Friday, July 30, 2010

حرف‌های همسایه / 19


عزیز من !

همسایه‌ی شما باز چند کلمه می‌خواهد اضافه کند در خصوص سادگی‌ی انشای اشعار شما. تمیز انشای خوب بنابر سادگی یا مغلق بودن آن نیست، بلکه سادگی و همجنسی از محاسن انشاست.
اما من شما را از راه استیل شما و استیل هرکس که مربوط به هنر است، به حقیقتی نزدیک می‌کنم. عقیده‌ام را برای شما گفته بودم – هنر تابع موضوع است – و هر موضوعی در خود فورمی را دارد و نوعی (ژانر) را و هر نوعی از انواع استیل به خصوص را می‌خواهد. معروف است که استیل در همه‌جا یک‌جور و یک‌دست نیست.
هنگامی که معنی‌ی متداول و در مواقع نازل است و هنگامی که معنی‌ی بلند واقع شده است، دو هنگام متفاوت و بسیار متفاوت را نسبت به استیل شعر فراهم می‌آورد. در اولی کلمات باید سهل‌الوصول و در دومی سنگین و با شکوه باشد.
اگر روزی در این خصوص برای شما حرف زدم، خواهید دید کلمات چه بازی‌ی سرشناس و با اقتداری را در استیل دارند.
بدین صورت شما باید صرافت کلمه باشید. از حیث بیان کردن معنی. از حیث آرمونی(هارمونی)ی آن در جمله‌ای که با آن ترکیب می‌شود و می‌کاوید از پی‌ی پیدا کردن جمله‌ی بهتر. و از حیث اینکه ارزش فونتیک آن کلمات نسبت به وزن شعری که دارد استیل شما - سربسته برای شما عنوان می‌کنم - به همان مراقبت درست و صاف و گوارا می‌شود، همانطور که مراقبت نقاش در رنگ، موسیقی‌دان در صدا و یافتن صدای موزیکی به معنی‌ی صدا، یعنی صدای مخصوص که معنی‌ی موزیک می‌دهد.
همین کلمه‌ی بخصوص که معنی‌ی کلمه(ی) واقعی‌ پیدا شده را در استیل انشای شعر شما می‌دهد.
چون روز دارد به پایان می‌رسد، حرف من هم به پایان می‌رسد. من از این جای دوردست موفقیت عالی‌ی شما را در هنر شما طالبم.

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Monday, July 26, 2010

حرف‌های همسایه / 18


عزیزم!

شاعر بودن، خواستن در توانستن و توانستن در خواستن است. این هردو خاصیت را باید زندگی‌ی او به او داده باشد. به عبارت دیگر می‌گویم: بتواند بخواهد و بخواهد که بتواند. اولی با خود اوست و دومی که خواستن توانایی‌ی خود اوست و باید به خود تلقین کند هزار مرتبه بیانگیزد هوش خود را و ذوق خود را، هنگامی‌که در آثار دیگران نظر دارد. اگر این نباشد در پوست خود فرورفته، خودی بسیار خطرناک در او وجود پیدا می کند که در راه کمال و هنر خود کور می‌ماند. هیچکس را چنانکه هست نمی‌شناسند. مقصود من این نیست که خوبی را بشناسد بلکه خوب و بد، هر سلیقه و ذوق مخالف خود را باید بتواند تمیز دهد و لطف کار هرکس را در سبکی که دارد بفهمد. حرفهایی که می‌زنند - بیخود گفته‌اند: آنها قدیمی شده، اینها کهنه شده است، در این اشعار چیزی یافت نمی‌شود - هرکدام به‌جا و بی‌جا است. به‌جا است زیرا که با طبیعت او وفق نمی‌دهد و نابجا برای اینکه باید معتقد باشد که طبایع دیگر نیز هست و او از آنها به وجود آمده. هیچ بد و خوبی نیست که در ساختمان او دست نداشته است. شما فرض کنید اگر دیوان "فرخی" و "عنصری" را می خوانید که سراسر لفظ است و از حیث صنعت نسبت به "نظامی" خیلی ابتدایی‌ست، هرکدام از اینها زیبایی خود را دارا هستند و نمی‌شود انکار کرد. درصورتی‌که شما به این درک برسید چه‌بساکه بهره می‌یابید. و تغییر نظر چه‌بساکه ممکن است بزرگتر راهی را بگشاید و در قدرت خالقه‌ی شما تاثیر داشته باشد. من دیوان "جمال‌الدین" را زیاد می‌خوانم و "خاقانی" را دوست دارم، و هیچوقت نمی‌سنجم که به اندازه‌ی "حافظ" مملو از معانی هست یا نه. همین‌طور اگر همه‌ی شاهنامه را بخوانم، استادی‌ی "نظامی" را در نظر نمی‌آورم. و اگر تغزلات ساده - مملو از عاشقی‌های عادی‌ی "سعدی" را می‌خوانم، فکر نمی‌کنم عشق "حافظ" چقدر شاعرانه است و او زمینه‌ی چگونه نظامی‌ست که فهمیده می شود ولی به زبان نمی‌آید. زیرا وقت هست که شما در صنعت نگاه می‌کنید و بهای هرچیز علی‌حده است. هرچیز را باید در حد خود بتوانید بشناسید. من به قدری می‌توانم خود را فرود بیاورم که از یک ترانه‌ی روستایی همانقدر کیف ببرم که یک نفر روستایی با ذوق و احساسات ساده‌ی خود کیف می‌برد.
از اینجاست که خواهید دید سرچشمه‌های ذوق بشری چقدر وسیع و متفاوت است و چه مملو از اسرار خود و چقدر بزرگترها مدیون کوچکترها هستند و این شخصیت‌های اینقدر تعریفی و سربلند با چه شخصیت‌های آنقدر گمنام و ناچیز سروکار دارند.  



از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Wednesday, July 7, 2010

حرف‌های همسایه / 17

عزیزم!

باز از من می‌پرسید معاصرین ما چطور شعر می‌گویند؟ به زبان خودم و خیلی مختصر به شما جواب می‌دهم: مرده برآمده است. ولی چرا شما وقت خودتان را صرف این کنجکاوی می‌کنید، مگر تاریخی در زیر قلم دارید یا می‌خواهید خودتان را با دیگران بسنجید؟
ما درست به دوره‌ای رسیده‌ایم که شعر مرده است، مسیر نظر تنگ و محدودی که قدما داشتند به پایان رسیده است. انتهای دیوار است. راه کور شده است.
اگر شما کسی هستید (و حقیقتن کسی) باید شروع کنید. و اگر شروع می‌کنید، چرا در شک می‌افتید؟ دستمال‌های متعدد در جیب بگذارید، راه بینی را با آن ببندید و از خیرشان بگذرید. همچنین در زیر پا بپایید که در شکم گندیده‌ی مرده‌ای پا نگذارید. تنها کار و احتیاطی که باید داشته باشید این است.
شما در تاریکی صداها خواهید شنید، زیرا استخوانها روی هم می‌ریزد، ولی باید راه خود را بروید. حرف مرا به یاد داشته باشید. چطور معاصرین دوست شما شعر می گویند: مرده برآمده است.

2 شوال 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

نامه‌ی نیما به خانلری، لاهیجان / 1308

لاهیجان
4 اسفند 1308


به خانلری

خبر دردناک تو رسید! در موقعی که از هیچ طرف برای من کاغذ نمی‌آید، رسیدن این کاغذ از بدبختی‌ی من بود! چندین مرتبه در حین خواندن چشم‌هایم را بستم، مثل این بود که ممکن بود به این وسیله به مفاد آن پی نبرم – ولی قدرت انسان محدود است و خیال او کنجکاو! این اولین محنتی‌‌ست که حتا نمی‌خواستم خیال من نیز درباره‌ی تو آن را جسته باشد. در لاهیجان من‌بعد، من به چه نحو قلب خود را با خیال تو مشوش ندارم؟ چطور به این کاغذ تو جواب بدهم؟ به مرور زمان مفهوم هر کلمه در نظر انسان تاثیرات خاصی به نسبت پیدا می‌کند. کلمه‌ی پدر امروز برای من یک کلمه‌ی زهرآلود است. تو چرا مرگ را با آن ترکیب کرده بودی؟ آیا هنوز زود نبود این تلخی از لب‌های تو بیرون بیاید؟ ولی قوه‌ای که به من و تو این رنج را عطا می‌کند به من می‌گوید این صلاح سرنوشت انسانی‌ست، بدون این‌که بتوانیم آن‌را تغییری بدهیم. طبیعت این‌طور کرد که هروقت در را باز می‌کنی و پدرت را نمی‌بینی، خود را به گریه مشغول بداری. باید تصدیق کرد که قوه‌ای فوق هدف‌های ما وجود دارد. زندگی از رنج و خوشی آمیخته است. تو می‌خواهی همیشه خوشحال باشی؟ مخصوصن چیزی از خوشحالی‌ی تو می‌کاهد برای این‌که خطای تو به تو ثابت شود. همین‌طور همیشه نیز نمی‌توانی رنجور بوده باشی. در این موقع که این بلیه به تو روی آورده است، خود را در بین دو حال بسنج.
من که نیما هستم، به طور معمول مثل دیگران به تو و خواهرهای تو و خانم و عمه‌ی تو تسلی نمی‌دهم. گفتن و نگفتن من مصیبت وارده به شما را از بین نمی‌برد. فقط به تو یادآوری می‌کنم: تو می‌دانی که از اردیبهشت 305 من هم از همین بابت اشک می‌ریختم. چون‌که علاوه بر پدری، وجود منزهی بود. به این جهت آن واقعه‌ی ناگهانی، توانست روح مرا خیلی تغییر بدهد. به‌طوری‌که تا کنون برای من میسر شده است ذخایری از تجربه در قلب خود اندوخته باشم. باید بدانم که بدون تجربه، انسان ناقص است و بدون نقص، انسانی به وجود نیامده و از بین نرفته است. موجود مجربی نیست که این عقیده‌ی مرا انکار کند که عمل نفس با اثرات خارجی، یک عمل امتزاجی‌ست. حقیقتی که می‌توانیم آن را برای تسکین آلام خود به کار ببریم، به خصوص یکی از همان اثرات است که همه روزه با آن مواجه می‌شویم، ولی آن را قبول نمی‌داریم. زیرا هنوز بین نفس ما و آن حقیقت، امتزاج کامل به عمل نیامده و نوبت فهم و ادراک آن حقیقت، فرا نرسیده است.
اگر فیض این بلوغ نفسانی را دریابیم، چندان در اطاعت تاملات خود مفرط نخواهیم بود و با وجدان خود مخالفت کرده، از خیلی تاملات زیاده از حد گذشته‌ی خود پشیمان خواهیم شد. به خطایایی که از ما سر زده است واقف می‌شویم. جسم و حیات خود و حتا مردم را نیز از فوایدی که ممکن است در حال سلامتی در وجود ما ناشی شود، ذی‌حق می‌دانیم. هروقت زیاد در عذاب وجدان خود واقع شده‌ایم، فکر می‌کنیم که مسئولیت بزرگی را در حین رفتار با خودمان و با سایرین به عهده گرفته‌ایم. اگر خیلی متابعت به احکام وجدان خود را معتقدیم، این مسئولیت نیز مربوط به یک وظیفه و حکم وجدانی‌ست. در این ساعت تو در ورطه‌ای هستی که باید به تو کمک کنم. به این جهت بود که برای من کاغذ نوشتی، می‌دانم که راجع به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنی مگر راجع به او.
من هم از این راه به فکر تو رجعت می‌دهم. این را به یاد بیاور وقتی که در "مهمان‌خانه‌ی فرانسه" منزل داشتید، اکثر اوقات او را می‌دیدی که در مقابل تو راه می‌رفت و راجع به آتیه‌ی فرزندش، نوه‌ی خاله‌ی من، که تو باشی، فکر می‌کرد. در آن زمان تو کوچک بودی. وصف مرا از دور می‌شنیدی. بعضی از دواوین شعرا را، که او برای تفنن خود خریده بود، برمی‌داشتی و سرسری مطالعه می‌کردی. ولکن با کمال وضوح می‌فهمیدی که این پدر تو دوست داشت همیشه فکر کند. و آن فکر را برای نجات تو به کار می‌برد. تو چرا این کار را نکنی؟
خیال نمی‌کنم تو پسری باشی که چیزی را که او دوست می‌داشت، دوست نداشته باشی. مثل این است که او الان در مقال تو ایستاده به تو می‌گوید: «اگر یک دستمال کوچک هم از من یافتی، آن را به یاد من بردار و ببوس.» زیرا که یک زمان این دستمال به او نسبت داشته است. پس تو فکر را دوست داشته باش. این روزها راجع به رنج و الم خود قدری فکر کن که تا چه اندازه باید مطیع بوده باشی. او دیگر با تو حرف نمی‌زند، تو هم با او حرف نزن. هروقت که یاد او می‌آیی، عمدن خود را به کارهای دیگر مشغول بدار، ولو این‌که برخلاف میل تو باشد. مخصوصن با قلب خود لجاجت کن. به گردش برو، یک نفر ولگرد باش.
برایم کاغذ بنویس که بدانم چه می‌کنی. هر مصیبتی در قلب من، ریشه دارد. اگر دیدی نمی‌توانی طاقت بیاوری و مشقت تو خیلی بیشتر از راحت است، لاهیجان فرارگاه توست و منزل کوچک من، منزل خود تو خواهد بود. وسوسه‌ای به خاطر خود راه نده. من در این‌جا بی‌کار نیستم. بعضی کتاب‌های خوب دارم. اطراف من پر از جنگل‌های ساکت و خنک است. به مصاحبت با من چنان خواهی گذرانید که خیال می‌کنی در عالم ارواح واقع شده‌ای. پس از آن، به مرور خواهی دید که زمان، داروی قلب انسان است.

نیما یوشیج

از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Sunday, July 4, 2010

حرف‌های همسایه / 16


عزیز من!

می‌گویید در خانه‌ی همسایه، آدم‌های رقت‌انگیز دیدید. در زندگی‌ی همه‌ی مردم این چیزها هست. اما می‌گویید به پاس خاطر من با آنها جر و بحث کردید و خواستید که آنها حتمن اشعار مرا، مثل شما، بپسندند. با این کار - باید ببخشید - آیا الان احساس نمی‌کنید کودک بی‌تجربه‌ای آنجا به زبان آمده بود؟
برای آنهایی که ذوق و فی‌الجمله استعدادی دارند، دلیل لازم است، آن را هم باید نوشت. اما برای دیگران، اگر خیلی اصرار دارید من به شما یاد بدهم فقط این را بگویید: "مردی تمام بیست سال، سی سال عمرش را به مصرف فهم اساس کار هنری‌ی خود رسانیده، در هوش و ذوق این مرد هم شکی نیست، آیا شما می‌خواهید با بیست دقیقه، سی دقیقه، فکر خود، او را رد کنید؟"
با این جواب آدمهای وقیح و بی‌حس‌اند که باز حرف می‌زنند، و چون در آیین من صحبت کردن با آنها حرام است؛ شما هم باید حرام کنید. حالا می‌گویید در خانه‌ی همسایه چه دیدید؟

آذرماه 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Thursday, July 1, 2010

حرف‌های همسایه / 15


همسایه ی عزیز !

می‌خواستم از شما بپرسم چه چیز شما را وادار کرد که دوست خود را به دیگری معرفی کنید؟ اگر او می‌خواست آیا نمی‌توانست یک جلسه سخنرانی کند؟ مگر در همان لحظه ندیدید مردی با عصا و کتاب از روشنی گذشت که کلاه و موی دراز داشت و رنگ‌پریده و صورت‌تکیده بود، مثل اینکه الان می‌خواهد بمیرد. آیا او را می‌شناختید و لازم بود که او خود را به شما بشناساند...
هرکس تنهاست عزیز من و خیلی تنها. به کار خودتان بچسبید. باز به شما توصیه می‌کنم اگر در هریک از کاغذهای خودم بنویسم جای دوری نرفته است: بهترین کمک و رفیق شما، کار است. روزی خواهید دید که به شما آواز می‌دهد: "اگر می‌توانی از خانه بیرون برو". زیرا او همه‌ی دنیا و همه‌ی کسان آن را برای شما در خانه‌ی شما جمع کرده است؛ همه‌ی صحراها، همه‌ی دشتها و برکه‌ها و جنگل‌ها، شب‌منزل‌ها که در آن مسافرت کرده‌اید، سیمای کسانی که نسبت به آنها غضبناک هستید...
چون شما چنین وسیله‌ای دارید دیگر به دنبال چه می‌گردید که در را باز کنید و بروید به دنبال آن آدمهای بی‌وفا و بی‌صفا که نمی‌دانند برای چه تعریف می‌کنند از فلان شاعر مشهور یا چرا به شما آفرین می‌گویند، درصورتی‌که نه آن شاعر و نه شما، هیچکدام را نمی‌فهمند. چون می‌دانید به اشتباه رفته‌اید، اگر آن شخص را دیدید بگویید اشتباه کردم این شخص به آن شخص خیلی شبیه بود، نخواست جلوی شما مرا دروغگو معرفی کند. همین کافی‌ست. طالب راه نجات شما هستم.

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385