Wednesday, October 27, 2010

حرف‌های همسایه / 41

آقای من!

برای شما گفته بودم چه بسیار آدم‌های ناشی که ماله به دست راه می‌روند، اما بنا نیستند.
وزن، ابزار است همچنین کلمات، سبک، مکتب، شکل، طرز کار، فصاحت، بلاغت، و امثال آن، تشبیه کردن، ارسال مثل...
عمده این است که چطور ترکیب می‌شود و با آن،‌ چه به وجود می‌آید. شما می‌بینید در رفقاتان کسانی را که بدک غزل نمی‌گویند. گاهی در سبک هندی مضمونی و تشبیهی و مثلی به جا دارند. همه اینها برق ذوق و استعدادی است که باید به کار کامل‌تر برود و شاعر را بشناساند، نه ابزار کار خودش را. باقی را خودتان خواهید دانست.

تهران، خرداد 1324
از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Saturday, October 23, 2010

حرف‌های همسایه / 40


عزیز من!

باز می‌گویم: ادبیات ما باید از هر حیث عوض شود. موضوع تازه کافی نیست و نه این کافی‌ست که مضمونی را بسط داده به طرز تازه بیان کنیم. نه این کافی‌ست که با پس و پیش آوردن قافیه و افزایش و کاهش مصراع‌ها یا وسایل دیگر، دست به فرم تازه زده باشیم. عمده این‌ست که طرزِ کار عوض شود و آن مدل وصفی و روایی را که در دنیای با شعورِ آدم‌هاست، به شعر بدهیم. نکته‌ای که هنوز هیچکس به آن پی نبرده است و شاید فرنگی‌هایی هم که نمونه‌ی تازه از اشعار ما می‌برند، به زودی اینها را درنیابند. تا این کار نشود هیچ اصلاحی صورت پیدا نمی‌کند، هیچ میدان وسیعی در پیش نیست. از الفاظ بازاری و طبقه‌ی سوم نمی‌توانیم کمک بگیریم، کلمات آرکائیک را نمی‌توانیم با صفا و استحکام استیل، نرم و قابل استعمال کنیم. تا این کار نشود، هیچ کار نشده. یقین بدانید دوست من، خواب شب‌پره است به روی پوست کدو که دور از حقیقت پریدن و رهیدن و جدا شدن است.
باید بیان برای دکلاماسیون داشت. یعنی با حرف صرف طبیعی وفق بدهد. می‌بینید که تا این کار را نکنیم – به این نکته نیز کسی پی نبرده است – دکلاماسیون هم نخواهیم داشت و در ادبیات ما تیاتر مفهوم مسخره‌ی زیان‌آوری خواهد بود.
همسایه‌ی شما چیزی بیش از این نمی‌داند. به او بگویید من از او پرسیدم و او با خط خود این‌طور برای من نوشت...

آبان‌ماه 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Wednesday, October 20, 2010

به ارژنگی / بارفروش / آذر 1307



بارفروش
8 آذر 1307



ارژنگی عزیزم !

بعد از دوماه، هنر می‌کنم که برای تو می‌نویسم. یقین دارم که تو ازین رفتار تعجب خواهی کرد. ولی من ابدن. زیرا دفعه‌ی اول نیست که به عادت دیرینه‌ی خود واقف می‌شوم. در بندر کوچکی که حوالیِ منزلِ ماست مدتها مادرم خانه داشت و من خبر نداشتم. و سه سال می‌گذرد یک کلمه برای لادبن ننوشته‌ام. اتفاقن این است عادت بد من وقتی می‌بینم در بین کسانی‌که تازه با من دوست شده‌اند، بعضی اشخاص تقاضای یک قطعه شعر می‌کنند و به آنها قول می‌دهم و در زیر لب می‌خندم و با خودم می‌گویم: این بیچاره‌ها به وعده‌های روزمره مدتها سرگردان خواهند بود. و همین سرنوشت نیز نصیب آنها می‌شود.
در آن اثنا که دیگران فکر می‌کنند چه وقت و به چه طریق فلان قسمت از نظم یا نثر مرا چاپ کنند، و گمان می‌برند من نیز در این فکرم و به این واسطه تشویق می‌شوم، من فکر می‌کنم چه چیز تازه‌ای را بنویسم. وقتی که به من اهمیت می‌دهند و از من صحبت به میان می‌آید، ذهن من تجسس می‌کند چه محسناتی در من وجود دارد: چه معایبی ممکن است ازین محسنات کم کند؟ چه خدمتی را برای مردم انجام داده‌ام؟ آیا  ممکن نیست مردم در خود فکر اشتباه کرده باشند؟
ولی دوست من ما به شخصه عاجزیم از اینکه تمام اخلاق و عادات خود را بشناسیم و این طبیعی‌یِ ماست، همانطور که یک جذبه‌ی صنعتی مانع از این است که یک صنعتگر، تمام معایب خود را بفهمد، حس یک خودپسندیِ مفرط مانع از این‌که یک نفر متحسس بتواند تمام خصلات خود را از هم تفکیک کند.
مانع دیگر نیز وجود دارد: ما به هرکدام از عادات و صفات خودمان خو گرفته‌ایم. من بارها خود را در جز سایر اشیا قرار داده در وجود خودم فکر کرده‌ام. همانطور که درباره‌ی سایر اشیا. و دوست دارم مرا به همان وضع که هستم در نظرم، مجسم کنند و من از دور به خودم بخندم.
برای اینکه هفت سال است من می‌خواهم کتابهایی را که نوشته‌ام به مطبعه بدهم و هنوز نتوانسته‌ام و بدبختانه روز به روز بر آنچه در آن اهمال شده است، افزوده می‌شود.
در این جا با کمال دقت "سفرنامه‌ی بارفروش" را می‌نویسم. علاوه بر بعضی قطعات شعر، یک تیاتر مضحک بر آن ضمیمه کرده‌ام: "کفش حضرت غلمان"!
سایر اوقات فرار می‌کنم که بر عده‌ی دوستانم نیفزاید. متاسفانه سرِّ عجیبی در بین است که مردم با من زودتر دوست می‌شوند، ولی من نمی‌خواهم با آشنای زیاد داشتن به خودم اهمیت بدهم. مطمین هستم بعد از حیاتِ خود خیلی اهمیت خواهم داشت. ببین چقدر خودنمایی می‌کنم! آن هم بی‌فایده. پس از آن خیال می‌کنم قدری زودتر، یعنی در زمان حیات خود، به اهمیت رسیده‌ام. به این جهت خود را خسته نمی‌کنم، عمری‌ست که می‌گذرد.
هروقت به قرایت‌خانه‌ی کوچک این شهر می‌روم و خیلی به من احترام می‌کنند، متفکر می‌شوم قصد چه اذیتی را درباره‌ی من دارند؟ و تو می‌دانی که حق دارم. من عمر خود را به خیلی بدبختی‌ها گذرانیده‌ام، پس از آن عهد می‌کنم به قرایت‌خانه که محل اجتماع مردم است نروم. معهذا، دوست من، انسان حافظ علی‌الدوام اراده‌ی خود نیست. قسمت مهم خطاهای ما از ناتوانیِ ما ناشی شده است.
گاهی چیزی به دست من می‌آید که بر حسب تصادف چند سطر از آن را می‌خوانم. اغلب از حقارت جنس فکر و موضوع و ضعف انشا و معانی این کتابها، که تازه به وجود می‌آیند، می‌خندم. و ابدن برای نوشتن و انتشار کتابهای خود نه تشویق می‌شوم نه ذوق خود را خفه می‌کنم. قبل از همه‌چیز هرچه هستم برای خودم هستم. وقتی‌که من یقین دارم کي‌ام، چه لزوم دارد دیگران یقین کنند! زیرا اگر من دارای خاصیتی که می‌خواهم نباشم، دیگران به حرف نمی‌توانند آن خاصیت را در ذات من به وجود بیاورند. شهرت و افتخار برای کسی که دور از مردم زندگی می‌کند نقل دلکشی‌ست که منافع وقت او را غارت می‌کند. خوب و بد دو نتیجه‌ی متضادند که عمل انسانی موسس آن است، ولی من هر خوب و بد را فقط برای سلیقه‌ی دلخواه خودم می‌خواهم به این جهت لازم است برای اینکه دیگران بپسندند، قسمتی از وقت خود را تلف کنم.
همین که از هزاران فکر و موضوع تازه که در من به اندک تصادم طبیعی به وجود می‌آید و قوانین ثابت علم و اجتماع را به هم می‌زند، فرار می‌کنم به زحمت خود را از کتابهایی که در نظر گرفته‌ام یا نیمه‌کاره مانده، خلاص کرده به جنگل‌های اطراف شهر می‌روم زیر یک درخت "توسکا" یا "آزاد" نشسته، به خودم و تمام جنجال بشری به استحقار نظر می‌اندازم و لبخند می‌زنم. این نهایت تفریح من است!
 کنار "بابل" می‌نشینم و در احوال ماهیگیری منفرد که آنقدر به احتیاط و دقت "نوی" کوچکش را حرکت می‌دهد فکر می‌کنم. با احتیاط و دقت به تجسس بعضی چیزهای گم‌شده می‌پردازم. این نیز مطالعه‌ی من!
به روشنایی افق که در سطح امواج بابل رنگارنگ می‌شود، به کوه‌های برف گرفته‌ی دوردست که بنفش می‌زند و به جنگل‌های سیاه و عبوس جنوب؛ چشم‌های من دوخته شده اشکال مختفله‌ی یک عالم خیالی مرا مجذوب می‌دارد. در این حین الحانی می‌شنوم که در زیر ابرهای پرتاب شده و پایین افتاده برای من به منزله‌ی موسیقیِ روح است.
آه، دوست من! کاش ذره‌ای از آن در شهرت و افتخارات پوچ مخلوق زمینی وجود داشت و من می‌توانستم و به عشق آن زودتر منافع فکر خود را به مردم برسانم.
متاسفانه اشیا خواص محفوظ و متضادی را دارا هستند که ما به فراخور حال خود هر زمان یک نوع آن خواص را تعبیر می‌کنیم! بین عمل و زندگی یک تباین غیرمریی وجود دارد که مثل حقیقت مملو از اسرار تعجب‌انگیز است و تا وقتی که به استعانت وسایطی در آن تباین موازنه‌ای به وجود نیاورده‌ایم عاجز ازین خواهیم بود که اسرار تعجب‌انگیز خود را فاش کنیم.
من نویسنده‌ی توانای وطن خود هستم، به این معنی که می‌توانم بگویم مجرب و مستغنی شده‌ام، به جای اینکه دیگران را به عقاید خود درآورم اینقدر سبک و خام نیستم که فواید موجوده‌ای را که طبیعت به من نمی‌دهد، برای فوایدی عالی از دست بدهم.
در ضمن سرگرمی‌ها این موی وحشی که آنقدر به ساقه‌های درخت مقابل پیچیده است مرا به بازی اغوا کرده ساقه‌های آن را محکم می‌چسبم و تاب می‌خورم، از آن مثل میمون بالا می‌روم. وجد عظیمی در من پیدا می‌شود که به آسانی به حیوانات نزدیک به خودمان شباهت پیدا کرده‌ام. این قبیل موقعیت و زندگانی مرا در نشوتن متکبر و مقتدر می‌کند که می‌بینم جنس من با دیگران یک‌جور خلقت یافته است.
در این حالت دنیا را پست می‌بینم و دریغ می‌دارم با کمال شعف عمر خود را به این پستی آلوده کنم تا دیگران بشناسند من که بوده‌ام! بدون شک قبل از شناساییِ کامل آنها این راه مخوف را که در پیش داریم و عبارت از مرگ است، باید طی کنیم.
شان من در انظار مردم هرگز بر شان اشیا نمی‌افزاید. توجه من همیشه در آنهایی‌ست که آن اشیا را جلوه می‌دهد.
چقدر قشنگ است آن تکه‌ی آب که در زیر شعاع افق مثل شمشیر برهنه می‌درخشد! و چقدر برازنده‌تر است زندگانیِ مردی که در ساحل رودخانه‌ی دوردست و خلوتی می‌گذرد!
در دهات، دهاتی – این اصل ذات من است؛ پس از آن در شهرها، شاعر. واسطه‌ی حاصل بین این دو نسبت حاصل نسبتی‌ست که من به آن خوشم ولی هروقت منظره‌ی قشنگی را می‌بینم و به یاد تو می‌افتم، دلتنگ می‌شوم.
"بارفروش" شهر کوچک قشنگی‌ست. چیزی که هست "ارژنگی" ندارد و "نیما" برای آن زود است. از سایر جهات نظر مرا به خود جلب می‌کند، مخصوصن حالا که مرکباتش رسیده است. من این رنگها را خیلی دوست دارم. چند دفعه خواستم یک جعبه از آنها برای تو بفرستم؛ به طور یقین آدرس را نمی‌دانستم. دفعه‌ی بعد. زیرا من هنوزها در اینجا خواهم بود و بعد از این باز کاغذ می‌نویسم.


خداحافظ تو
نیما یوشیج


از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Tuesday, October 19, 2010

به پرویز ناتل خانلری / یوش / مرداد 1307


یوش
15 مرداد 1307

به پرویز ناتل خانلری

با وجود این‌که زندگانی دلکش کوهپایه مرا به خود مشغول می‌دارد، بعضی اوقات سیمای لاغر و  گرفته‌ی رفیق کوچکم در نظرم مجسم می‌شود و من از وراء آن، کدورت و اضطراب آینده‌ی زندگانی‌یِ مجهولی را می‌خوانم که مملو از اعمال و مشقات عجیب است. زیرا زندگانی‌ی هرکس نمونه‌ی تفکرات و اعمال اوست ولی در این وقت تردید می‌کنم، دوست من آیا می‌شود به خطا رفته باشم؟ به این‌ معنی دو نفر یک عمل مجزا را مجزا بدارند و عمل هر یک از آنها نتیجه‌ی به خصوص خود باشد. بین فکر و عمل ممکن است وحدت نتیجه پیدا کنیم.
بدبختانه ما عاجز خلقت یافته‌ایم، قدرت ما محدود می‌شود، و باید بگوییم نه. فورن نظریه‌ی شخصی‌یِ خود را به یاد می‌آوریم و فلسفه‌ای که مربوط به آن است در نظرم تعبیر و تفسیر می‌شود. آن این است که میمنت و نحوست تعلق ذاتی با هیچ عملی نداشته به عبارت اخری محمول لایتجزای آن عمل نیست. بلکه حاصل موازنه و مقابله‌ی آن عمل با حوادث خارجیه است. مثل بیاورم. به فلان مظلوم ترحم می‌کنیم و او نسبت به ما بدی می‌کند! به طریق دیگر به فلان ظالم بد می‌کنیم و بدبختانه در مقابل این عدالت اجتماعی دچار عقاب و مکافات غیرمنتظره می‌شویم! «به سیبری می‌رویم یا به بلاد دوردست قفقاز تبعید می‌شویم» به این ترتیب هیچ عملی ملتزم این نیست که حسب‌الاقتضای کیفیت خود صورت کیفیت عمل دیگر را بشکند، زیرا این یک معامله‌ی مادی و شیمیاوی با اجسام نیست. به این معنی: وقتی‌که به مردمان خیانتکار نگاه می‌کنیم، حتمن نباید متوقع باشیم در مقابل این نگاه از اعمال خود شرمگین شوند. این توقع مستلزم این بوده است که دیگر به تدریج مردمان خیانتکار عددشان در روی زمین کم شود ولی این واقع نمی‌شود و ما برخلاف طبیعت قوانین اخلاقی‌ی خود را وضع می‌کنیم. فکر من در این مورد وقفه می‌یابد که قوانین اخلاقی که برحسب مصلحت تکالیف مردم را نسبت به هم تعیین می‌کند به چه وجه نتیجه‌ی قطعی خواهد گرفت. آیا این قوانین جز ضمیر انسانی می‌تواند مبادی‌ی دیگر نیز داشته باشد؟ من می‌پرسم: آیا عدم ترتیب موازنه‌ی عملی در بین مردم، در نتایجی که کاملن مربوط به آن مبادی است و واجبات اخلاقی یا اخلاق عملی می‌تواند شمرده شود، خللی وارد نخواهد آمد؟
در این حالت چه نتیجه‌ی قطعی به دست من خواهد آمد که من مطابق آن نتیجه، نسبت به محبوبه‌ی خود وفادار باشم تا اینکه او هم نسبت به من همین‌طور باشد. من می‌نویسم ممکن است این مقدمه با اصل موضوعی که راجع به تو در نظر دارم ظاهرن متباین باشد، ولی من برای این می‌نویسم که فکر جوان تو را به تشخیص در اشیا عادت بدهم. و تو شروع بکنی که حقیقت هرچیز را از اصلی‌ترین محل خود پیدا کنی. زیرا تو حرف مرا قبول خواهی کرد و می‌دانی من نویسنده‌ی مشهوری هستم و خوب می‌توانم فکرکرده و بنویسم.
تو می‌خواهی یک نفر را تربیت کنی برای این‌که تو را دوست بدارد، کمتر از این نیست که یک نفر را تربیت کنی برای این‌که با تو دشمن نباشد!
این سعی بی‌مورد، از روی چه اصلی ناشی شده است؛ جز این‌که آتیه‌ی پرزحمتی را پیش‌بینی کند. و در صورت ثانی لیکن همین که در خود لیاقت نادرالوجودی یافتیم و به آن لیاقت اهمیت دادیم، به واسطه‌ی استغراق فکری‌ی خود در این مورد خیال می‌کنیم دیگران، حتا بالعموم زنها، نیز کم و بیش دارای همین لیاقتند یا از عقب همین لیاقت می‌گردند.
این غفلتی‌ست که به خودخواهی‌یِ ما ضمیمه شده با این خیال بدون این‌که سیمای خود را در نظر بگیریم به فلان دختر که در نهایت تکبر به زیبایی‌ی خود ایستاده است، نزدیک می‌شویم. قلب پاک و لایق خود را برای یک صورت غیر معلوم‌الحقیقه تحقیر کرده به پای او می‌اندازیم و این کلمات بی‌جهت به زبان می‌آید: «من تو را دوست می‌دارم.»
بدبختی از اینجا شروع می‌شود. این دختر نظر دقیقی به ما می‌اندازد. چیزی را که منظور نظر خود دارد و عبارت از وجاهت مطابق دلخواه او است، در ما نمی‌بیند. به این جهت به حقارت به ما نگاه کرده، رد می‌شود. یا دام خود را باز کرده ما را فریب می‌دهد. پس از آن آشفته و سرگردان می‌شویم. شبهای مه و اکتبر و دسامبر می‌سازیم. شرح ابتلای ما "ورتر" و "گرازیلا" می‌شود.
افسوس! بی‌جهت، حسب‌المقتضیات عادات زمانی خود را به زحمت می‌اندازیم.
این همه ناشی از خودخواهی و سادگی‌یِ ماست.  می‌توانستیم از اول خود را ازین بلیه دور بداریم، برای اینکه بدانیم این تقصیر از ما بوده است یا نه، به یاد بیاوریم چقدر دفعات که نفس خود را در اختیار خود داشته‌ایم و بدبختانه به این بهانه که انسان مغلوب و منکوب اوامر قلب خود می‌باشد. من درباره‌ی خودم این را به خوبی می‌دانم و سابق بر این نیز حس می‌کردم هرقدر بیشتر از شر تجملات و دلربایی زنها دور می‌شوم، تماشای کوه‌ها و صحاری مرا به خود مشغول داشته، از این آلایش بازمی‌دارد. هرقدر ورزش می‌کنم و به نوشتن می‌پردازم، این وسوسه در من کم می‌شود. معهذا آلوده می‌شویم، ولی این آلودگی مربوط به این نیست که تعقل و تفکر را یکباره کنار بگذاریم، من کسی هستم که کاملن قلب من سرکش است، بدون مصلحت آن را اغوا کرده‌ام.
ولی می‌گویم می‌توانیم ذهن را در اشیا، اگر بتوانیم اساسن آنها را تغییر بدهیم، ممکن است در آنها به وجود بیاوریم عملن در گرفتاری یا قبل از آن می‌توانیم هرچیز را از راهش شروع کرده، اولین دفعه منظور خود را بشناسیم.
حال مطابق با این طبیعت آیا ما چه چیز را برای پسندیده واقع شدن در نظر محبوبه‌های خودمان تهیه کرده‌ایم که احساسات زنانه‌ی آنها را نسبت به خود جذب کنیم؟ آیا از آنها وجیه‌تریم یا از ما وجیه‌تر در بین همسالها و هم‌چشمهای ما یافت نمی‌شود؟
ممکن است فکر کنی موجبات باطنی قوی‌تر از موجبات ظاهری، ممکن است در تاسیس مخیله دخالت داشته باشد، این را رد نمی‌کنم. ولی من با خیلی زن‌ها آشنایی داشته‌ام و با نویسندگان آنها صحبت کرده‌ام. آنچه ما از کلمه‌ی زیبای عشق استنباط کرده و به آن تعریف فلسفی می‌دهیم، حقیقتی به نظر می‌آید که به خیال شباهت یافته، متاسفانه کمتر آن را در بین این طایفه می‌توانیم پیدا کنیم. و حسب‌الاتفاق اگر پیدا شد، رحمی‌ست که با این حقیقت مشتبه شده است.
کدام‌یک از این دو را محبوبه‌ی تو داراست؟ رحم یا احساسات رقیق؟ آیا می‌توانی در روح او تصرف کرده، صفات قابل رشد را در او رشد بدهی؟ در صورت ناچاری اگر ممکن باشد، این عمل برای موفقیت، بهتر از تقاضای از روی عجز یا تهدید از روی غضب است.
متاسفانه من قسمت اول جوانی‌ام را بدون تعمق در این مساله گذرانیده‌ام. حالیه در کوهها و مغازه‌های وطن دوردست خود به یادآوری‌های تلخ می‌گذرانم و به خودم ملامت می‌کنم: چه چیز باعث شد که من قسمتی از جوانی‌ی بازگشت‌نکردنی‌ی خود را به هدر داده، بر تاسفاتی که طبیعت به طور حتم برایم تهیه کرده بود، بیفزایم؟
به این جهت با کمال احتیاط با محبوبه‌ی خود زندگی می‌کنم و از دور به عشق خود سلام می‌فرستم. ولی وطن دوردستم را با اطمینان دوست دارم و در این دوستی به خودم هیچ دستوری نمی‌دهم. چقدر خوش منظره است صحرای "بی‌شل" وقتی‌که آفتاب در افق آن غروب می‌کند. قبه‌ی سفید مخروطی‌ی این بنای مذهبی که در انتهای آن واقع است، بی‌جهت زیارتگاه اهالی‌ی "اوز" نشده. کاش مدفن عاشقی بود که به واسطه‌ی تاملات شدید درونی‌ی خود، ترک زندگانی گفته و مردم فقط زیارتهای خود را به این اشخاص اختصاص می‌دادند.

نیما   
 
از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Tuesday, October 12, 2010

"َشعر چیست؟" / 1331


 اندیشه‌های هنری مطلق و اعم از هر اندیشه‌ای نیستند. اندیشه‌های هنری، اندیشه‌های خاص و مطلوب و برداشت شده‌اند.
در عالم ادبیات یعنی هنری که کلمات - و با وسایل ادراک تشخیص آن از نثر - و وزن واسطه‌ی اساسیِ آن هستند، این اندیشه‌ها به اسم شعر شناخته می‌شوند.
اما خود شعر چه چیز ممکن است باشد؟ وزن و قافیه چه قیدهای لازم یا بی‌لزومی هستند؟ لزوم آنها با چه شکل و در چه حدود و اندازه است؟ این وزن‌ها از کجا و چطور به‌وجود آمده‌اند؟ چطور مردم می‌خواهند؟ آیا دوره‌های بعدی در دوره‌های قبلیِ شعر دستکاری کرده است یا نه؟ این دستکار‌ی‌ها چه شرط و قراری دارند؟ آیا در خصوص هر کدام از این‌ها و شبیه‌های اینها بیش و کم شناسایی لازم نیست؟
بعضی‌ها می‌گویند: این شناسایی حتمی‌ست. برای کسی‌که می‌خواهد دستکاری کرده باشد باید از روی شناساییِ دیگران، که خبره‌ترند، کارش را بکند.
می‌گویند جریان تاریخ هر دوره در رد و قبول وقایع، عبارت از کشش به طرف آزادی‌ست. در شعر هم قیدهایی هست. شعر گفتن هم واقعه است. واقعه ممکن است آسان صورت بگیرد، ولی چه‌بساکه نقض و تحلیل در آن واقعه، آسان نیست. یک دیوانه سنگی به چاه می‌اندازد که صدتا آدم عاقل برای بیرون آوردن آن درمی‌مانند. اما همین نقض و تحلیل است که واقعه را مرمت می‌کند.
می‌گویند در هر آزادی، وقتی‌که آدمیزاد با آدمیزادهای دیگر زندگی می‌کند، قید و قراری هم لزوم دارد و آزادیِ نامحدود، اسارت را دوباره برگشت می‌دهد، اگر کسی شعری صادر کند فقط به فهم و به سلیقه‌ی خودش، در یک نسخه صادر کند بهتر است.
نیما یوشیج می‌گوید: بی‌نظمی هم باید نظمی داشته باشد. آزادی در شعر، آزادی از قیود بی‌لزوم و فایده‌ی قدیم است، در میان قیودی که بسیاربسیار هم فایده دارند. این آزادی به این ترتیب یک‌جور نقد شعر و برداشت‌ از روی محصول‌های فراوانی‌ست برای یک محصول بافایده‌تر. سنت‌ها، نظم و نظام‌ها، دقت‌ها، تخصص‌ها، تجربه‌های پدران ما، همه‌ی این میراث پرحجم وجود دارد. چطور باید فایده برد؟
رد و قبول آنها از طرف ما، که پسران آنهاییم، دلیل و ضرورت می‌خواهد. آدم شایسته‌ای نیست که آدم شایسته‌ای را هجو کند. انسان طبعن هرچیزی را آن‌قدر به مرمت می‌رساند که بر وفق مرام و دلخواه او بشود. این معنی زندگانی کردن است که شعر از آن ناشی می‌شود. فکری‌ست که انسان در همه مواد مصرفی زندگی‌اش دارد. شعر هم یکی از مواد زندگی انسان است. دنیا تمام نشده، شعر هم نمی‌تواند تمام شده باشد. این تمامیت دست نخورده، که به خیال بعضی از ادبای ما هیچکس حق ندارد دست به ترکیب این سنگر مستحکم عتیق بزند، کاملن مخلوق تصورات خود آنهاست. باید ایراد گرفت چرا بعضی از ادبا و منتقدین ما - که احیانن بعضی از آنها رفقای هوشیار خود ما هستند – دست خود را در آستین کشیده، می‌گویند ما دست نداریم. به رفقا باید بفهمانید پرمسلم است که شما دست ندارید، چشم که دارید. پس آن چشم‌ها چه کار می‌کنند؟ بعد برخلاف این ادبا که نگرانی‌شان بیشتر از دلیل خواستن‌شان است، بودن نگرانی باید این را به حساب گرفت که این ادبا به عقب سر نگاه می‌کنند. اگر در رسم شعر گذشتگان مهارتی ندارند در رسم و قرار شعر آدم‌های امروز هم، که زنده‌اند، همین که از خلق یک قطعه شعر به مذاق امروز حرف به میان می‌آید، بی‌مهارت‌ترند و خود را مرده و بی‌علاقه جلوه می‌دهند. مثل پسر مریم خود را به چهارمیخ می‌کشند که کسی با آنها کاری نداشته باشد!
مگر در عقب سر چه هست؟ از عقب چیزی دارد می‌آید یا دارد دور می‌شود؟ این عده این‌طور سرگردان، مثل رمه‌ی گرگ‌دریده‌ای هستند که به آنها ایست داده‌اند. از آن چیزهایی که دارند می‌آیند می‌ترسند یا با آن چیزهایی که می‌روند هواشان برداشته می‌خواهند بروند؟ اما در عقبِ سر همان شعر عوض نشده، مثل شعرهای امروز، و با زیبایی‌ِ خاص خود موجود است. اما احتیاطن نباید گفت چرا تا به این اندازه هم‌دوره‌های ما وقت و زندگی‌شان را فدا می‌کنند؟
یگانه محرم خانگیِ این ادبا خود شعر است. فقط این ادبا در ماهیت آن باریک نمی‌شوند! درصورتی‌که برای کارهای روزانه از چه سوراخ‌های باریک تو می‌روند! برای ما کافی‌ست که قبلن از خود شعر نشانی به آنها بدهیم پیش از آنکه احتیاط از دست داده ابتدابه‌ساکن از شعرهای امروز که عوض شده، یعنی به نظر آنها ضایع شده‌اند، حرفی در میان بیاوریم.

1331

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385


Monday, October 11, 2010

حرف‌های همسایه / 39


عزیزم!

درخصوص فرم لازم بود به شما توصیه کنم اگر فرم نباشد هیچ‌چیز نیست. عادت کنید به دقت، تا طبیعتِ شما بشود. من راجع به فرم شعر صحبت نمی‌کنم... آن آسان‌تر است. راجع به فرم مطلب. مطلب شعری‌یِ شما با طراحی‌یِ شما فرم پیدا می‌کند و هیچ‌وقت بلاواسطه نیست. به زمینه‌ی کار و رنگهای محلی که می‌دهید مربوط هست و نیست، زیرا فرم نتیجه‌ی بهترین یافتن است که شاعر بداند موضوع را با چه چیز برآورد کند.
بی‌خودترین موضوع‌ها را با فرم می‌توانید زیبا کنید، امتحان کرده‌اید و دیده‌اید؛ به عکس عالی‌ترین موضوع‌ها بی‌فرم، هیچ می‌شود.
هر موضوع، فرم خاص خود را دارد. آن را با ذوق خود باید پیدا کنید: مفصل باشد بهتر است یا مختصر، برگردان داشته باشد یا نداشته باشد... فرم که دلچسب نباشد، همه‌ی چیزها همه‌ی زبردستی‌ها، همه‌ی رنگها و نازک‌کاری‌ها به هدر رفته است.
این‌که می‌گویند موضوع‌های پست را با آب و تاب دادن یخ‌تر می‌کنید، راست است، اما باید دانست این آب و تاب زاید عبارت از عدم تناسب فرم است. وقتی‌که نویسنده مقدمتن حرف‌های زاید می‌زند و در وسط کارِ خود حرفهای زاید می‌آورد که موضوع پستی را به درجه‌ی عالی بالا ببرد اگر طراح قابلی باشد، ولو اینکه این کار را نباید کرد، از زنندگی‌یِ کار خود کاسته است.
هر موضوعی، به قالبی می‌خورد، مثل اینکه قبلن در طبیعت بوده. نارنجی به‌طور نامساوی بریده شده و باید با جفت خود جفت شود و بدون آن کج و کوله است. مثل اینکه قفلی با کلیدی معین باز شود.
قطعه‌ی "کوه‌های بزرگ" که فرستاده بودید، فرم نداشت. علتِ زنندگی‌یِ آن همان عدم مراقبت در طراحی‌ست. نه یک کتاب، یک منظومه، سه خط هم که با هم جفت می‌شوند طراحی لازم دارند. ترکیب، مدیون طراحی‌ست. همین‌که چیزی مفرد نشد، باید خوب مرکب شود. این مساله در صنعت همانقدر دقت لازم دارد که مثلن در داروسازی. زیرا در غلط ساختن دارو، جسم از دست می‌رود و ناتندرست می‌شود و در غلط ساختن کار، حتا ذوق و سرشت انسان به هم می‌خورد.
قطعه‌ی "کوه‌های بزرگ" را همان‌طور که طرح داده‌ام، اصلاح کنید. مطلب به شما واضح خواهد شد. و اگر حالا متوجه نیستید، بگذارید چندی بگذرد؛ بعد طرح خودتان و طرح مرا با هم بسنجید.

خردادماه 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Tuesday, October 5, 2010

حرف‌های همسایه / 38


ملتفت باشید به دنیایی داخل خواهید شد که نشده بودید. آیا باید چطور قضاوت کنید. برای همسایه، طبیعت و ماورایی در کار نیست، هرچه هست یکی‌ست. ما در طبیعت غرق و طبیعت در ما غرق است. همین باعث فعالیت ماست.
همسایه می‌گوید انسان مجبور است به این فعالیت و از ماسلف خود ارث برده است. انسان سه گونه فعالیت می‌تواند داشته باشد:

1- فعالیت مادی که نتیجه‌ی آن علوم و صنایع است.
2- فعالیت عقلی حاصل از فعالیت مادی و نتایج آن.
3- فعالیت حسی که می‌یابد ولی حتمن به ثبوت نمی‌تواند برساند و اگر بتواند برای آنهایی‌ست که حربه (؟)* برای ثبوت آن برای آنها لزوم ندارد. 

از این سه فعالیت پایه‌ی سه گونه معرفت گذارده می‌شود. تئوری معرفت همسایه این است. معرفت، یعنی نزدیکی به آنچه هست.
آنچه هست اگر به‌طور محسوس و مادی هست، علمی‌ست.
آنچه هست اگر به‌طور عقلی هست، فلسفی‌ست.
و اگر به‌طور حسی، یعنی مربوط به فهم و دیدن است و عمیق‌تر از دانستن؛ یعنی عرفان و شعر است.
همسایه می‌گوید غیر شاعر برای عرفان ساخته نشده و شعر و عرفان هرکدام به هم مدد می‌دهند.
فلسفه، دست‌وپازدنی کودکانه‌ست. برای آنهایی‌ست که اساسن حس عالی‌مرتبه ندارند و حقایق فلسفه دربرابر حقایقی که علم می‌شناساند، مستهلک و بلامعنی‌ست.
در این‌صورت یک علم می‌ماند و یک حس. علما می‌دانند و اهل نظر (یعنی آنها که فعالیت حسی دارند) می‌بینند. دسته‌ی دوم مطالب دسته‌ی اول را می‌فهمند، ولی دسته‌ی اول چون‌که نه و آری گفتن آنها به کار بردن الفبایی (؟) است، فقط آنهایی که صلاحیت حسابی برای این قضاوت دارند.* شعر و عرفان بلوغی‌ست حسی و مربوط به نظر وسیع داشتن که شما بتوانید دنبال‌رونده‌ای پرکار باشید و نه آنکه روی یک نقطه مانده ولو اینکه دنباله‌ای بهشما دست مدد بدهد. البته هرچیز به هم مربوط است ولی دلیل بر عدم ضعف یا قدرت این ارتباط نیست.
همسایه‌ی عزیز من، در جهان بسیار مردمان اهل نظر می‌آیند و می‌روند و به همپای دیگران همیشه ناشناس. اهل نظر را معدودی می‌شناسند. درد هم مانند حیوانات که در تاریخ طبیعی نسل دارند، ممکن است روزی منقرض شود. عرفان به کار زندگی‌یِ مردم عادی نمی‌خورد، مانند فلسفه‌سرایی و شعرگویی برای کسانی که نظم به کلمات می‌دهند. هر دارویی برای دردی‌ست. شعر و عرفان داروهایی هستند که از خود درد می‌زایند.
همچنین همسایه می‌گوید بهترین نتیجه‌ای که عرفان دارد می‌تواند این باشد که ما مقهوریم و معلومات ما کافی نبوده و نخواهد بود و مجهولی همیشه هست. در پس این دیوار، در تاریکی، صدایی می‌آید.
با کسی این را نگویید، به هرکس توفیقی زندگانی می‌دهد. این نمو و رشد در اختیار ما نیست و اساسن نمی‌تواند باشد. مثل این‌که اساسن هرکس وزنی به کلمات داد، نمی‌تواند شاعر باشد.
در اینجا با "نظامی" همسایه بسیار موافقت دارد که در صف کبریا اول انبیا و بعد شعرا بودند. می‌گوید همیشه خواهند بود. هرچه هست در اینجاست. آن دریا که کرانه‌ی آن معلوم نیست و دارد یا ندارد، بزرگ است. آن دریا که همه‌کس مسافر کشتی‌یِ آن نیست و ناخدایی در آن، کارِ هر دریادیده نمی‌تواند باشد...
آیا این مطلب کافی‌ست که همسایه را دارای نظری علمی و معتقد به آن بدانید. زیرا علمایی که با علم به کنه هستی خود را رسیده می‌دانند، مخالفین با همان علم هستند زیرا متجاوز از حدود تجربه حرف می‌زنند. عالم صحیح‌التربیة مجهول را انکار نمی‌کند. ولی فرق است بین مغرور و عالِم. همه‌ی اینها را سن کردن به انسان می‌فهماند. بسیار قضایا شده است تا بدانید بعد بفهمید سنگی چگونه روی سنگی قرار گرفته است و این جریان (نه و آری) گفتن، همیشه دوام خواهد داشت. در حقیقت دست و پا زدنی‌ست. این دام را صیاد ماهر می‌کشد و هرجا که می‌خواهد می‌برد و ما از سرِّ آن نه چندان آگاهیم. مرا ببخشید از اینکه باز حرف می‌زنم، فقط می‌گویم انسان در هر دوره فعالیت خاصی دارد و اکنون دوره‌ی علمی‌ است و انسان می‌فهمد چیزی را که در آن غرق است اما برای زندگی‌یِ ما، انصاف بالاترین و زیباترین خصلت است.

8 فروردین 1325

* آن دو علامت سوال را گردآورنده گذاشته و به گمانم نتوانسته چند کلمه یا یک کلمه را بخواند که لابد به خطِ ناخوانای نیماست. برای همین کل عبارت نامفهوم و مغشوش شده.


از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Friday, October 1, 2010

برپیشانی شعر پی دارو چوپان


"پی دارو چوپان" *


الیکا، چوپان رعنا و جوان، کمانداری زبردست بود.
یک روز هنگام غروب تیروکمان خود را برداشته به جنگل نزدیک رفت. برگ‌ها نم دیده بود و بخار مه‌مانند رقیقی به روی زمین می‌خزید.
الیکا خوشحال شد که به آسانی شوکایی را پیدا کرد، تیر را به چله‌ی کمان گذاشت و او را هدف تیر خود ساخت.
در همین وقت شب شد. تاریک و گرم و چرک. جهنمی با گور آمیخته، یا گوری ویرانه در جهنم. ستاره‌ها برق می‌زد، مثل خلواره در خاکستر. پشه‌ها روی آییش را پر کردند. نه نپاری پیدا و نه کومه.
خیلی زود شب‌تاب‌ها از این‌سو به آن‌سو پریدن آغاز کردند و روشنی را به عهده گرفتند. مثل اینکه ستاره‌های آسمان را به روی زمین فرود آوردند.
این بود که الیکا توانست شوکای تیرخورده‌ی خود را پیدا کند. اما زنی را دید و صدای زاری او را شنید که مانند مار زخم‌دیده می‌پیچید.
زن گفت: مرا به آبادانی برسان!
الیکا چوپان دلیر قله‌های دور، به زن گفت: ای زن! تو کیستی و چه شد که در دل این شب و تاریکی به این درد دچاری؟
زن گفت: تیر تو سینه‌ی مرا مجروح ساخت؛ تو مرا از پای درآوردی. آمده بودم برای مادر علیل خود که به درد دچار است برگ شمشاد ببرم.
الیکا با حال اضطراب دست به روی شانه‌های تنگ زن گذاشت و سینه‌ی او را کاویدن گرفت. در تاریکی دریافت که زخم کاری نیست، اما شرمناک بر جای خود ایستاد.
زن گفت: اکنون که من کشته‌ی تیر توام مرا باز مگذار! مومیای استخوان من در کف توست. فالگیران این را به من گفته بودند. من تا کنون بیهوده می‌پریدم، مانند این ملخ که از گرمای آفتاب در ریگستان می‌جهد. آه اینک وسیله شد که تو را بشناسم. من خودم یک روز که از قافله دور افتاده بودم از کوه‌های دور گذشتم، جایی که تخته‌سنگ‌ها از در کفن سرد و بیرحم برف‌ها آرمیده بودند. چوپانی به همپای گله‌ی خود می‌خواند، مثل اینکه تو بودی. صدای تو با من آشناست، گویی از دل من بیرون می‌آید. در یک جا صدای ما با هم زاییده شده‌اند، اگرچه تو مرا ندیده باشی. گویی ما پیش از این با هم بوده‌ایم. مانند دو کفه‌ی نارنج، ما با هم جور و جفت خواهیم شد. آن‌وقت زندگی‌‌یِ ما را آرامش دایمی خواهد گرفت. من در زندگی کمک تو خواهم بود. همه‌چیز را جمع‌آوری می‌کنم. نمی‌گذارم هیچ‌چیز تلف شود. بگذار مانند پرستو، سینه بر آب زده بگذرم و مانند کرکه‌کویی در هوای مه‌آلود بگذرم و آرامش آب‌ها را در زیر بال خود ببینم. من می‌خواهم غریق دریای تو باشم.
الیکا با خود گفت: آیا این زن از پریان است؟ او کیست و آیا راست می‌گوید یا دروغ، و زخم را بهانه ساخته است به جای این‌‌که درمان بخواهد، این چگونه حرفی‌ست که می‌زند؟ ولی من باید او را نجات بدهم.
پس زن را به دوش کشید و به آبادی‌یِ خود برد. و خسته و کوفته تیروکمان و زین خود را زمین گذاشت.
در حلقه‌ی دختران که می‌رقصیدند شماله می‌سوخت و بوی معطر نی و گز - که آهسته می‌سوخت - هوا را پر کرده بود.
شب همین‌طور ادامه داشت. گرم و پر از پشه، و جنگل، خاموش و مرموز.
الیکا زخم زن را بست و او را در بستر خود خوابانید و رفت که از جنگل علف دارو بیاورد. بعد از آن دیگر کسی ندانست که آن دوتن که بدینسان به هم رسیدند چه شدند و به کجا رفتند و چگونه زندگی می‌کنند. ورد زبان بومی‌ها مانده است که «چوپان از پی علف می‌رود» و این مثل را برای کسی به کار می‌برند که در زندگی هرچه می‌دود به مقصود نمی‌رسد.
همچنین می‌گویند او هنوز زنده است و تا زنده است علف می‌آورد، اما هیچ‌کدام از علف‌ها زخم را درمان نمی‌کند.
به این جهت "دیزنی‌"های مغرور و بی‌پروا، هروقت هنگام غروب، شوکایی را در جنگل می‌بینند با همه غرور و بی‌پروایی‌یِ خود او را هدف تیر نمی‌سازند، زیرا می‌ترسند نازنین باشد و به زحمت نگهداری‌یِ او دچار شوند.

نیما یوشیج

* این مقدمه‌ای‌ست که نیما بر شعر بلند "پی دارو چوپان" نوشته است. که از نازکی‌ طبع و زیبایی کم از خود شعر ندارد. حیفم آمد آن را این‌جا نیاورم.