Sunday, January 27, 2013

حرفهای همسایه / 90



عزیز من!


رفیق همسایه‌ی شما بسیار ساده است. در قطعه شعر اخیر، کوه‌ها مانند پهلوانان عبوس را از "شیطان" لرمانتف قرض گرفته، از همین منظومه.
اما کلمات به خودی خود، کار صورت بده نیستند. نباید فریب خورد. اثری که ما می‌یابیم در ترکیب است یا موجد اثری که در ترکیب داده است. باید دانست این مفردات را در کجا و چطور و برای چه به کار می‌بریم و من باز همان "طرز کار" را به شما گوشزد می‌کنم.
شعر ما مثل موسیقی ما، بسیار درونی و معنوی است. با حالت درونی وفق پیدا می‌کند. شما شاعری پیدا نمی‌کنید در میان شعرای ما که چیزی مساوی با آنکه در بیرون می‌بیند برای خواننده تهیه کند. با تشبیهات منوچهری خودتان را گول نزنید. برابر داشتن خواننده‌ی اشعار با حرفی که ما در برابر آنیم عمده نکته این است که در شعر ما نبوده و جوان‌های ما که به دنبال چیزهای تازه می‌روند، متوجه این نکته نیستند.
همسایه می‌گوید اول توجهی که باید در ادبیات ما بشود، برای عوض کردن همه چیز، نسبت طرز کار است.
اگر برداشت این رفیق همسایه‌ی شما بی جان و از اثر افتاده است، علتش این است. شما بی‌مضایقه این فوت کاسه‌گری را به او بفرمایید و از قول من به او بگویید عیب اول شما این است.

                                                                       مهر ماه 1324

Friday, January 25, 2013

حرفهای همسایه / 89



عزیزم !

به شما گفته بودم، روزی که شما در دامنه‌ی کوه مقابل طهران با من تصادف کردید و وقتی مرا تنها یافتید قطعه‌ی "ابرهای سیاه" خودتان را برای من خواندید، من در خصوص آن به شما گفتم عیبی که دارد به جز آن چیز است که از من می‌شنوید و آن را خودتان باید بجویید. حالا هم می‌گویم:
لازم است چندی یک دفعه از خود سوا شده در خصوص خودتان به طوری که می‌بینید، خودتان را در خارج از خودتان قضاوت کنید. مخصوصن هر دفعه که شخصیتی را در خودتان حس کردید اگر بدانید این کار چقدر لذتبخش است و چه بهره‌ای است در تنهایی و برای خلوت مرد و نمو شخصیت او، تکرار می‌کنید. در صورتی که خوب از عهده برنیایید باز با زور تمرین، ممکن است. باز هر گاه از عهده به خوبی برنیامدید با جدا شدن از صورت جسمانی خودتان شروع کنید. یکایک عضوها را، بعد تمام بدن خودتان را در تصور بگذارید و در مکانی او را بنشانید... جدا شدن فکری هم با این جدایی ارتباط دارد. باید فکر کنید دیگری است آنچه را که شما سروده‌اید برای شما می‌خواند.
این مطلب که من می‌گویم آسان نیست و نه به معنی "قضاوت در خصوص خود" است، به این سادگی که همه می‌گویند؛ بلکه توانایی یافتن این خود است و پس از آن دست بر او بردن.
هرگاه شما خودتان را خوب درجلوی خودتان یافتید، مثل اینکه در آینه‌ی غبارگرفته می‌بینید، مشق کنید آدمی که پیش شماست، یعنی خودتان، با همان حالات و سکنات و اخلاق که دارید، حرف بزند. ازین راه هم ممکن است و بعد در بین حرفهای او، به شعرهای او برسید.
البته این کار با آشنایی است، نه با بیگانگی. اگر چندی گذشت و نسبت به اثر شعری خودتان بیگانه شدید، البته توفیقی است که شما را در اصلاح شعر خودتان موفق می‌کند. ولی پس از این موقعیت است آن قضاوت که من می‌گویم.
آن بیگانگی و آشنایی با این جدایی تعمیر می‌شود. آنچه را به جا نیست با این وسیله، به جا می‌کنید. قطعه‌ی اخیر را هم که برای من فرستاده‌اید برای شما پس فرستادم و همین را تقاضا می‌کنم.

                                                                              آبان 1324
طهران

Saturday, January 19, 2013

حرفهای همسایه / 88



عزیزم!

عقیده‌ی من راجع به اشعار همسایه‌ی مهربان این است: 
در این منظومه بسیار زحمت کشیده و نفوذی که اشعار دوست شما در او کرده است، پیداست. اما در خیلی جاها، رنگها جلا ندارند. گذشته از اینکه خواسته عمدن چیزهایی را که وصف می‌کند، ابهام‌آمیز و رقیق باشد. یک چیز بر ابهام تمام این منظومه می‌افزاید و آن ازین جهت است که مصالح را منظم و با قدرت کار نکرده است. جهت همه اینها این است که به خوبی واقف نیست طرز کار تازه از چه قرار است. درواقع طرز کار کلاسیک خودمان را با طرز کار فرنگی آمیخته است و ندانسته این کار را کرده است فقط با قصد اینکه به طرز فرنگی کار کند و رموز این دو طرز را خوب نشناخته است که ادبیات ما وصف‌الحالی است نه وصفی.
البته همه اینها خامی‌ست و اصلاح می‌شود. عیب دیگر این منظومه این است که اسکلت فرم، ممکن بود بهتر ازین باشد و می‌رساند که گوینده‌ی این شعرها کم با این رویه کار کرده است. باقی را خودتان می‌دانید.

تهران، مهر 1323

Wednesday, January 16, 2013

حرفهای همسایه / 87



عزیزم

می‌پرسید شعر چه چیز است؟ این سوال برای هر شاعر جوانی در بدو امر پیدا می‌شود که شعر چیست. البته دانستن این مطلب با کاری که می‌کند ارتباط لازم ندارد. در این خصوص از قدیم‌الایام تا کنون خیلی نوشته‌اند. می‌توانید به منابع اصلی مراجعه کنید. آنهایی که به طور استاتیک فکر کرده‌اند و آنهایی که به طور دیالکتیک. به همپای ترقی علوم و فنون، مخصوصن از قرن هجدهم به بعد این مبحث روش‌های تحقیقی متفاوت پیدا کرد. ولی برای اینکه سرگردان نشوید و از کار بازنمانید به شما جواب مختصر می‌دهم:
به نظر دوست صمیمی شما شعر یک قدرت است. یک قدرت حسی و ادراکی که توسط آن معانی و صور گوناگون در بروز خود قوت پیدا می‌کنند. من هم مثل کسانی که علم و اخلاق و فلسفه را از صنعت جدا می‌کنند عقیده‌مندم، جز اینکه شعر را می‌خواهم تفکیک کرده باشم. احساسات ما روزمره عوض می‌شوند، اما تاثرات ما ثابت‌ترند و به اندازه‌ی توانایی جسم ما عوض می‌شوند.
می‌خواهم برای شما از یک شعر اساسی که زیاد قدمت دارد حرف زده باشم، از شعری که قبل از ظهور و تکمیل خود در انسان بود. هنگامی که انسان زندگانی اینقدر جمعی نداشت و درمقابل سود و زیان طبیعت بود، هنگامی که یک کلمه شعر نگفته بود.
شعر که قدرت حسی و ادارکی ماست ارتباط دست به نقد با احساسات روزمره‌ی زندگانی ما دارد و همین مساله باعث بر آن همه اشتباهات بزرگ شده است. من می‌خواهم شما دچار این اشتباه نشوید. هستند کسانی که خیال می‌کنند شعر عبارت از واحدهای احساسات ماست، البته واحدهای تاثرات ما هست و نه چیزی بیشتر. باز به نظر دوست شما کسی که شاعر است و حس و ادراک دقیق شعری دارد، اول دفعه با خود و زندگی مردم است که رودررو می‌شود. این است که حماسه و غزل و درام هر سه تصویری ازین ارتباط عاطفی هستند. خیلی ظاهر است که شعر قدیم برای غنا و تهییج احساسات بود. همین دلیل روشنی برای آن چیزی است که گفتم، اما بعدها شعر با مسایل اجتماعی و اخلاقی و فلسفی و بعدها با مسایل علمی ارتباط پیدا کرد. تصور کنید، همانطور که گفتم، مردم خیال کردند شعر باید حتمن جواب به این مسایل بدهد یا حتمن جواب به احساسات ما بدهد. در صورتی که صنعت است...
شعر باید با خودش ساخته و پرداخته شود جز اینکه ابزاری است و باید استخدام شود برای آنچه می‌خواهید و می‌طلبیم. شعر امروز جواب به طلبات ماست و طبیعتن باید اینطور باشد. شما هرقدر استاد ماهری باشید چه می‌کنید و این استادی در کجا باید به کار بخورد؟ آیا برای خود شما یا برای کسانی دیگر؟ این است که شعر با مسایل اجتماعی و زندگی ارتباط دارد. حتمن هر شاعری که حس می‌کند و غیرتی دارد، تمایلی به زندگی مردم نشان می‌دهد.
دوست عزیز
شعر از زندگانی ناشی شده و میوه‌ی زندگی است ولی حتمن ثمره احساسات ما نیست ولو اینکه با احساسات ما مربوط باشد و احساسات یا تاثرات ما را دست‌چین می‌کند.


تیرماه 1324

Tuesday, January 15, 2013

حرفهای همسایه / 86



عزیز من!

خردادماه است. لب استخر نشسته به موجهای کوتاه و بلند تماشا می‌کنم. چه رنجی‌ست که همه‌چیز به آدم موضوع برای شعر گفتن یا چیز نوشتن بدهد، هرچیزی با هرچیزی شباهتی یا تناسبی داشته باشد؛ این خاصیت سرگیجه می‌آورد. باری حرف خود را بزنیم.
مثل اینکه استخر حرف می‌زند. موج‌های کوتاه و بلند جملات او هستند که بنا به اقتضای موقع و مقام و معنی، بلند و کوتاه می‌شوند.
حرفی که استخر می‌زند مرا به یاد طرز شعر گفتن خودم می‌اندازد. بله عزیزم نکته مهم این است که من می‌خواهم انتظام طبیعی به فرم شعر داده باشم. در واقع فرم شعر من سنتز حتمی تزها و آنتی‌تزهاست به اصطلاح. مثلن می‌گوییم: چرا با من قهر کرده، چرا پیش من نمی‌آید، چرا حرف نمی‌زند. بعد جمله بلندتر: برای اینکه وقتی من به مسافرت رفتم و از همه دوستانم خداحافظی کردم او را فراموش کرده بودم.
همین کار را در وزن شعری باید انجام داد و قافیه را سرد نگرفت. قافیه را باید طنین مضاعف ساخت که به مطلب بخورد و ته مطلب و جمله را ببندد و الا لزومی ندارد.
فرم شعر همسایه روی این پرگار می‌گردد. هنر نظم دادن، برای شاعر در این است که چگونه با این پرگار بگردد و اثر هنری خود را تطبیق کند. چه بسا که در همه‌ی اشعار آزاد من خوب تطبیق نشده، ولی خوب تطبیق نشدن، غلط نمی‌شود.
هر قاعده و سنتی باید در برابر این خواهش طبیعت که طبعیت کلام گوینده باشد، زانو به زمین زده و تابع شود. چه انسان، چه فکر او، چه طبیعت برای همه چیز یک قانون کلی می‌گذارد و آن این است که همه‌چیز می‌گردند که با هم ربطی یافته تناسبی به هم رسانند، یعنی وزن پیدا کنند.
بگو همسایه فرم شعرش را با این دقایق تطبیق می‌دهد و از این شیرین‌تر کاوشی در عالم نظم دادن به کلمات، او پیدا نکرده است.

خرداد 1325