتیهایی که اسم مرا از دور شنیده بودند به دیدن من می‌آمدند و تمام خویشانم در برابر چشم من. شغل اینها یا زراعت یا حشم‌داری یا نوبانی است. تمام عده منزه، همه سربلند. تمامشان مقدس. در زیر پاهاشان عظمت بود و پستی نامریی بود. تا عمر دارم از آنها باید حرف بزنم.
هرچه هستم چون از بین آنها به وجود آمده‌ام، مدیون آنها خواهم بود. از روی خیرخواهی به مردم باید دستو بدهم آسان زندگی کنید، همه مثل آنها سربلند و منزه و مقدس خواهید بود. و خواهید دید منافع بسار در زحمت کم است و زحمات بسیار چیزی از منافع می‌کاهد، یا بدون فایده چیزهای موهومی را به شکل منفعت به شما می‌‌دهد.
مع‌هذا خوشحالی‌های من آمیخته به تالمات و التهابات مبهمی‌ست که دیگران احساس نمی‌کنند. به اندازه‌ای از کردار و گفتار خود پشیمانم که گاهی خیال می‌کنم هرچه نوشته‌ام به آب بدهم و چند گوسفند خریده به چراندن آنها مشغول باشم و مثل پدرانم هرگز گوشه‌ی وطنم را ترک نکنم.
فقط یک خیال مرا برمی‌انگیزاند و آسایش مرا مختل می‌دارد تا که از آن دور باشم. و به خودم پی‌درپی بد می‌گویم: سفیه. آیا هنوز این خیال در تو باقی‌ست؟ فرض کن از دشمنان خودت و مردم انتقام کشیدی، پس از آن چه خواهی کرد؟ بیشتر غضبناک می‌شوم. می‌گویم اول لنین و اتباعش را، اگر لنین زنده شود پوست می‌کنم، دوم خودم را و هرکس مثل من، کارگر را ملعبه‌ی افکار و خودخواهی خود قرار دهد. هرکس از کار و مزد صحبت کند. مثل یک یزدی که روزنامه می‌نویسد و وکیل شده است و دستگاه فراهم کرده است و یک تفرشی که قد کوتاه دارد. من چرا زنده‌ام که فساد اوضاع را ببینم و از آن دور نباشم؟
بعد  از این من به خودم لعنت می‌فرستم. در کجا خطی از من در دست مردم است، در کدام خاطره شعری از من به جا مانده است، چرا زبان دارم که حرف می‌زنم، برای چه هنوز زنده‌ام؟ ممنون نخواهم بود از کسی که درباره‌ی من فکر کند.
معهذا میل دارم پیش تو باشم. و بشنوم که در حین ساختن تابلوهای خود آواز می‌خوانی!


دوست تو
نیما یوشیج
  

Thursday, March 3, 2011

به بهمن محصص / 15 اردیبهشت 1334


15 اردیبهشت 1334


به بهمن محصص
دوست جوان من!

همانطور که قول دادم باز می‌نویسم. اما بیشتر حرفهای مرا باید به حساب خود من بگذارید. در صورتی‌که شما جوان هستید و میدان برای شما در پیش است و حال و روزگار مرا ندارید، از وضع خودتان اینقدرها شاکی نباشید.
چرا چندین بار در نامه‌ی خود به خدا پرداخته‌اید؟ دایره‌ی وجود وسیع‌تر از دایره‌ای‌ست که ما با یافته‌های خود در آن دست و پا می‌زنیم. گاهی از آن روگردان شده، گاهی به آن رو می‌کنیم و بعد از برای اینکه باز بیابیم در تلاش هستیم. به طوری که خودمان را فراموش کرده به یاد نمی‌آوریم که واسطه‌ی درک لذت‌های گوناگون می‌توانیم باشیم. در خصوص بعضی چیزها انسان ممکن است هر روز یک جور فکر کند. نحوه‌ی فکرهای ما از نحوه‌ی وجود ما و چگونگی آن جدا نیست.
اما در این بیابان بی‌پناه و در مقابل سرمنزل خطرناک پایان آن که ما را رها کرده‌اند، لطفش در این است که در کجا جای نشست به دست آوردیم، آنجا را سرمنزل قرار بدهیم. هر نفری از ما از پی نفرهای دیگر آمده است. ولو اینکه پا به جای آنها نگذارد باید حساب کار خود را در دست داشت و بار را چنانکه باید و شاید به منزل رسانید.
دوست گرامی. در این حال مهر ورزیدن یک جور زندگی کردن است. زیست به حد اعلای خود که حیوانات از آن محروم‌اند و فقط به آب و علف و خواب می‌گذرانند. اگر هنر شما به مردم فهمانیده نشده یا به رخ آنها کشیده نشود، زندگی کردن دروغ نخواهد شد. من همیشه از این مجرا به کل جریان کار خود وارد شده‌ام. با این طریقه که اصالت زاده‌ی آن واقع می‌شود نسبت به اهمیت کار خود که تا چه اندازه در دسترس مردم خواهد بود کنجکاو بوده‌ام. تا ما در کار خودمان و طریقه‌ی کار خودمان حل نشویم، مشکلات موجودیت دیگران و طریقه‌ی کارشان برای ما حل شدنی نیست و همینطور به عکس. شعر و ادبیات و نقاشی و غیر آن ندارد. چنانچه این همه ادبای با ریش و بی‌ریش ادبیات و شعر قدیم را هضم نکرده باشند – یعنی با دل خود نچشیده باشند – قادر به درک نکته‌هایی که مال امروز عالم زندگی‌ست، نخواهند بود. وجودشان یک مشت لفظ است که بار حافظه شده است. لازم است که ما طبیعتن و بدون روپوش و بزک‌کاری آن جنسی باشیم که باید باشیم. ابتکار دور از این راه اصالت سکنجبین بی‌یخ در هوای گرم تابستان است. هرقدر که تازگی داشته باشد.
می‌باید حساب وقت را نگاه بداریم. همانطور که ما زاده‌ی وقت هستیم. چه وقت خوب و چه بد. احترام گزاردن به آن هم باید زاده‌ی وظیفه‌ی ما باشد. بعضی حرفهای حکیم‌مآبانه، گمان می‌برم که در حرفهای من پیدا خواهید کرد. آن کاری که اصلی‌ست و حال و کیفیتی را بیان می‌دارد و بازار رواجش را روزی بعد از شلوغی به دست خواهد آورد، ناشی از این حال طبیعی و بدون روپوش است. زیراکه از زیستن واقعی حکایت می‌کند و باقی همه حرف است که به مفاد قول نظامی گنجوی باید به حرفهای هوایی قلم درکشید.
هرگاه از من می‌پرسند: استاد چه وقت نظر اساسی‌ خودتان را راجع به وزن شعر می‌نویسید؟ من به جای جواب به آن اشخاص، به آنکه در درون من فرمانروایی دارد می‌گویم: هنوز اینجور کارها با حوصله‌ی من معامله‌شان را تمام نکرده‌اند، زیرا که من عادتن می‌خواهم همانطور باشم که هستم.
هرگاه شما اینطور مقید به زندگی هستید و حس می‌کنید که سرچشمه‌ی اساسی کار شما در این راه می‌باشد دیگر چه فکرهایی! "ما نزله الا بقدر معلوم".
به اندازه‌ای که لازم است، به فراخور استعداد ما به ما آموخته‌اند و اسباب آن در نهانی تهیه شده است و بیرون از این اندازه خسران است که بار می‌آورد. چنانکه در بعضی موارد می‌بینید.
من عمدن از نوشتن دست برمی‌دارم که باقی مطالب را جداگانه بنویسم. تا حرفهایی که باید بزنم، دسته‌بندی کرده باشم. همان‌طور که ما در محل گوسفندهامان، گوسفندها را دسته‌دسته می‌کردیم که کار دوشیدن آسان شود. زندگی‌های گذشته‌ی من هنوز راه کار کردن را به من یاد می‌دهند.
می‌بینید که آموزنده کجا منزل دارد و منزل او را چطور هیچ‌کدام از این محققان سرگردان‌مانده‌ نمی‌توانند پیدا کنند؟
خداحافظ شما.


نیما یوشیج

Tuesday, March 1, 2011

به مفتاح (پسرعموی نیما) / دی 1307


شب 15 دی 1307
بارفروش


به مفتاح


خیال می‌کردم بعد از این می‌توانم به آرامی خاطر زندگی کنم و آسایشی را که طبیعت برای من تهیه کرده است با طغیان فکر خود به هم نزنم. شب تیاتر این را به من معلوم کرد.
باید اعتراف کنم انسان عاجز است از اینکه همیشه درست خیال کند. علت این نادرستی گاه این است که خیال می‌کنیم درستیم. حقیقتن این حقیقت امر است. وقتی که من به این شهر آمدم تیاتر می‌دادند. یک تیاتر قدیمی از تیاترهای "مولیر" و با یک وضع دهاتی، زیرا باروفروش نه نویسنده دارد نه تیاترنویس. نه یک ارکستر که بتوان آن را ارکستر اسم گذارد. تقریبن پانصد نفر شهری و داهاتی در این تیاتر حاضر بودند. زنها هم شرکت داشتند. به علاوه‌ی حاکم و روسای شهر. این آخریها با طمطراق خود روی صندلی‌های صف اول نشسته بودند. در مقابل آنها وقتی که پرده بالا رفت، من در وسط صحنه ایستاده بودم و به واسطه‌ی پیش‌آمدی زیاده عصبانی؛ بدون زواید این است آنچه تصادفن برای من رخ داد. واقعه‌ای که مرا از اشتباه بیرون آورد. در سفرنامه‌ی خود نوشته‌ام. می‌خواستم از فواید تیاتر برای اهالی شروع کنم ولی به جای اینکه حرف بزنم، آتش گرفتم. اهالی بیچاره را که خیلی دیر جنبیده بودند در عوض رد و قبول، تهدید کردم.
یک شب در طهران هم یک نظامی را می‌خواستم خلع سلاح کنم. این کار تازه‌ی من بود. تو خودت ناظر واقعه بودی. من تقصیر نداشتم خودداری کنم. با وجود این هنوز از خودم می‌پرسم تو مامور خلع سلاح بودی؟ حاکم هستی یا دشمن منتقم عموم مردم؟
هیچ‌کدام از اینها و در عین حال همه چیز، یعنی شاعر. این دیوانگی‌ها مخصوص شاعر است. فکر کن کدام کار او به پسند همه‌ی مردم است. من در همه‌ی کارها مداخله می‌کنم و از این بابت خود را در زحمت و شکنجه‌ی نفس خود نگاه می‌دارم.
کم و بیش همه همین صفت را دارا هستیم. آشفته در همه‌ی کارهای خود سرگردان. اگر بگوییم نه، این به خطاست. کمابیش قدری بدنامی بار زندگانی ماست، این عنوان به جبین ما نوشته شده است «جنون».
معهذا هیچ‌چیز را به حال خود باقی نگذاریم. من کمک شما هستم، راه‌ها را باز کرده‌ام، اینک حمله کنیم. اول به تخریب شعر بپردازیم زیرا این وجودی‌ست که از همه‌چیز لطیف‌تر است و به هم زدن آن آسان‌تر از همه چیز. زورمان به هیچ چیز نمی‌رسد، قافیه را منهدم کنیم. رفیق من! ما شاعریم! سر و دست عروض را بشکنیم. قلم چماق ماست و فکر عمله.
بگذار بگویند: این اشخاص بنیان ملیت را خراب کرده‌اند. این بدنامی‌ها به من برمی‌گردد. افتخار من این است که گمراه اسم گرفته‌ام. اسمی‌ست که ملت به من داده است. هر وقت می‌بینم مرا غیرقابل اصلاح تصور می‌کنند این‌قدر خوشحال می‌شوم که از خوشحالی به واسطه‌ی این پیش‌آمد در فکر اصلاح خود نیستم. به خودم می‌گویم: تویی که بنیان ملیت مملکت کورها را خراب می‌کنی؟ پس از آن هر کلنگی که بر زمین می‌خورد می‌شنوم چه چیزها خراب می‌شود، ذوق می‌کنم، یک قاعده‌ی تازه است هر خشتی که گذارده می‌شود می‌بینم یک قاعده‌ی تازه، یک شعر جدید است.
من بنای شاعرانه‌ای را می‌سازم. خشتهای کهنه‌ای که می‌شکنند صدای معاصرین من، صدایی‌ست که از آن خشتها بیرون می‌آید. به صدای آنها اهمیت نمی‌دهم، این خشتها بی‌مصرف مانده به کنار راه پرتاب می‌شوند. عمله بعضی از آنها را در هم می‌کوبد، خشتهای نو به قالب می‌زند؛ باقی را سپورها به دوچرخه‌های‌شان ریخته، می‌برند.
چه اهمیت دارد اگر عصری، شعر باستان رواج خود را گم کند! هر دوره رواج مخصوص دارد. سکه‌های عهد محمودی هم از رواج خود افتاده‌اند. اینک ما مال خودمان را رواج بدهیم. بدون احتیاط، آهنگ مجموع را جانشین علم قوافی قرار داده، قطعات قدما را به خودشان رد کنیم. به حسب تنفس و حالات باطنه اوزان شعر خود را مرتب نگاه بداریم. من این را تاسیس عروض جدید بر روی قوانین بلاغت و حقیقت اسم گذارده‌ام. این وظیفه‌ی ماست که خواسته‌ایم مطابق با احتیاجات عصری، مردمان وظیفه‌شناسی باشیم. چرا باید در اجرای وظیفه‌ی خود بترسیم؟
اگر تحصیلاتت را همینطور مداومت دهی و از آتیه‌ی خود از من بپرسی، با کمال جرات به تو اطمینان می‌دهم جز این کار هیچ چیز آثار استعداد تو را محفوظ نخواهد داشت.
اولین بار که "افسانه"ی خود را به روزنامه‌نگار جوان معروفی دادم، او آن را به دست گرفه بود، فکر می‌کرد ولی می‌فهمید. به من گفت خوب راهی را پیدا کرده‌ای. بعدها "ایده‌آل" خود را ساخت و برای من خواند. این به طرز آثار من نزدیک بود. به نظرم می‌آید خیلی زود موفق به ترویج شعر جدید خواهم شد. تا اینکه حوادث ما را از هم دور کرد. رفیق من خاموش شد و در دخمه‌ی سرد و تاریکی منزل گرفت. با وجود این‌که بارها او را از افکارش نصیحت می‌کردم. باعث شد من سالها تنها بمانم تا یک نفر مثل او را پیدا کنم. ولی در تمام این مدت خود را تکمیل می‌کردم. محسناتی را که درک نکرده بودم، درک کرده و بر محسنات شعرهای امروز خودم افزودم. با اینکه تمام آن شعرها را به محل قرایت مردم نگذاشتم و فقط چند قطعه از من در روزنامه‌ها چاپ شده بود، "منتخبات عصری" که به قلم جوان دانشمندی نوشته شده است، آنها را استقبال کرد. بعد از آن کم‌کم بر عده‌ی کسانی که از من حمایت می‌کردند افزوده شد. مخصوصن قطعه‌ی "ای شب" در نظر مردم جلوه کرد. "کلنل" آن را به موزیک در آورد. دیگران در مجلات و روزنامه‌های داخلی و خارجه به آن رویه افکار خود را به نظم در آوردند و من توانستم بدون اینکه برای شهرت یا موفقیت خود جان بکنم، به مقصود برسم. به این اندازه که می‌بینی. اگر نقصی در این وجود دارد تقصیر خود من است. "خورشید ایران" در شرح حال من این را قید کرده است. رفقای من می‌توانند غیر از این باشند. تمام خوشحالی من این است که من باعث شده‌ام عده‌ای خود را تحقیر کنند. زیرا پیروی به طرز صنعت قدما در نظر من تحقیری‌ست که به روح خودمان وارد بیاوریم. طریقه‌ای‌ست که زبان را لال می‌کند، به الفاظ جمال مصنوعی می‌دهد که این نیز به واسطه‌ی عادت است. ولی فکر را مقید نگاه می‌دارد. چه پستی برای انسان از این بالاتر است که اسارت خود را دوست بدارد؟
هرکدام از این عقاید اگر فساد نامیده شود من خواهم گفت من کسی هستم که فساد را دوست دارم و فساد را اجرا می‌کنم. من این فساد را با تمام قوای خود که ابدن در این تصمیم خسته نمی‌شوند، به کار می‌اندازم و یقین دارم هیچکس معنای این فساد را مثل من به دقت نفهمیده است.
به شاگرد مدرسه‌ای که ذوق دارد این را تبلیغ کن. این صفحه را برای او بخوان. اگر فی‌الحال دراو اثر نکند، جای خود را تعیین می‌کند برای اینکه روز دیگر اثر خود را ببخشد. خواهد دانست طریقه‌ی جدید، ادبیات را از زوال و گمنامی خارج می‌کند و مردم را به خود تشویق خواهد کرد زیرا داخل در احتیاجات آنها می‌شود، به قلب آنها می‌پردازد.
هروقت زیاد افسرده می‌شوم، گردش در صحرای باصفا و جنگل‌های تاریک رفع دلتنگی مرا می‌کند، در عوض خوشنود می‎شوم که اوقات دیگر را برای ساختن نیکنامی خود انجام داده‌ام، و بیشتر خوشنودی من از این روست که بارها دیده‌ام به جای تلقین مسلکی یا اخلاقی بیشتر تلقین صنعتیِ من در دیگران اثر کرده است. زیرا تاوقتی‌که طرز صنعتی قدیم منهدم نشود، هیچ‌یک از تلقینات افکار جدید داری شان عمل نخواهند بود. در ضمن اینکه معانی جدید به وجود می‌آید لازم است طرز جدید پیشرفت، رواج و تاثیر آن معانی نیز به وجود بیاید. این تغییر که من به آن معتقدم راه علم است و راه همه‌چیز. به جز این اصلن مملکت محتاج نیست از این‌که بیشتر از این شاعر داشته باشد.
این مبحث مبهمی است که دیگران اغلب نمی‌خواهند و گاهی نمی‌توانند قبول کنند. ما هم نمی‌توانیم آنها را قبول نکنیم. چه مضرتی به فکر و اراده‌ی ما خواهد رسید؟ چیزی نداده‌ایم و چیزی می‌ستانیم. لازم نیست همه‌ی مردم ما را بپسندند و این نیز نخواهد شد، پس به کار خودمان مشغول باشیم.
در "بارفروش" من منتظرم جدیدترین شعرهایی را که گفته‌ای بخوانم. ولی یک چیز را به تو یادداشت کنم اگرچه گاهی خود از آن پیروی نکرده‌ام: زیاد نگو. قبل از هر شروع، موضوعی را که در نظر گرفته‌ای طرح کن. پس از آن بارها موازنه کن که در چه وزن و طریق بهتر می‌توانی طرح خود را ادا کنی. برای اینکه هر یک از اوزان آهنگ مخصوصی دارند و برای حالت خاصی امتیاز یافته‌اند. البته طرحی هم که انتخاب می‌شود، باید بر طرح‌های دیگر ممتاز باشد. از این حیث که موضوع شعر تو را موثرتر و خواننده را مستعد کند. پس از آن شروع کن، اگرچه مخالف با تمام تجویزات قدما و عروض و قافیه و نقدالشعر و علم مناظره‌ی آنها باشد. نقدالشعر این است که تو شعر خود را تجربه کرده، بشناسی و اگر نواقصی در آن یافت بشود رفع کنی، تا اینکه شعر تو به روح تو شباهت پیدا کند.
نواقص در نظر من چیزهایی هستند که مخالف با طبیعت‌اند و رفع آنها میسر نیست مگر اینکه اول درآمد شعر خود را شروع کرده باشی. پس از آن به کارهای دیگر. عیب عمیق هر قطعه شعر از این درآمد به وجود می‌آید. همین‌که بد شروع شد، بد و همین‌که خوب شروع شد، خوب می‌شود. زیراکه فکر و احساسات هرقدر توانا و دلربا باشد، باید در قالب ریخته شده و نمودی خوب داشته باشند. نصف این اشخاص که درد می‌کشند عاجزند از این‌که درد خود را به دیگران بفهمانند. فقط بیان سلیس کافی نیست، یکی به همین جهت است که نمی‌دانند چطور درد می‌کشند، دیگران هم نمی‌دانند که به آنها یاد بدهند. آنها آزمایشهای بی‌فایده و تکلیف تازه به وجود آمده در طبع خود را قدرتِ توانایی و دلرباییِ موءدیِ فکر قرار داده‌اند و من بالعکس بهترین شاعر را کسی می‌دانم که فکر خود را جای‌گیرتر و موثرتر ادا کند.
باید فکر کرد به چه طریق خود را در فکر خود ورزش بدهیم. با کمال جرات عمل کنیم ولو اینکه به خطا باشد. آن عمل، ما را پیشرفت می‌دهد.
بیش از این در این نیمه‌ی شب خود را در مقابل این صفحات نگاه نمی‌دارم. یک وقت این ستاره‌ها را نشان کرده بودم و هروقت بالای سرم می‌رسیدند، خیلی از شب گذشته بود. در این ساعت شغالها هم شاید به خواب رفته‌اند. دیگر نه صدای آنها و نه صداهای دیگر هیچ‌کدام به گوش من نمی‌رسد. فقط خوکهای وحشی و ولگرد شاید آمد و رفت می‌کنند و صیاد فقیر دام خود را برچیده به خانه می‌آید. خانه‌ی او در کنار شهربانی و خیلی وحشی ساخته شده است. نه سقف دارد و نه مدخل معین. ماه از هر طرف به آن می‌تابد. انسان هم از هر طرف به آن داخل می‌شود. اینها خانه‌های داهاتی هستند و بارفروش را زارعین احاطه کرده‌اند.
برای رمان نوشتن یادداشت کن، این هم از وصف چیزهای طبیعی. الان در محله‌ی معروف "اوجابن" در اطاق خلوت خودم و در نصف شب است که برای تو این کاغذ را می‌نویسم.
آدرس من: بارفروش – نقیب کلا. مدرسه‌ی دوشیزگان سعدی.


پسرعموی تو
نیما