Sunday, July 31, 2011

به فریدون توللی / بهمن 1326


19 بهمن 1326
طهران


به فریدون توللی


سلام من به شما که از پی آرزوی کمک به خودتان می‌گردید. در این بیابان صداها خاموش مانده و در کاروان صداهای دیگر جانشین شده و می‌رود.
ولی عزیز من در این روش حتمن صبر داشته باشید؛ این دلتنگی‌ها که بیهوده از آن می‌گریزید مایه‌های بی‌چون و چرای پرزوری هستند که بعدها به اشعار شما چاشنی خاصی خواهند بخشید. گنج واقعی باید روی‌آور شود و آنچه که حتمن ثمری دارد چه بسیار که چشیدن آن تلخ است.
از من قبول کنید این چند کلمه که در حاشیه‌ی نامه‌ی طولانی رسول، دوست عزیزتان، برای شما می‌نویسم به منزله‌ی نامه‌ای‌ست که می‌خواستم مفصل برای شما نوشته باشم.


دوست شما
نیما یوشیج 

Sunday, July 24, 2011

به شاملو / خرداد 1330



14 خرداد 1330
طهران


به احمد شاملو

عزیز من، این چند کلمه را برای این می‌نویسم که این یک جلد "افسانه" از من در پیش شما یادگاری باشد. شما واردترین کسی بر کار من و روحیه‌ی من هستید و با جراتی که التهاب و قدرت رویت لازم دارد، واردید. اشعار شما گرم و جاندار است و همین علتش وارد بودن شماست که پی برده‌اید در چه حال و موقعیت مخصوصی برای هر قطعه شعر من دست به کار می‌زنم. مخصوصن چند سطر که در مقدمه راجع به زندگانی خصوصی من نوشته‌اید به من کیف می‌دهد. شما خوب دریافته‌اید که من از رنجهای متناوبی که به زندگانی شخصی خود من چسبیده است چطور حرف نمی‌زنم. بدون اینکه خود را با مردم اشتباه کرده، خود را گم کرده باشم و در جهنم فراموشی خطرناکی بسوزم. فقط تفاوت بعضی آدمها با آدمهای دیگر همین استیلای نهانی‌ست. به همان اندازه که اشتباه مردم در مورد قضاوت در اشعار من به من کیف می‌دهد، از آن کیف می‌برم.
از قضاوت هیچ‌کس در خصوص اشعار من نگران نباشید. اگر زبان مخصوص در اشعار من هست، اگر طبقه‌ی جوان ما چنان با زبان من حرف می‌زنند که خودشان نمی‌دانند و اگر در کار شعرسازی حرمتی داده باشم همه از فرمانی‌ هستند که به درد خود من نمی‌خورند. یعنی حرف کسی باری از روی دوشی برنمی‌دارد. من همینقدر باید از عنایتی که جوانان نسبت به کار من دارند، متشکر باشم. اگر اشتباه کرده یا نکرده‌اند قدر مسلم‌تر اینکه شخص خود من در راه و رسم خود شک بیاورم.
چونکه این نیست و کار من از هیکل خودم درپیش چشمم روشن‌تر است. همانطور تصور کنید که من در پشت سنگر خود جا کرده‌ام در این حال هروقت تیری به هدف پرتاب می‌کنم، از کار خودم بیشتر خنده‌ام می‌گیرد که از تک و تاب مردم. به نظرم می‌آید که در سوراخ مورچه‌ها آب می‌ریزم و تفاوت من با مردم در این است که مردم درباره‌ی من فکر می‌کنند اما من اینطور زندگی می‌کنم و همه‌چیز در زندگی است. آیا کافی نیست که من آدم راه خودم باشم، نه آدمی که هر روز از عقب یکی می‌رود؟
راجع به انسانیت بزرگتری فکر کنید. پیوستگی خود را با آن در راه فهم صحیح آن چیزهایی که مربوط به اساس آن است. آشنا شدن، انتخاب راه و موضوع و مجال جولان بیشتر که اغلب نمی‌دانند از کجا ممکن است برای افکارشان فراهم آید از این راه است. پس از آن واردترین کسی به زندگی مردم و خوب و بد افکارشان شما خواهید بود.



نیما یوشیج

Monday, July 18, 2011

به میرزاده عشقی / حمل 1303


27 حمل 1303
طهران


به میرزاده عشقی
رفیق من

همه‌کس می‌تواند به زحمت ممارست و به قوه‌ی محفوظات ذهنی در آثار موجوده شرح و بسطی داده و محسنات آن را نشان بدهد تا مجهولی را به اندکی فکر پیدا کند. کار من بالعکس بیشتر با قلب و حقیقتی ذاتی تمام می‌شود. این است که به من حسد می‌برند و چون نمی‌توانند علت سرکشی و استقلال و احساس را بفهمند، عیب می‌گیرند. اما آیا حسد و عیب‌گیری حسود، از استعداد و سلیقه‌ی من چیزی می‌کاهد یا خواهد افزود؟
راست است شخص نباید کاری کند که او را ملامت کنند. اما ملامت و حسد و بدگویی اشخاص هم میزانی هستند که گاهی مقدار محسنات کارهای دیگران را می‌سنجند. غالبن کارهای تازه و خیالات نادره را مردم بدگفته از آن پرهیز می‌کنند. آیا می‌توان تمام فواید را برای اینکه به سلیقه‌ی مردم پیروی شده باشد از دست داد؟ صدای مردم خیلی ضعیف‌تر از این است که به گوش من برسد. قلب خود را هرگز برای اینکه مبادا ملامت مردم از مقدار شهرت من کم می‌کند به تکان نمی‌اندازم، تنها برای رد استحقار و زورگویی که حوایج و فواید طبیعی من و جمعیت را مضمحل می‌کند، آماده‌ی دفاع هستم. آن هم غالبن با مشت و نوک این کارد. این است برهان قطعی مرد! تمام حقایق مثل فاحشه پیش آن سرافکنده‌اند. از این‌گونه برهان هم‌شهری‌ها که مردم شکم‌فهم و ترسویی هستند خیلی احتیاط می‌کنند. این است طبیعت کوه‌نشینی من.
بدون مباهات بر دیگران من امروز پیشرو تجدد شعر و نثر هستم. کیستند این وجودهای خشکیده که در چهاردیوار شهر بزرگ شده‌اند. کدام‌یک از اینها که به تقلید قلم به دست گرفته‌اند می‌توانند خیال مرا بشکنند. احساس و خیال را آسمان صاف، ابرهای طوفانی و تاریکی جنگلها، روشنی قله‌ها و زندگانی یک طبیعت ساده به من داده است و هرچه این شهری‌ها دارند فقط از تقلید صرف و حیله‌بازی و مدرسه گرفته‌اند. کار آنها ترجمه و از دیگران صحبت کردن و خود را در هر ناشناخته‌ای مداخله دادن است و بس.
من تجدد را برای این تعاقب نمی‌کنم که دیگران هم همین امروز مرا تعاقب کنند. بلکه یک نمونه‌ی تازه‌ای را با نوشته‌های خود به مردم می‌دهم که خیال آینده‌ی جوانها، صنعت قدیم را بیشتر پیروی نداشته باشند.
جای تاسف است! هزار و سیصد سال متجاوز است که ایران یک طرز و خیال شاعرانه را در شعر و نثر خود پیروی می‌کند. اگر ما از ملازمت بترسیم شروع کرده‌ایم که یک مدت سالهای نامعلومی را براین مدت پیروی بیافزاییم. به نظر من این کار بدترین گناه‌ها است. چراکه دیگران را هم به آن آلوده ساخته‌ایم. این است که من به ملامت رضا می‌دهم.
"محبس"، "افسانه" و قطعات دیگر من بیرقهای موج انقلاب شعری فارسی هستند. به همان اندازه که امروز بر آنها استهزا می‌کنند، آینده آنها را دوست خواهند داشت. اگر به تقلید صرف از "افسانه"ی من کسی نتواند اسرار این انقلاب را زنده نگاه داشته باشد، هرگز نقصی برای کار من نخواهد بود، چراکه اصل پیش من است. بیرقهای من همیشه افراشته و سالم و سرنگون نشدنی‌ست. به آنها باید نگاه کرد و طرح نو را در صورت آنها تجسس کرد.
اصول عقیده‌ی من نزدیک کرد نظم (Poetique  ) به نثر و نثر به نظم است. عقیده‌ای که خیلی‌ها داشته‌اند.
نزدیکی نظم از حیث خیالات شاعرانه که تاکنون در نثر فارسی داخل نشده است. و نثر از حیث تمامیت و سادگی. به این معنی همانطور که نثر از مقاصد ما تعریف و توصیف می‌کند، همان‌ طرز صنایعی را که در نثر موجود می‌شود، آنها را با نظم معامله بدهیم. (اما مقصود از صنعت علم بدیع روسپی نیست)

1-    شعر ما در صورت موزون و در باطن مثل نثر تمام وقایع را وصف‌کننده باشد.
2-    نثر ما آینه‌ی طبیعت و پر از خیال شاعرانه باشد.

این اصول اغوا نمی‌کند که نثر حتمن شاعرانه باشد، بلکه نثر ساده و بی‌آلایش هم وجود خواهد داشت.
خیلی اسرار من در این اصول هست که قلم و خیال من روی آنها دور می‌زند و در غالب این اسرار قدرت خیال و چگونگی سوق طبیعت کاملن دخالت دارد. به طوری که معتقدم بدون این دخالت طرح کامل و قابل تماشای این انقلاب را هیچکس نخواهد توانست که به نمایش بگذارد.
این است دوست من اصول عقیده‌ای که به جهت آن مرا ملامت می‌کنند. اما من به تمام آنها می‌خندم. از مقابل تمام این اشخاص ناشناس مثل شیر می‌گذرم. کوه محکم هستم که از اثر بادهای مخالف و شوریده از جا حرکت نخواهم کرد.
در این تجدید بالاخره خرسندی من به تحسین تو است و امید من به آینده‌ی جوان و طبیعت است.
امروز مملکت شما در آشفتگی و هرج و مرج، فردا البته جوان و آراسته خواهد بود.


نیما

Thursday, July 14, 2011

به میرزاده عشقی / 1303


1303


به میرزاده عشقی
رفیق


من مشغول پاکنویس کردن یک قسمت دیگر "افسانه" هستم. عنقریب می‌رسانم. هروقت اتفاقن در حین عبور به آنها برمی‌خورم، خودشان را به من نزدیک می‌کنند. نمی‌دانم با وجود اینکه طرز شعرهای مرا نمی‌پسندند چه چیز آنها را دور من جمع می‌کند؟ تماشای اوضاع و احوال مختلفه برای مردم در حکم عاداتی‌ست که نمی‌دانند برای چه آن را متابعت می‌کنند. اگرچه در موقع تماشا از دیدن یا شنیدن بعضی چیزها منزجر شوند.
یک شعر از "افسانه" را می‌خوانند. بالبدیهه به همان وزن یک شعر بدون معنا از خودشان می‌سازند به آن می‌افزایند، دوباره سه‌باره از سر گرفته می‌خوانند و می‌خندند. مخصوصن رشید.
من اقلن توانسته‌ام وسیله‌ی تفریح و خنده‌ی آنها را فراهم کنم. این هم یک نوع هنر است بالعکس همین وسیله چند سال بعد آنها را هدایت خواهد کرد. شعرهای من دوکاره‌اند، حکم چپق‌های بلند را دارند: هم چپق هستند و هم در وقت راه رفتن عصا!
من هیچ متالم نمی‌شوم. به جای فکر طولانی در ایرادات آنها با کمال اطمینان به عقیده‌ی خود شعر می‌گویم. یا همین که هوا تاریک شد به مهمان‌خانه‌ی یالتا می‌روم. غذا می‌خورم به سلامتی تو و هشترودی.
این مهمان‌خانه و یک جای دیگر، مهمان‌خانه‌ی جمشید. توقفگاه و پناهگاه دایمی من است. من مصایب خود را به دوش کشیده و به آنجا می‌برم. وضعیت آن قدری در نظر من مطبوع است. کبابهای مرغوب دارند. ارزان‌تر از سایر جاها می‌فروشند.
شبها قفقازی‌ها لزگی می‌رقصند. ارکستر دارند. خانمهای روسی هم در آنجا منزل دارند. اطاق ساعتی شش قران است. ولی من به این چیزها کاری ندارم. من اینک با همین مواقع خوشم. دلیلی برای اینکه از پیش‌آمدها اعراض کرده، خود را تغییر بدهم نیست.
نسبت به ضدیت این اشخاص به خوبی می‌دانم. ممانعت از سوق طبیعی مثل ممانعت از جریان یک رودخانه‌ی سریع است. اگر مسدود شد، در دفعه‌ی ثانی خیلی شدیدتر و باقوت‌تر از اول جریان می‌یابد. حال من بهترم یا عنصری؟
آن قسمت را بخوان. همانطور که در خیابان صحبت کردم ببین از زبان افسانه، من چطور بهار را وصف کرده‌ام. و عنصری چطور. خواهی دانست کدام جهات را در طبیعت باید اتخاذ کرد. چه تفاوتی در بین صنعت و حیله یا خودنمایی وجود دارد. اتخاذ جهات مادی یک منظره که از لوازم اساسی محسوب می‌شود. در نظر گرفتن مختصات آن جهات. پس از آن استعانت از چند کلمه مربوط و ساده، وسایلی هستند که شاعر توسط آنها به قدری که استعدادش به او اجازه بدهد، می‌تواند فهمیده باشد و به دیگران بفهماند. اینجاست اولین نظریه‌ی من.
ولی مطبعه به من اذیت می‌کند. در قسمت اول "افسانه" که انتشار پیدا کرد خیلی غلط گرفته‌ام. اغلاط بسیار باعث می‌شود که در انظار مخالفین شعرهای مضحک مرا، مضحک‌تر جلوه بدهد.
بالاخره خواهم دانست. افسانه نفوذ و رواج عمومی پیدا نخواهد کرد. خواهند گفت عشقی را هم گمراه کرده‌ام. ولی تو می‌دانی من تقصیر ندارم. استعداد گمراهی به حد افراط در تو وجود داشت.
ما باید بدون آنکه به حرف آنها وقعی بگذاریم و وقت را به مباحثه و مجادله از دست بدهیم، مشغول کار خودمان باشیم.
من و تو هیچ‌کدام نمی‌دانیم فردا از این امواج چه اشکالی بیرون می‌آید. ملت دریاست، اگر یک روز ساکت ماند، بالاخره یک روز منقلب خواهد شد.
اطفالی از این گروه به وجود خواهند آمد که ما از همه‌چیز آنها بی‌خبریم. نه اسمشان را می‌دانیم، نه نشان‌شان را، ولی آن‌وقت شاید نه من وجود داشه باشم و نه تو. در هر صورت پیشروهای این لشگر توانا را خواهیم دید.
بعد از این لازم است طرز صنعت خود را در تحت قوانین قطعی و معین درآورم.
رفیق! از روی صحت کار کنیم. دستوری را که طبیعت به ما می‌دهد انجام بدهیم. بالاخره حق با کسی‌ست که صحیح، طبیعی و غیرقابل تغییر بوده است.
امشب شاید به اداره‌ی روزنامه بیایم.


رفیق شما
نیما

Thursday, July 7, 2011

مقدمه بر «خانواده سرباز» (فریادها) / 1304


مقدمه‌ی نخستین چاپ دفتر "خانواده سرباز" (فریادها)


چیزهایی که قابل تحسین و توجه عموم واقع می‌شوند، اغلب اینطور اتفاق افتاده است که روز قبل بالعموم آنها را رد و تکذیب کرده‌اند.
شعرهای این کتاب از آن قبیل چیزهاست. زیرا نفوذ اشیا از محل خود به محل دیگر، مثلن از ذهنی به ذهنی، یک نوع حرکت طبیعی آن اشیا است که بر حسب مقدار زمان و شکل و مکان آن حرکت بر سرعت خود می‌افزاید یا از آن کم می‌کند. این تفاوت سرعت را می‌توان به یک عارضه‌ی موقتی تعبیر کرد. کسانی که مبتلای این عارضه واقع می‌شوند، مثل این است که به تبی دچار شده‌اند، بالاخره عوارض برطرف می‌شوند. چیزی که استعداد نفوذ در آن وجود دارد، نفوذ می‌کند. آن چیز در این کتاب خیالات و طرز صنعتی شاعر است.
وقتی‌که یکی از روزنامه‌های معروف (روزنامه‌ی بهار) قطعه‌ی "ای شب" را تقریبن یک سال بعد از تاریخ ساخته شدن‌اش انتشار داد، این قطعه مردود نظر خیلی از مردم واقع شد. ولی برای مصنف گمنام آن هیچ جای تعجب و شکست نبود. در هر فن و صنعتی اشخاصی پیدا می‌شوند که بی‌ربط خودشان را در آن فن و صنعت، مخصوصن وقتی‌که امید شهرت در آن باشد، دخالت می‌دهند. این قبیل اشخاص در اطراف شاعر بیشتر وجود دارند، زیرا برای شاعری چندان مایه‌ای در نظر نمی‌گیرند.
گفتند انحطاطی در ادبیات آبرومند قدیم رخ داده است. مدتها در تجدد ادبی بحث کردند. شاعر، کارد می‌بست. جرات نداشتند صریحن به او حمله کنند، کنایه می‌زدند. ولی صداها به قدری ضعیف بود که به گوش شاعر نرسید. بلاجواب ماند. یعنی فکر در سطح دیگر مشغول به کار خود بود. لازم شد این متفکر جرات داشته باشد، جرات داشت.
در ظرف این مدت آن قطعه، یا بعضی شعرهای دیگر که در اطراف خوانده شده بود، در ذوق و سلیقه‌ی چند نفر نفوذ پیدا کرد. آن اشخاص پسندیدند. استقبال کردند، و تیر به نشانه رسیده بود. نشانه‌ی شاعر قلب‌های گرم جوان است، آن چشم‌ها که برق می‌زنند و تند نگاه می‌کنند. نگاه من بر آنهاست. شعرهای من برای آنها ساخته می‌شود.
ظاهرن انقلابات اجتماعی حوالی 1300 و 1301 شاعر را به راه‌های دیگر مشغول داشت. جنون مخصوصی که طبیعت به اهل کوهپایه می‌دهد و به او به حد مفرط عطا کرده بود، فورن در اوایل خدماتش به طرف خود کشید، به کناره‌گیری و دوری از مردم وادار کرد. ولی در میان جنگل‌ها و در سر کوه‌ها، خدمت همان‌طور مداومت می‌یافت. طبیعت، هوای آزاد و انزوای مکان، فکر و نیت شاعر را تقویت و تربیت می‌کرد.
نوبت به آن رسید که یک نغمه‌ی ناشناس نوتر از این چنگ باز شود، باز شد. چند صفحه از "افسانه" را با مقدمه‌ی کوچکش تقریبن در همان زمان تصنیفش در روزنامه‌یی (قرن بیستم، روزنامه‌ی میرزاده‌ی عشقی) که صاحب جوانش را به واسطه‌ی استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم.
در آن زمان از تغییر طرز ادای احساسات عاشقانه، به هیچ‌وجه صحبتی دربین نبود. ذهن‌هایی که با موسیقی محدود و یکنواخت شرقی عادت داشتند، با ظرافت‌کاری‌های غیرطبیعی غزل قدیم مانوس بودند.
یک سر برای استماع آن نغمه از این دخمه بیرون نیامد. "افسانه" با موسیقی آنها جور نشده بود. عیب گرفتند، رد شد. ولی برای مصنف ابدن تفاوتی نکرد. زیرا می‌دانست اساس صنعتی به‌جایی گذارده نشده است که در دسترس عموم واقع شده باشد، حتا خود او هم وقت مناسب لازم دارد تا یک دفعه‌ی دیگر به طرز خیالات و انشای "افسانه" نزدیک شود.
مع‌هذا اثر پایی روی این جاده‌ی خراب باقی ماند. فکر، آشفته عبور می‌کرد و از دنبال او، دیده می‌شد زیر این ابر سیاه ستاره‌ای متصل برق می‌زند.
بعدها منظومه‌ی "حبس" طرز وصف و مکالمه را در مقابل افکار گذاشت. در "منتخبات آثار معاصر"(گردآورده‌ی محمدضیا هشترودی) یک قسمت از آن منتشر شد، مختصات صنعتی و ذوقی مصنف در تمام این شعرها جا داشت. ملتفت آنها نشدند، انتقادات فوق همه‌ی آنها قرار گرفته بود. با وجود این در طرز صنعت انتقادی نشد، زیرا ناقدین جمعیت کنونی عمرشان به فراخور استعداد و سلیقه در این می‌گذرد که آیا "دال" قشنگ‌تر است یا "ذال". به جای کلمه‌ی خوب، که زبان طبیعی آن را ابتدا بیان می‌کند، "نیک" بهتر است یا "نیکو". "یای وحدت" را با "یای نسبت" می‌توان آشتی داد یا نه؟ و شاعر هیچ علتی برای قهر این دوجور "یا" با هم نمی‌دید. چیزی را که خوب دید، دید انتقادات لفظی و ابتدایی‌ست. ملت با چاه زنخدان و زنجیر و زره‌بند بیشتر مانوس است و این مئانست کار دل است. ملت حاضر دوست دارد به طرز صنعتی سوق پیدا کند که به طلسم و معما بیشتر شباهت داشته باشد. قلبش را وامانده کند و فکرش را اسیر بدارد. با وجود این نمونه‌های جدید صنعتی، بدون پیرایه‌های غیرطبیعی قدیم، از مقابل افکار گذشتند. بعد از این هم می‌گذرند.
اگر کتاب "بیرقها و لکه‌ها" را قبل از این کتاب منتشر کرده بودم، عمل بهتر از این مقدمه، زوایای مبهم این راه را نشان می‌داد. ولی کتاب حاضر هم منظور مصنف را جلوه می‌دهد. اسم این کتاب "فریادها" است. یعنی یک هم‌آهنگی که از فریادهای مظلوم و حامی‌اش در میدان مبارزه به وجود بیاید. فریادهایی که شبیه به موج‌های دریا سرد، یا مثل شعله‌های حریق گرم، تیره و عبوس و در هر دوحال، منقلب باشد. آن فریادها این صفحات را مرتب کرده است.
کتاب من آن میدان است. محل هیاهوی بدبخت‌هایی است که خوشبخت‌ها از فرط خوشحالی و غرور آنها را فراموش کرده‌اند. "خانواده‌ی سرباز" و "امید مادر" که جداگانه منتشر می‌شوند، سنگرهای ممتد این میدان به شمار می‌روند، دو جزء متفاوت این کتاب هستند که بدبختی‌های وارده را از دو جهت ترمیم‌پذیر، حکایت می‌کنند.
بدون شک اساس صنعتی قدیم، منسوخ تشکیلات فکری و ذوقی قرن کنونی واقع می‌شود. آن‌وقت این خانواده، جانشین خانواده‌های دیگر خواهد شد. به عکس گذشته، صدا از قلب عاشق زنده، طبیعی و صریح بیرون خواهد آمد. آن چنگ، نغمات نامرتب قدیم را نخواهد زد. روباه به صدای خروس نخواهد خواند. گل را در هوای محبوس نخواهند داشت.
این شعرها که سال‌ها در طرز صنعتی آنها دقت و مطالعه شده است، به منزله‌ی داوطلب‌های میدان جنگ هستند.
معلم قافیه و شیطان پیری که قید به گردن مردم می‌گذارد، راه آن میدان را بلد نیستند. داوطلب‌ها اسیر نمی‌شوند و غلبه‌ی کامل نصیب آنها خواهد شد.
آن وقتی است که ملت چشم باز کرده با جبهه‌ی گشاده به گذشته نگاه می‌کند. روی ردپای گمنامی پا می‌گذارد.
قیافه‌ی این کتاب نشان می‌دهد که زمان حاضر به شاعر اختصاصاتی را عطا کرده است که وقتی دیوان شعرش را باز می‌کند، مطمین است. اول پیش خود فکر کرده است. هرکس کار تازه می‌کند، سرنوشت تازه‌ای هم دارد. من به کاری که ملت به آن محتاج است اقدام می‌کنم.
در هرحال نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشم‌های علیل و نابینا تهیه کرده است. مقصود مهم من خدمتی است که دیگران به واسطه‌ی ضعف فکر و احساس و انحراف از مشی سالمی که طبیعت برایشان تعیین کرده است، از انجام آن‌گونه خدمت عاجزند.
برای ترغیب جوانی که با من هم‌سلیقه می‌شود همین بس خواهد بود. نظریات صنعتی‌ام را جداگانه نشر می‌دهم ولی آن حرف است و حالیه پیش از حرف، به عمل می‌پردازم و فقط مثل سابق عمل را نشان می‌دهم.


نیما یوشیج
اسفند 1304