Tuesday, August 31, 2010

حرف‌های همسایه / 32


عزیز من!

از چند عیب که به شعر من می‌گیرند یکی این است: فورم موزیک ندارد.
اما کی این حرف را می‌زند؟ کسی که با موزیک عروضی‌ی زمان قدیم عادت کرده و از شعر، عادت خود را می‌خواهد پس بگیرد. او می‌خواهد که شعر تا ابد قرض‌دار ذوق او باشد.
من یک جواب به او می‌دهم: من با این‌گونه موزیک مخالفم. من می‌خواهم شعر دکلامه شود. موزیکِ آن نه موزیک عروضی، بلکه با پیوستگی به عروض، موزیک طبیعی باشد.
من پیش از این‌که فورم را عوض کنم، یقین بدان دوست من، شعر را عوض نکرده‌ام؛ پس فورم شعر من حاصل از فورم ذوق و فکر من است.
از همه این حرف‌ها گذشته، من خودم به عیبی که در فورم شعر من ممکن است باشد، اعتراف دارم. از دوره‌ی زمان انتشار مجله‌ی "موسیقی" گذشته خیلی ورزش در این کار کرده‌ام. من هر روز مشغولم برای اصلاح خود. اما یک جواب به مدعی می‌دهم: انقلاب را به نظم و متانت نگاه نمی‌کنند، هرچند که اساس آن وزن و متانت است. من ویران‌کننده و سازنده‌ام. من ندیده‌ام که بنایی را آرایش کنند، پس از آن پی بریزند. اساس موزیکی فورم من به دست دیگران دیگرگون می‌شود و شکل مصنوعی خودسازی و قرینه‌گذاری جای آن را خواهد گرفت یا نه، به این خیال می‌خندم.
آفرین به آن نیرومندی که او هم مثل نیما یوشیج، به تصنع‌کاری‌ی شیادان می‌خندد.

 
از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Saturday, August 28, 2010

حرف‌های همسایه / 31


عزیزم!

می‌پرسی چرا همسایه می‌گوید شعر باید به همپای مغلق بودن، معنی بدهد؟ به تو گفته بودم راست می‌گویند شعر برای مردم باید اینطور باشد، اما شعر عالی برای آدم عالی‌ست و این از این منظور مستثناست. اینکه همسایه نمی‌فهمد، یا دیر می‌فهمد، روحیه‌ی خود را که برای این کار به مصرف می‌رساند، از همسایگان مرده‌ی خود به ارث برده. زنده‌ها از پهلوی مرده‌ها بیرون می‌آیند. اشتباه نکنید بعد حرف مرده‌ها آنها را درست می‌کند. باز اشتباه نکنید اگر این نبود ما، همیشه در حالت ابتدایی بودیم مثل اینکه تازه به زندگی شروع کرده‌ایم. پس از همه‌ی اینها، زمان ما هنوز مردم را به کار نیانداخته و از آن لختی و تنبلی بیرون نیامده است. هزار سال شکست و توسری مردم را دیوانه‌ی تنبلی و راحتی ساخته است، همان‌طور که خیال‌پرور ساخته است. ادبیات سبک هندی هم نتیجه‌ی این خیال‌پروری‌ست و اعلا درجه‌ی ترقی‌ی شعر ایران است؛ اما این ادبیات برای آنهایی که با خیالشان گردشی نداشتند و خواستند جویده و خردکرده لقمه به دهان بگذارند، سنگین بود. مرده‌ها می‌دانید یک ذره تکان نمی‌خورند. آنها را مثل پاندول ساعت ممکن است به طناب بست و گردش ساده داد. این بود که از زمان پیدایش این سبک، این عقیده که شعر ثقیل‌الفهم نباید باشد، قوت گرفت. باز اشتباه نکنید هنوز به قوت خود باقی‌ست. آنهایی که حساس و باهوش‌اند، دقیق می‌شوند و آنهایی که لخت و خنگ و کرخ هستند، راحتی می‌خواهند. همسایه هم می‌خواهد شعر را برای او بخوانید که به یاد شرابش و زن کثیفی که در فلان کوچه‌ی کثیف دوست دارد، بیفتد یا به یاد معامله و گوش‌بری‌های خودش با مردم. اگر قافیه می‌سازد، برای تولید این راحتی‌ست و شعر مغلق اول حرفی نیست که او را ناراحت می‌دارد. ساده‌تر دلیل و جوابی که برای شما داشتم، این است.

خرداد 1324
  
از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Thursday, August 26, 2010

حرف‌های همسایه / 30


عزیز من!

از من می‌پرسید چرا آن قسمت‌ها که از شکسپیر برای رفیق همسایه خواندید، در او اثر نکرد و هاج و واج به شما نگاه کرد؟
- برای اینکه در نظر او هیچ‌چیز تجسم نیافت. و این علت دارد. گله‌مند نباشید و تعجب نکنید که او با اینکه بسیار حساس و باهوش است؛ چطور؟!
ملت ما دیدِ خوب ندارد. عادت ملت ما نیست که به خارج توجه داشته باشد، بلکه نظر او همیشه به حالت درونی‌یِ خود بوده است. در ادبیات و به همپای آن در موسیقی؛ که بیان می‌کنند، نه وصف. شلوغ‌پلوغی در اشعار وصفی‌ی ما هم به همین سبب است. تشبیه زلف به چوگان و گونه به ارغوان و ترکیب این مضمون که: "گر چوگان زنی بر ارغوان". این گوینده که از خارج روگردان است، در عین بهره گرفتن وصف از خارج، باز به درون خود می‌پردازد. پس از این کوچه‌باغ، باز سر حرف اول بیاییم.
احساساتی که در خودتان سراغ دارید بستگی با تاثرات شما دارند. اگر عادت داشته باشید که در اوضاع بیرون دقیق شوید هرقدر بیشتر دقت کنید اثر چیزها هم بیشتر است و می‌بینید که دید شما کافی نبوده است و بعد، به نسبت، کفایت پیدا می‌کنید و به همپای این کفایت، احساسات شما هم عالتی‌تر می‌شود.
و آن‌وقت هنگامی‌که در خلوت خود لم داده‌اید، خوبتر در خاطر خودتان چیزهایی را که دیده‌اید تجسم می‌دهید. و وقتی به همین اندازه که می‌بینید به خواننده دادید، او هم کم و بیش، مثل شما می‌بیند، و باز در صورتی‌که همین مراحل را گذرانیده باشد. مثلن برای کسی که در یک هنگام، غروب دره‌ی خلوتی را درنیافته است، وصف یک هنگام غروب شما در دره‌ی خلوت، برای او بی‌تجسم می‌ماند و به همین جهت بی‌اثر و گله و توقعِ شما از او بسیار بی‌جا.
همسایه‌ی عزیز من! نگویید چرا نمی‌فهمند، بگویید چرا عادت به دیدن ندارند. بگویید از چه راه ملت خودمان را به دیدن عادت بدهیم. در ادبیات ما این حکم یک شالوده‌ی اساسی را دارد.
استادان عالی‌مقام ما که درباره‌ی "سخن‌سنجی" رساله می‌نویسند، خودشان در این ورطه غرقند و نمی‌توانند جزیی‌ترین احساسات خودشان را بیان کنند! جوانان ما که تجدد دوست دارند، مثل همان جوانانی هستند که عشق به زنی دارند و کاغذهای پر از آه و فریاد و سوختم و مُردم می‌نویسند، ولی بی‌اثر است؛ زیرا ذره‌ای چاشنی‌ی از دید خودشان به آن نداده‌اند.
باید اساس یک ترجمه و قرایت جدی و مفصل، کم‌کم در بین افراد ما برقرار شود. باید از مدرسه‌ها شروع شود. تا این کار نشود، هیچ‌چیز نیست. طرز کار عوض شدن هم، که هنوز جوانان به آن متوجه نیستند، بی‌فایده است. باید قرایت به حالت طبیعی را به مردم یاد داد.
تا اینها نشده است، نگویید چرا نمی‌فهمند. برای این‌که نمی‌بینند. پیش از این‌که بگویم می‌فهمند یا نمی‌فهمند یا هوش و حواس کافی دارند یا نه.

مهر 1324
   
از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Monday, August 23, 2010

حرف‌های همسایه / 29

عزیز من!

می‌پرسی کدام نظر اساسی‌تر در طرز شعر آن بزرگوار وجود دارد؟ عزیز من! مگر نمی‌خواهی "مقدمه‌ی شعر من"ِ او را بخوانی؟ چون عادت من نیست به چند کلمه قناعت می‌ورزم که بدون جواب نمانده باشی.
یکی آزاد ساختن شعر از انقیاد با موسیقی، ولو اینکه شعر عروضی باشد. زیرا فقط وزن نیست که شعر را آزاد می‌کند، طرز کار هم شرط است و طرز کار آن استاد خیلی فرنگی‌ است.
دیگر قیمت گذاشتن برای مصراع‌هاست. در شعر فارسی، مصراع‌ها قیمت نداشتند، یعنی موزیک طبیعی پیدا نمی‌کردند. آن عالیقدر کسی‌ست که می‌کاود و دقت می‌کند که مصراع‌ها هر کدام قیمتی نسبت به مطلب و معنی داشته باشند. چون این مطلب مفصل است، واگذار می‌کنم به وقت دیگر.

هشت تیرماه 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Sunday, August 22, 2010

نامه‌ی نیما به ارژنگی، طهران / 1312

طهران
شب 14 مهر 1312


ارژنگی عزیزم

شاید شما فکر می‌کنید در این مدت من در کجای عالم بودم و چه کار می‌کردم که به شما هیچ کاغذ ننوشته‌ام. ولی این هیچ فکر ندارد. اولا از اخلاق من و شما، که همیشه سرگرم به کار خودمان هستیم، بعید نیست؛ ثانیا من در طهران نبودم. حقیقتن این مدت تابستانی را که گذشت، خوش گذرانیدم. زندگی کردم، فهمیدم معنی‌ی راحتی چیست. جایی بودم که می‌دانم دلتان برای آنجا پرواز می‌کند. مدتها منزل من بالای یک تپه‌ی بلند و مشجر بود که به جنگل قشنگ و ییلاقی‌ی "کلارزمی" نگاه می‌کرد. اسم این جنگل را در کاغذهای من خوانده‌اید. اطراف منزل من پر بود از زرشک و بوته‌های انگور وحشی. مشرف بود به تکه چمنهای طبیعی که از دور و نزدیک در جنگل و در سر کوه‌ها پهن شده بودند و چشمه‌های سرد و گوارا که از لای سنگلاخهای سفید بیرون می‌جستند. بعد در روی زمینهای مستور از کاج زمینی، جاری می‌شدند. و پرتگاه‌های هولناک که به نظر می‌آمدند الان در روی دره‌ها خراب می‌شوند. در زیر درختها دهلیزهایی که قلوه‌سنگها از خزه در آنجا سبز شده بودند. سارهای سیاه که فرار می‌کردند  و می‌رفتند در این دهلیزها می‌خواندند. من همه روزه مرتبن وقتم به هیزم آوردن از کوه برای مطبخ و به شکار حیوانات می‌گذشت. وقتی که کار نداشتم چیز می‌خواندم و چیز می‌نوشتم. آدمهایی که با من هم‌صحبت بودند باور نمی‌کردند که در دنیا جعبه‌ای هم هست که صدای انسان را ضبط می‌کند و در موقعی که انسان می‌خواهد، برای انسان آواز می‌خواند. هروقت صدای گرامافون من در جنگل می‌پیچید، دور من جمع می‌شدند. من یک وجودِ خیلی با هنر در بین آنها بودم، به تعجب به من نگاه می‌کردند. من صفحه می‌گذاشتم، آنها هم نی می‌زدند و لخت شده جلوی آتش می‌رقصیدند.
بالاخره این محل آسایش و جلوه‌ی طبیعت که من حالا دارم نقل می‌کنم، یک مرتبه قطع شد. برای تحصیل معاش مثل همه‌ کارگرها که از ده ما بیرون رفتند و با حسرت چاره‌ناپذیر آن سرزمین قشنگ را وداع گفتند، من هم از منشا خود جدا شده به شهر کثیف طهران آمدم. نمی‌دانید چقدر اهالی کوهپایه وقتی که محل خودشان را ترک می‌کنند، دلتنگ می‌شوند. بار همه‌ی این دلتنگی‌ها را متحمل شدم ولی متاسفانه هرچه دوندگی کردم، چون دوندگی من از راهِ رسمی و بدون واسطه بود، سود و ثمری نبخشید و فعلن با حقوق قلیلی که به بیکارها می‌دهند می‌گذرانم. از قرار یک خبر خصوصی، دوسیه به طوری‌ست که نمی‌توان به آذربایجان مراجعت کرد.
من هم نمی‌خواستم حتمن به آذربایجان بیایم. مقصود من کار کردن بود. هنوز هم بجز در آذربایجان، در هر نقطه‌ی دیگر مانعی نیست. من عجالتن به این احمقهای فعله خودم را معرفی می‌کنم نه چیز دیگر، به هر قسم کاری هم که کمتر از کار سابقم منفعت نداشته باشد، تن در می‌دهم؛ این حقوقی که اسراف در بودجه بوده و به من می‌دادند، حقوق یک پیشخدمت بود و به همین واسطه، در تقاضای خودم شغل قهوه‌پزی و سرایداری را هم قید کرده بودم. حتا تصمیم داشتم برای اینکه طرف توجه واقع شوم، فکل و کراوات بزنم. با وجود این‌که چشمهای من مثل دوربین کار می‌کنند، عینک به چشم بگذارم. چیز غریبی هم نیست که مردم به این چیزها اهمیت می‌دهند. این شکل معیشت که ما داریم، شامل همه‌ی این چیزهاست ولی کار من با این چیزها اصلاح نمی‌شد. شاید به مقام معظم مافوق، که عبارت از آن سه چهارتا بالاخانه‌ی روی دکان خیاطی و قصابی‌ی تبریز است، راپورت داده شده باشد که من که نیما یوشیج هستم در حین کتک‌کاری با آن آدم بی‌سواد، لگد زده‌ام و بند ساعت مبارک آن آدم بی‌سواد پاره شده است. می‌دانید مقام معظم، که حامی‌ی علوم و صنایع است، چقدر به این مساله اهمیت می‌دهد.
روی هم رفته دوست عزیز من! از این‌طور زندگی چه کسل بشوم چه نشوم، من با مشکلی که خودم می‌دانم و می‌خواهم زندگی نمی‌کنم، میل و اراده‌ی دیگران هم در آن دخیل است. اگر به بعضی کلمات حکمت صولت که معنی دام عنکبوت برای صدی مگس‌اند و فلاسفه‌ی مندرس جانی، برای تشویق مردم به کار ساخته‌اند، اعتقاد داشته باشم خیلی کور و ابلهم. این جملات دارای هیچ معنی‌ی اجتماعی نیست که انسان کار بکند و به مقصود برسد یا بعد از صبر، نوبت ظفر است یا از خوبی، خوبی و از بدی، بدی می‌رسد و امثال این جملات که ادبیات خطرناک و تجملی‌ی قدیم را پر کرده است. من نه به مقدر از روز ازل معتقدم، نه اراده‌ی خود را تحت فشار و اجبار خاصیتی می‌دانم که روح عنوان دارد. چون کاملن آدم این دوره هستم و از راه دیگر خود را مجبور می‌بینم.
این جمله را از من داشته باشید: اگر من به خودی‌ی خود آسیابان بودم، سنگ آسیا هیج‌وقت از کار نمی‌افتاد. عقاید من راجع به انسان و زندگانی، تقریبن در این جمله جمع است.
موقعی که به ییلاق می‌رفتم، در خصوص بعضی خاطرات عجیب و غریب که مثل اسرار زندگانی‌ی مرا فراگرفته بود، فکر می‌کردم. قطعن در ییلاق به هر کوه و دره که نگاه می‌کردم به توسط خاطرات دیگر، این خاطرات می‌بایست تجدید بشوند و به من نیش خودشان را بزنند. در این موقع یک یادداشت از مغزم برای خاموش کردن این قبیل خیالات گرفتم. حقیقتن مثل اینکه یک نفر انسان برای یک نفر انسان دلسوزی بکند و به دست او سلاح برای دفاع بدهد، مغز من به من کمک کرد. به این واسطه با نهایت خوشی، چنانکه گفتم، ییلاق را گذرانیدم. گاهی خیال می‌کردم قلب من در طول ایام کرخ شده است اگر بگویم آن یادداشت این بود که:
زندگی‌ی مرد، پر از اسرار و حوادث است. می‌بینید که هیچ اهمیت فکری ندارد. اما من به آن اهمیت می‌دهم و از آن خوشم می‌آید و همیشه آن را به خودم تکرار می‌کنم. برای اینکه خیلی اثرات در این مدت اخیر در زندگانی‌ی من داشته است.
همینطور که سگ و بعضی حیوانات با آب دهانشان زخمشان را علاج می‌کنند، انسان هم از وجود خودش در تحت اثرات خارجی وسیله‌ی محافظت و معالجه‌ی خود را به وجود می‌آورد.
می‌گویند زنبور عسل از آب دهان خود می‌خورد. دهاتیها وقتی که محصول عسل را برمی‌دارند، یک قسمت عسل را برای خوراک زمستانی‌ی این حشره‌ی کوچک، که ماحصل زحمت او را می‌خوریم، در کندو باقی می‌گذارند. هیچ چیز غریبی نیست. همینطور عنکبوت که روی بافته‌ی خود، یعنی آب دهانش، بالا می‌رود و صید می‌کند  یا وقتی که اغتشاش هوا را قبل از وقت می‌فهمد، تارهایش را محکم می‌بندد. همه‌ی اینها نتیجه‌ی کار در ضمن مشکل معیشت است. اما برای انسان که در مصارف خود و شکل تهیه‌ی آن فکر می‌کند و ماده‌ی معیشت او همانطور نیست که طبیعت به دست او می‌دهد و منفردن به استعانت خود آن را دریافت نمی‌دارد، قضایا اینقدر ساده نیست. افکار انسان، هرقدر که مایه‌ی تسلی خاطر واقع شوند که با آن یک نفر داهاتی‌ی قانع بتواند به آسودگی زندگی کند جای ماده‌ای را که به آن احتیاج دارد، نمی‌گیرند. به این معنی که زندگی‌ی او بنابر میل شخصی خود او یا یک نوع تضامن و تمهید اخلاقی نیست. به فرمان یک مبدا عقلی زندگی نمی‌کند. یک فیلسوف فکور مثل کانت آلمانی، که با رشته‌های خیال خود به آسمان و عقل و ماوراء آویزان می‌شود، در مقابل برق و تلالو همین مبدا عقلی، که در نظر او عقل مادون است، گیج و گم می‌ماند و دست به گردن نظریه‌ی اخلاقی‌ی خود شده خیال می‌کند برای زندگانی راه پیدا کرده است. درصورتی‌که انسان نمی‌تواند با مقداری کار معین و صبر به اندازه و عقل کافی و خلق نیکو در جریان هر شکل معیشت که هست، مقداری معین از مابه‌الاحتیاج خود را به دست بیاورد. بعضی از شعرای قدیم هم نه از روی اطلاعات علمی، بلکه از روی جریان زندگی‌ی خود در مذمت صبر و عقل و صفات اخلاقی‌ی آقایان علمای اخلاق، شعر گفته‌اند.
یقینن شما که داخل کارید و بیشتر از من، که داخل در کاری نیستم، مجبور به آمیزش با مردم هستید، اشخاص محروم را مکرر دیده‌اید که چطور با وجود دست‌آویز شدن به همه‌جور وسایل عقلی و اخلاقی و عملی، حیات خود را در عین بیچارگی می‌گذرانند. مثل پیرزنهای فلج همیشه از روزگار و اشخاص شکایت می‌کنند و اگر جوان هستند و برای انجام مقصود خودشان کاملن جد و جهد داشته‌اند، گمان می‌برند این تناقض در جد و جهد آنها بوده و خودشان باعث بر عدم موفقیت‌شان شده‌اند. حیات ما انعکاسی از حیات دیگران است. برای اینکه همه با هم زندگی می‌کنیم. باید در عیب همه کس دقیق بود.
درواقع به یک انسان اینقدر فریب‌خور باید بخندید که با عقل و نصیحت می‌خواهد زندگی کند و برای این کار مثلن کتاب اخلاق "سامویل اسمایلز" را به دقت می‌خواند و به خاطر می‌سپارد. من خودم در گوشه و کنار این شهر به جوانهایی برمی‌خورم که با کمال اطاعت و امیدواری کار می‌کنند و اعتمادشان به کار خودشان است. به جوانهایی که جهالت و عدم اطلاع را به طور کلی سبب همه‌ی نکبتهای زندگی‌ی مردم می‌دانند و یقین دارند که با برطرف ساختن جهالت عمومی، آسایش عمومی میسر می‌شود.
اخیرن جوانی را دیدم که وکالت می‌‌کرد و "نظام‌العالم و الامم" طنطاوی‌ی عرب را می‌خواند که لابد از روی آن زندگی‌ی خودش را درست بکند، یا زندگی‌ی مردم را. مقاله‌ی "رشید یاسمی" را در روزنامه‌ی "ایران" راجع به تربیت خواندم که به جلد غزالی، طوسی و داروین رفته است. بعد با یک فکر مصرفی، که خطر آن کمتر از فاتالیزم غزالی نیست، انسان را خادم خالصن مخلصن طبیعت قرار داده و در نتیجه به اخلاق و تربیت بازگشت می‌کند. خود روزنامه‌ی "ایران"  در چند روز قبل اساسن موضوع یک کتاب کلاسیک خیلی قدیمی‌ی اخلاقی را برای اظهار اطلاع، سرمقاله قرار داده بود. از که اسم می‌برید در "ایران" که من او را قشنگ و حسابی معرفی نکنم که چطور عقیده و سلیقه‌ی او برای جمعیت به منزله‌ی سم است و چطور گذشته از حیث اینکه فکر او به سند و اساس معین تکیه نمی‌کند، ذوق و استعدادی را که در چیزنویسی دارد در تعقیب همین قبیل مسایل به هدر می‌دهد. همیشه انسان به این درماندگی‌ها برمی‌خورد. در هر صنف و طبقه، چه باسواد و چه بی‌سواد، می‌بیند همه‌ی اینها به اندازه‌ی خود در تحت نفوذ فکری‌ی آن متفکرین جانی هستند که افکار خود را از دوره‌های پیش از خود یا از زمان خود گرفته و به دوره‌های آتیه داده‌اند. در هر صورت زمان حاضر هم همین فکرها را علاوه بر فکر کار و کوشش فردی باید به آنها بدهد. نمی‌دانند زندگانی از چه راه و از چه قرار است و ساده‌ترین آنها خیال می‌کنند از عالمی مجرد و غیر از این عالم به زمین افتاده و با افکاری که آنها هم مجرد و بلاارتباط با این عالم‌اند باید به آسمان بالا بروند و این مسکن و پوشاک و خوراک موقتی‌ی شب‌منزل و لوازم شب‌منزل آنهاست. یک چنین انسان مصنوعی و محصول خیال و علم خالص و فارغ از تاثیرات جمعی، که بالاخره خادم طبیعت است و به او باید ترتیبی مطابق اجازه‌ی طبیعت داد و این همه دستورات اخلاقی "سامویل اسمایلز"ها و سعدی ها را باید در مغز خود انبار کند و خود را مثل کتابخانه برای چند صباح زندگانی حرکت بدهد، من نمی‌دانم چطور انسانی‌ست. چطور برای همه‌ی انسانها اینطور انسان شدن میسر است!
این انسان همه نور قدسی، همه روح، همه اخلاق پاکیزه چرا به تجرد خود اکتفا نکرده و در ضمن همه‌ی مشغولیات معنوی و عملیات غیرمرئی به اصلاح وضعیت داخلی‌ی اقتصادی خود می‌پردازد؟
وقتی که به جریان مادی‌ی زندگانی‌ی خودمان نگاه می‌کنیم، می‌بینیم قضیه برخلاف تصورات بعضی‌هاست. کتابی که عنوان "رهبر جوانان" یا "اعتماد به نفس" و امثال اینها را داراست، هیچ معنی‌ی اجتماعی ندارد. موفقیت یک دسته اشخاص تاریخی هم وقتی‌که با قوانین تفکر مادی‌ی امروزی تجزیه می‌شود، تاریخ، یعنی جریان مبارزه‌ی اقتصادی را پیش چشم می‌گذاریم، همه وقت مربوط به قضایای کلی و جمعیتی دوره‌ی خود بوده است.
نصیحت و دلجویی و دستورات اخلاقی اگر من صدهزارتا از آنها را با عبارات آب و تاب‌دار و به نظم و نثر بنویسم، خوراک و پوشاک و مسکن نمی‌شوند. این احتیاجات، ما را علیل و زمین‌گیر می‌کنند. اگر نان مفت و نتیجه‌ی زحمت دیگران که صبور و ساعی هستند در بین نباشد، یا امیری یا وزیری در مقابل یک مدیحه دهان ما را از جواهر پر نکند، عارف و فیلسوف خطرناک خیالی و صوفی‌مآب نمی‌توانیم بشویم تا به آنها دستور سعی و صبر بدهیم. یا به خیال اینکه چون عاقبت کار دنیا فنا است به خواب یا مستی بگذرانیم، چنانکه یک شاعر معروف نیشابوری در قرن پنجم هجری گذرانید. دستورات اخلاقی که تشویق به کار یا تحریک به صبر و امثال آن است در جنبه‌ی عقلی و تصوفی و در هر جنبه‌ی دیگر خود همه از این رویه تفکرات‌اند، درنتیجه یکی هستند. از سنگینی‌های چرخ اجتماع کم نمی‌کند، اما قادرند که یک نفر انسان ساده را سرگردان و معطل نگاه بدارند و ثابت می‌دارند که از خواص زمان ما هستند. از شکل معیشت به وجود آمده در نتیجه‌ی ترقی صنایع و بحران اقتصادی و مبارزه‌ی تاریخی با شکل معیشت ما می‌میرند و زمان، مدفن آنهاست.
وقتی که انسان و زمان که منسوب به اوست در تغییر است، راه معین عقلی نمی‌توان پیش پای او گذاشت. نباید گفت: اگر یک نفر در نکبت می‌گذراند تقصیر از خود اوست، ولی اینکه دچار عوارض عصبی و مبتلا به مستی‌ی دایمی باشد، خود میل به مسکرات و افراط در آن، درنتیجه‌ی شکل معیشت ماست. بیشتر در خانواده‌های تنگدست دیده می‌شود. برای بستن در میخانه‌ها، باید در کارخانه‌ها را باز کرد و به اشخاص کار داد و باز برای کاستن از عده‌ی میخانه‌های که باقی مانده است باید دید آیا در شکل معیشت ما نقصی هست یا نه.
درواقع انسان جریان و حرکت دایمی مادی را می‌پذیرد. ضدی‌ست که همیشه با ضد دیگر مواجه است. در دنیا هیچ حادثه و ضدی هم وجود ندارد که عاری از ماده بوده باشد.
الان من دارم راجع به گذران معاش خود یک دفعه‌ی دیگر هم اقدام می‌کنم تا ببینم که ممکن است در بین این همه باسوادها و بی‌سوادها کاری از پیش ببرم. تصور کنید به هزارها اشخاص و چیزهای برخلاف میل خود برمی‌خوریم که حتا خیال آنها هم در ذهن من نگذشته است. برای اینکه انسان به خودی‌ی خود پیش نمی‌رود. همین‌طور به خودی‌ی خود دارای افکار و عقایدی نیست تا اینکه عیبی بر او تعلق بگیرد. ولی نسبت به تاریخ، ممکن است به واسطه‌ی افکار و عقاید خود معیوب قلمداد بشود. من این مطلب را مخصوصن به شما که دوست من‌اید می‌نویسم که در پیش شما بماند، برای روزی که گذشته‌ها به کار می‌روند.
اگر من بهتر از شما نقاشی در ایران نمی‌بینم، و شما متجددتر از من در بین همه‌ی این همشهری‌ها سراغ نداشته باشید، این نوع قضاوت ما است. ولی اگر در مقابل خود مردم را موظف به وظیفه‌ای بدانیم و فکر کنیم چرا به آن درجه شهرت که لازم بوده است، نرسیده‌ایم، این از خودپسندی‌ی ماست. در یک مملکت فقیر از حیث علم و صنعت، این آرزوها بلندپروازی‌ست. چه چیز باعث این خودپسندی شده است که علمای اخلاق آن را عیب در نظر گرفته، و با قوه‌ی غیرمرئی‌ی اخلاق می‌خواهند آن را زایل کنند؟ شکل معیشت و در نتیجه منطق احتیاجات ما که ما را مثل موم نرم می‌کند و در موقع خود از آهن سخت‌تر جلوه می‌دهد و لازم است که حسود و جسور و خودپسند باشم.
همین علت اگگر همه‌ی اشیا را تحت تاثیر و رابطه‌ی مشترک در نظر بگیریم و انسان را جزیی خارج از طبیعت و طبیعت را کلی مجرد موثر در او ندانیم، در این اشخاص هم که سنگ میان راه من و شما هستند، تاثیر دارد. به محض اینکه روی یک صندلی‌ی عنوان‌دار نشستند و خوراکشان از نان معمولی به برنج پخته تبدیل یافت، مسخ می‌شوند. برای اینکه باید مسخ بشوند. بویی استشمام می‌کنند که خودشان نمی‌دانند از کجاست؛ برای اینکه نباید هم بدانند. باید اشخاص را عامل و مولود وضعیت در نظر گرفت و این نسبت را به آنها داد که در وضعیت موثرند.
شخصی را که چند روز قبل برای کار خودم ملاقات کردم، همین‌طور مسخ شده بود. مثل موشی روی صندلی‌ی دسته‌دارش چرت می‌زد. مردم همه به او تعظیم و تکریم می‌کردند. او هم وقتی که سرش روی یک مشت کاغذ بود، خوابِ آقایی جلالت‌مآب می‌دید. برای ملاقات این جانور، که سابقن در تبریز مدیر یک مدرسه بوده است، من از موقعی که به طهران آمده بودم تا چند روز قبل زحمت کشیده بس‌که پشت درها با پیشخدمتها نشسته بودم، نزدیک بود که پیشخدمت بشوم. بالاخره مثل دزدها کشیک کشیده و در غیاب پیشخدمت، وقتی‌که درِ اطاق روی او قفل نبود، یواش‌یواش پیش رفتم و از لای در به مخفی‌گاه آقایی و جلالت او وارد شدم.
هزاربار بگویید لعنت به آب و نان که انسان را با انواع و اقسام این جانورها روبرو می‌کند و از او در حین عمل، آرتیست و محتال به وجود می‌آورد. و از آب و نان تبرئه جسته، به عوالم مجرده که وجود ندارد، مگر در مصایب ما تقرب بجویید، چه فایده دارد. انسانی که می‌گوید سروکار من با عوالم روحانی‌ست، اول خودش را گول می‌زند. همین آب و نان است که انسان پرمدعا را به وجود آورده، رشد می‌دهد. پس از اتمامِ افکار و زحمات به همین آب و نان است که بازگشت می‌کند.
دیگر از من بی‌قیدتر نسبت به بعضی تجملات و ترقیات بین آشنایان و دوستانمان سراغ ندارید. ببینید که من هم با همه‌ی آزادی‌ی خود، که به قول "نفیسی" روح من مثل پرندگان هوای آزادست، باز گرفتار هستم. اقلن شما از این حیث راحتید که مثل من سرگردان نیستید. ولی من نمی‌دانم در کدام نقطه‌ی معین و معلوم باید پای برجا باشم. اقلن در بستر استراحت، با این قناعت طبعی که دارم، به کارهای خودم بپردازم.
یک ماه قبل راهرو خانه‌ی من از وسط مزارع جو و یونجه و گندم می‌گذشت! امروز از یک کوچه‌ی تنگ که زنها متصل در آنجا کنار یک نهر آب متعفن و گل‌آلود نشسته با هم نزاع می‌کنند. آن هم در ارزان‌ترین محلات.
اگر این مقدار ممر معاش هم قطع شود، ناچارم برای این‌که به شهر دست داشته باشم، به دهات اطراف شهر مثل تجریش و دربند، که خانه در آنجاها نسبتن ارزان است، پناه ببرم. درصورتی‌که دیگری در عمارتش چند اطاق را مفروش خالی گذاشته.
این وضعیت را می‌گویند: معنی‌ی زندگی‌ی بدون نظم با دیگران. ولی در هرحال من در انتظار دریافت دست‌خط آن دوست عزیز خودم هستم. به همین آدرس که نوشته‌ام کاغذ شما به من می‌رسد. تمنا می‌کنم با وجه ضمیمه یک عکاس قابل را پیدا کرده و از صورت من که به قلم خودتان است یک قطعه عکس به اندازه‌ی اصل برای من بفرستید.


دوست صمیمی شما:
نیما یوشیج

آدرس: تهران، خیابان منیریه. کوچه سیروس. منزل میرزا ذبیح‌الله خان جهانگیر.


از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376
        

Friday, August 20, 2010

حرف‌های همسایه / 28


همسایه‌ی عزیز!

دو قدرت، به‌طورمتناوب اما دایمی باید که در شما باشد: خارج شدن از خود و توانستنِ به خود در آمدن.
کفایت‌های شما با این دو قدرت تکمیل می‌شود – کفایت دریافتن موضوع در متمادی واقع شدن ایده‌هایی که در دماغ شما خطور می‌کند و آنی‌الحصول و زودگذر هستند. کفایت برای طرح دادن به موضوع که به خوبی از عهده‌ی زنده ساختن و ثابت کردن آن برآمده باشید و غیر آن... شما خلق شده‌ی این دوقدرت نیستید بلکه هر دو قدرت به مانند ذوق و فکر شما و همه‌چیز شما، از زندگی و بسیاری درونی‌هایی که آنها را نمی‌شناسید به وجود آمده است.
خارج شدن از خود، دیگران و رنج‌هاشان و فکرهاشان را به شما می‌شناساند که بدون آن شناسایی، شما مبتدی‌کار خواهید بود و اثر شما ساده و خام و بسیار ابتدایی و غیرقابل بقا در محیط کمال واقع خواهد شد. بدون آن، خودپسندی‌های شما و جهالت شما میزان قرار خواهد گرفت. به خود در آمدن، مقدمه‌ی یافتن خلوت است که درونی‌های شما با آن وسیله، به حد بلوغ می‌رسند.  
این مربوط به این نیست که شما شاعر اجتماعی باشید یا نه. مربوط به هنر شما و تکمیل یافتن شماست. ابتکار و شخصیت شما را این حالت محفوظ می‌دارد و شما را عادت به کاوش و کار دایم می‌دهد تا بتوانید به درجه‌ی فنا برسید. یعنی جز مطلوب خود چیزی را نخواهید و برسید به آنچه می‌خواهید. درواقع آنچه روزی وسیله برای هدف زندگی بوده است، خودش هدف واقع شود.
همسایه می‌گوید: عالم زندگی هم طبعن همین کار را می‌کند. دوران زندگی در هر زمانی به کار رفته است. شما نباید چیزی باشید که در جمع نیست.

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Sunday, August 15, 2010

حرف‌های همسایه / 27


عزیز من!

چرا به دیدن من نمی‌آیی؟ در پس پرده رفته، کاغذ می‌نویسی. کاغذهای تو را دسته کرده در جای مخصوص نگاه داشته‌ام. بعضی از آنها در خور این است که با این جواب همپا شود. معلوم است همین‌که راه معین به دست آمد و آدمی کاوش کرد، گنج ضمیر خود را می‌یابد.
اما کناره‌گیری‌ی تو را تمجید می‌کنم. حتا خود مرا هم نبین یا کم‌تر ببین. از دور به گفته‌های من نگاه کن. در این کار اثری‌ست که حس و ادراک تو را بی‌مانع‌تر به کار می‌اندازد. تو بهتر می‌توانی مستغرق شوی در آن‌چیزی که باید مستغرق شده باشی. هر زمان که زیاد از من دیدار می‌کنی و من به تو می‌گویم خوب شد که آمدید، یقین بدانید چیزی رفته و چیزی به جای آن نشسته و هر دو باخته‌ایم.
برادر جوان که در اندیشه‌ی کار خوب کردن هستی! شاعر باید تنها باشد و خیال او با دیگران. در یک تنهایی‌ی مدام، در یک تنهایی‌ی موذی و گیج‌کننده، باید به سر برد. تا این‌که طبع او تشنه شده، معاشرت هم بتواند برای او سودمند باشد و فواید آن را در حین حشر و نشر با مردم، بیابد. این تنها نصیحتی بود در این خصوص.

شهریورماه 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Friday, August 13, 2010

حرف‌های همسایه / 26


عزیز من!

باید خیلی برای شما عادی شده باشد که در جسم و جان و در چشم دیگری واقع باشید و به جای آنها همه‌ی حالات و تاثرات آنها را بتوانید درک کنید. این قدرت برای شما وقتی پیدا خواهد شد که زیاد غرق شوید به‌طوری‌که با اطراف خودتان سرشته و تخمیر شده باشید. خیالی برای شما جان بگیرد و جسم در عین حال، به خیالی تبدیل شود. پس از آن، این تبدیل به قدری سریع باشد که در موضوع اولی شما را کمک کند.
من سابقن گفته بودم اینطور که شدید زیبایی و چیزهای زشت را هم می‌یابید. از دریچه‌ی چشم اشخاص، سلیقه و ذوق آنها را می‌بینید. کسی که این قدرت را نداشته باشد، یا به طور عادی بگوید: «بله من از دریچه‌ی چشم آنها می‌بینم» و نداند این مقدمه با استغراق و شرایطی تکمیل می‌شود، او شاعر نمی‌تواند باشد. هرچند ممکن است شاعرانه نگاه کند. یعنی شعر در کلمات او سایه بزند. به اصطلاح رویا و احلام شاعرانه او را به جهان دیگر نبرد، اما شاعرانه مطلبی را بپروراند. چون این حرفها پریشان است، به همین اکتفا می‌کنم.



از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Thursday, August 12, 2010

حرف‌های همسایه / 25


عزیز من! 


چرا وقت خود را تلف می‌کنید برای این‌که همسایه‌ی شما حتمن سلیقه‌ی شما را داشته باشد؟ آیا شخصیت شما را هم دارد؟ آیا زندگی و چیزهایی که در آن برای شما بود، برای او هم بوده است؟
همین دو سوال شما را مانع خواهد ساخت که خودتان قبل از او گمراه نباشید. به نظر من این جز گمراهی، چیز دیگر نیست که آدم خیال کند تا شخصیت کسی عوض نشده، ذوق و سلیقه و فکر او باید عوض شود.
عزیز من! به شما یکبار گفته‌ام که ما دوره‌ی شهادت را طی می‌کنیم. زیر گوش شما آن شب در آن مجلس گفته بودم: «من میرزا فتحعلی آخوندزاده دربندی هستم» و شما خندیدید. بعد برای شما نوشتم. درصورتی‌که کار ما دوتا یکی نیست، اما معامله‌ی ما با دوره‌ای که در آن واقع‌ایم یکی‌ست، و نمی‌بایست باشد.
می‌گویید در آن کشورها زندگی عوض شده و ذوق سلیقه هم به دنبال آن. معاند و مخالف کمتر است. به‌طوری‌که مخالف خودش در ضمن وضعیت عوض می‌شود. ذوق و سلیقه کاملن زاده‌ی طرز زندگی و شخصیتی‌ست که از آن پیدا شده. هرکدام وجودهای تبعی هستند. اگر شما با دریافت‌های جدید خودتان بیرون از وضعیت شتر و آفتابه قرار گرفته‌اید، سایرین چه گناه کرده‌اند؟ آنها را با حرفهای خودتان نیازارید. من به آنها حق می‌دهم که این حرف‌ها مثل شمشیر بران است برای آنها. برای آنها که چیزی جز سیاهی ندیده‌اند و نمی‌دانند که عالم روشنایی هم هست. این است که معتقدند هر ملتی ذوق و سلیقه‌ای دارد. زیراکه پدرانشان هم این معنی را خوب ادا کرده‌اند که آب و هوا و اقلیم چه اثری دارد – ولی پدرانشان نسبت به زمان خود دینی به گردن داشته‌اند و هرکدام مطیع فرمانبر زمان خود بوده‌اند. این است علت شخصیت‌های متفاوت در ادبیات ما. برای خود اینها هم همین‌طور است و همین است علت مخالفت آنها با شما. هیچ نیست جز این‌که هوش و کفایت کافی ندارند و نمی‌توانند بیابند و آن‌چه می‌یابند در دور و بر خودشان این‌ست: اگر معنی را عوض می‌کنند، به لفظ چسبیده‌اند. اگر هردو را عوض کرده‌اند به شکل، و اگر شکل را، به وزن و قافیه. خالصن و مخلصن ایمان احمقانه‌ی غریبی دارند.
آنها را مثل مشمع خشک از روی زخم باید جدا کرد. مثل مفتول‌ها و پیچ و مهره‌های زنگ‌زده در یک ماشین. و چه‌بساکه پس از جدا شدن به کار نمی‌خورند.
بگذارید خیال کنند کسی غربال نمی‌کند و وقت آن نرسیده است و من و شما تند می‌رویم. من فقط به شما می‌سپارم، و مثل همیشه این تکرار خنک را دارم: وقت خودتان را تلف نکنید. شب تمام می‌شود و صبح خواهد رسید.

خرداد 1324

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Wednesday, August 11, 2010

حرف‌های همسایه / 24


عزیز من !

با همسایه‌ی شما من زیاد حرف زده‌ام. زیاد فروتنی کرده‌ام که او را پیدا کنم تا از من هرچه می‌خواهد بپرسد. اما افسوس، شیشه‌ها به اندازه‌ی خود پر می‌شوند.
ادبیات اروپایی کم دیده و زیاد فریفته نیست. خیال نمی‌کند در دنیا چیزی بالای چیزی هست. مانند جوجه، در پوست تخم، و مانند مارمولک در محوطه‌ی خود دور می‌زند. از خودش بیرون نمی‌آید. آه چه رنجی‌ست که آدم از اول به خود چسبیده باشد. درصورتی‌که هر آدم با آدم‌های دیگر معنی پیدا می‌کند وگرنه ممکن است در خود و دوروبر خود غرق شود.
اما همسایه این تصور را نمی‌کند و تصور نمی‌کند در دنیا حتا تصوری هست، تا چه رسد به اینکه حقایقی ممکن است باشد. من او را مثل مرغ خانگی، که زیاد نمی‌پرد، پرانده‌ام. او از پشت بام فورن به سوی زمین می‌آید. باید خود من او را دوباره به روی بام ببرم.
دوست عزیز من! در ادبیات فارسی‌ی زمان ما همه‌ی این چیزها هست. با وجود این حرفهای زیادی که من می‌زنم و بسیار زده‌ام به کسانی می‌رسی که خوب مطالعه کرده‌اند، اما نمی‌فهمند و به کسانی که خوب می‌فهمند، اما عمر آنها در مطالعه گذشته و خودخواهی‌ی آنها مانع آن است که خیال کنند دیواری هم درپس این دیوار هست و دیوارهای زیادی که پس و پیش می‌شوند، شهری می‌شوند و شهرها کشورها را به وجود می‌آورند و مجموع کشورها، کره‌ی زمین است. و همینطور به بالا. در پیش آنها هستی مبهم و بسیار بی‌معنی‌تر از خود آنهاست، ولی یک‌چیز معنی دارد و آن خودشان و هستی‌ی وجود تبعی آنهاست!
همه‌ی این دردها معلوم است از کجاست. اگر یک تربیت بود، اگر استعدادها فی‌الواقع به مصرف محل خود می‌رسید، اگر یکی از سیری نمی‌ترکید تا دیگری از گرسنگی بمیرد؛ خیلی هوش‌ها کار خود را می‌کردند. ولی من و شما در شعر کار می‌کنیم و در ادبیات به طور عموم، این حرفها به ما نمی‌رسد مگر اینکه بگوییم توانایی در دست ما نیست.
همسایه‌ی شما برای این یاغی‌ست که مدتهای مدید می‌نشیند و حرف نمی‌زند و خنده‌آور اینکه به من می‌آموزد و راه را نشان می‌دهد. من هم، در عین حال‌که عصبانی می‌شوم، تحمل می‌آورم و غصه می‌خورم؛ بردباری به خرج می‌دهم. خواهشمندم از همسایه‌ی خودتان از من بپرسید. علاج این واقعه، کار و مطالعه‌ست.
می‌پرسیدید تکنیک را چطور تعریف کنم؟ با زبان علمی تعریفی جز این نمی‌دانم و مخصوصن جز این تعریف نمی‌کنم که تکنیک، کار است نه معرفت. یعنی با کار معلوم می‌شود نه با فرا گرفتن اصول چیزی. هزار دفعه می‌کنید و نمی‌شود ولی اصول را می‌دانید و آنچه را که نمی‌دانید، من می‌گویم تکنیک آن است.
بیش از این راجع به همسایه‌ی خودتان از من نپرسید که گاه‌گاهی مثل تب‌های نوبه به نوبه به من می‌گوید: اصل معنی‌ست، در هر لباسی که باشد. و خودش نمی‌داند که برای آرایش لباس قدیمی چقدر جان می‌کند. همچنین می‌گوید: آنچه را مردم پسندیدند، می‌ماند.
حکایت آن باسواد است و بی‌سواد در ده. به دهاتی‌ها گفت از او بپرسید مار را چطور می‌نویسند؟ او نوشت "مار". ولی بی‌سواد شکل مار را کشید و به مردم گفت: ای مردم آیا کدام مار است؟
هیچ نظر به رشد انسان ندارد و نمی‌داند تکامل و تاریخ چیست و شعر چطور مولود خواهش‌های انسانی‌ست. هر دقیقه یکجور فکر می‌کند و درباره‌ی من تاسف می‌خورد که این افکار لطیف را چرا به نثر نمی‌نویسید؟ ولی من به حد اعلای انسانیت با او رفتار کرده‌ام تاکنون. همان‌طور که او به حد اعلای مهمان‌نوازی‌ی خود با من رفتار کرده است.

آبان 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Monday, August 9, 2010

حرف‌های همسایه / 23


همسایه!

چرا در خصوص حرف او فکر می‌کنید؟ به شما گفته بودم حرفها را باید شنید، مثل اینکه آدم صداهای مختلف را هنگامی‌که راه می‌رود، می‌شنود. بازگویی‌ی این حرف هم خطرناک است و ممکن است نکبت بار بیاورد. خود او هم در سر حرف خود نخواهد ایستاد که: "اگر حس و دردی باشد به هر زبان می‌شود بیان کرد، و راه بهتر ندارد". قسمتی از این عقیده درست است. تا چیزی نباشد چیزی بر آن علاوه نمی‌شود؛ اما تکنیک می‌خواهد. و خود او هنگامی‌که به طرف آن نمی‌رود، به طرف این عقیده می‌رود و خود این رفتاری‌ست برای پیدا کردن راه، و روزی را خواهید دید که به شما دارد می‌گوید چقدر با هم تفاوت دارید.
درواقع جز این نیست که امروز، کار نتیجه‌ی تحقیق است نه نفس کشیدن و بازو تکان دادن و زور زدن. هرچیز با نظم و قاعده پیوستگی دارد. اگر این نباشد کاری که می‌کنید و هر قدر انقلاب در آن نشان می‌دهید، تکامل نیست، تنزل است. همین دو اصل مسلم است که انقلاب و اغتشاش را با هم تفکیک می‌کند. اولی از کمال پیدا شده است و دومی از تنزل.
در ضمن کار همه‌ی اینها را می‌یابید و محتاج به سفارش من نیست. به هر اندازه که بهتر بیابید به همان اندازه تکنیک خود را صاف و نرم و کامل کرده‌اید. باقی را منتظرم خود شما بر فکر من علاوه کنید.

تهران 21 تیر 1323

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Saturday, August 7, 2010

حرف‌های همسایه / 22


عزیز من!

می‌خواهید بدانید مردم در خصوص من چه می‌نویسند؟ عزیز من این چه اشتیاقی‌ست؟!
این اشتیاق باید از خودخواهی‌‎ی من به وجود آمده، در خود من بیشتر باشد تا شما!
کی می‎‌تواند واقعن بشکافد این طلسم را؟ مردم غرق در خودند. آنچه من کرده‌ام روزی به خوبی آشکار خواهد شد که نه از من، بلکه از شما هم اثری نیست. مردم محتاج به هم‌‎اند تا چیزی را بفهمند. هرچند ما هم همینطوریم و به طور مجرد به وجود نیامده‌‌ایم، اما مثل این است که کله‌‌های آنها به هم چسبیده است. همین که چیزی شروع کرد به پیدا شدن، شروع می‌کند و به‌ تدریج از میان هیچکس‌ها کسی برمی‌خیزد.
در تمام اشعار قدیم ما یک حالت تصنعی‌ست که به واسطه‌ی انقیاد و پیوستگی‌ی خود با موسیقی این حالت را یافته است، این است که هروقت شعری را از قالب‌بندی‌ی نظم خود سوا می‌کنیم، می‌بینیم تاثیر دیگر دارد. من این کار را کرده‌ام که شعر فارسی را ازین حبس و قید وحشتناک بیرون آورده‌ام، آن را در مجرای طبیعی‎ی خود انداخته‌ام و حالت توصیفی به آن داده‌ام. از آغاز جوانی که دست به کار شعر هستم، به زودی این را دریافته بودم. نه فقط از حیث فورم، از طرز کار این گمشده را پیدا کردم و اساسن فهمیدم که شعر فارسی باید دوباره قالب‌بندی شود. باز تکرار می‌کنم: نه فقط از حیث فرم، از حیث طرز کار.
در آثار من میبینید سالهای متمادی من دست به هرشکلی انداخته‎ام مثل این‌ که تمرین می‌کرده‌ام و در شب تاریک، دست به زمین مالیده راهی را می‌جسته‌ام و گمشده‌ای داشته‌ام. اما همیشه از آغاز جوانی سعی من نزدیک ساختن نظم به نثر بوده است. در آثار من چه شعر را بخوانید و چه یک قطعه نثر را. مرادم شعر آزاد نیست، بلکه هرقسم شعر است.
هرکس این بینایی را نداشته باشد، یقین بدانید چیزی از من نخواهد فهمید.

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Thursday, August 5, 2010

حرف‌های همسایه / 21


همسایه!

از من شعر می‌خواهید که ترجمه کنید؟ در منزل "شهریار" هم گفتگو بود. این کار زود است. بگذارید خارجیها بد و خوب را ببرند. به شما گفته بودم قضاوت فرد فرد مردم پاکیزه و درست نیست، بلکه قضاوت زمان لازم است.
اگر شما هدف دور و عالی دارد، در زمان زندگی‌ی خودتان دست و پا کردن چرا؟ این موقعیت با موقعیتی که ما داریم خیلی دور است. آنها مصالح کافی در موقعیت حاضر ما ندارند، هرقدر که خوب تشخیص بدهند، سنجیدن غیر از تشخیص دادن است. تا همه این بد و خوبها در خارج و داخل انبار بشود، عمر من و شما گذشته است. شما که دلال و تاجر نیستید، هنر برای شما ابزار شهرت نباید باشد زیرا شهرت برای مدد به معاش است.
چون شما تکلیفی را انجام می‌دهید و خدمتی را که لازم است ادامه می‌دهید، خودتان را چندان به این خیالها نچسبانید. شما جوان هستید و هنگامی‌که با احساسات شما خوب برخورد نکنند، ممکن است در آن صورت تشویشها در شما فراهم بیاورد.
بازهم می‌پرسم چرا؟ چرا در شما هنر باید خودخواهی‌ی بیشتر را برانگیزد و قسمتی از آثار شما معطوف به جلوه دادن شخص خود شما باشد؟
هنگامی‌که ما دچار این تشویشها باشیم، حساب هوش و قضاوت مردم را نکرده، توقعهای بی‌جا از ما سرچشمه می‌گیرد و مثل شعرای قدیم در تفاخر خودمان حرف می‌زنیم.
این‌ست حرف من در این خصوص و محض خالی نبودن کاغذ، شعری را برای شما می‌نویسم. عنوان آن "کان" است. ببینید گوهر واقعی چه زود تشخیص داده می‌شود در حالی که سنگهای بی‌قیمت چه توقعاتی که نداشتند. این حرفی ست که می‌خواستم روزی برای شما گفته باشم.


از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385

Wednesday, August 4, 2010

نامه‌ی نیما به ارژنگی، لاهیجان/ 1308


لاهیجان
شنبه 29 دی 1308


ارژنگی عزیزم!

کاغذ مفصل از رشت برای تو نوشته بودم. چون خیلی از تاریخ آن می‌گذرد، پاکنویس نمی‌کنم. حالیه در لاهیجان در محله‌ی معروف "چی کلایه" عمر خود را می‌گذرانم. ارزاق نسبتن ارزان‌تر است. خانه‌ای را که دو اتاق فوقانی و دو اتاق تحتانی دارد به ماهی 25 قران کرایه کرده‌ام. یک مقدار کتاب با خودم همراه دارم. سرگرمی‌ی من مطالعه و تحریر و تماشاهای شاعرانه است با همان اخلاق و عادات غیر منظم سابق همه‌چیز را فرع بر تفنن خود می‌دانم، منتها مرور زمان مرا با تجربه و قدری کم حرف ساخته است و نسبت به بعضی چیزها بی‌قید. به جای همه‌چیز، خوب می‌خورم، خوب می‌آشامم و خوب گردش کرده و فکر می‌کنم و می‌فهمم. با هیچ‌کس جر و بحث ندارم. جز یکی دو نفر که اتفاقن من به آنها معرفی شده‌ام؛ هیچ‌کدام از اهالی به من عنوان نویسنده یا شاعر نمی‌دهند. به این ترتیب خیلی آزاد هستم. طبع من خوب روان است. قطعات قشنگ ساخته‌ام. مثل این است شبیه به یک تبعید شده مرا اجبار کرده‌اند که در این شهر بمانم. از هرچه احیانن کسل می‌شوم، اما گاهی نیز خود را محفوظ می‌بینم. در هیچ نقطه‌ای من این‌قدر از اخلاق مردم خنده‌ام نگرفته است. برای من تردید حاصل می‌شود که آیا من از بدبختی و تاملات و خطایای خود اظهار شعف دارم و آیا خطری در وراء این مرحله، در مرحله‌ی دیگر حیات من یافت می‌شود؟
مع‌هذا خیال می‌‌کنم نسبت و ارتباط وضعیات با من خیلی موقتی است و از همین جزییات مطالب کلی و اساسی را استقرا می‌کنم. کسی نمی‌فهمد من در چه حالم، چه می‌گویم و افکار من تحت چه میزانی‌ست. روی هم رفته خوش می‌گذرانم، ولی نمی‌توانم از انعکاس بسیار حسرت‌انگیز گذشته، مخصوصن راجع به وطنم، دلتنگ نباشم. همان‌طور که فکر و موضوع و مضامین تازه‌ی شعر از مغز من به سرعت و فراوانی عبور می‌کند، محبت و اندوه و خستگی و بی‌اعتنایی و نخوت آمیخته به غضب تمام در من همین حال را دارند.
وقتی نیست، ارژنگی عزیزم! که تو به یاد من نیایی و من آرزو نکنم که در پهلوی من بوده باشی. در این‌جا با منظره‌های بسیار قشنگ طبیعت روبرو هستم، اگرچه مثل مناظر وطنم از من دلربایی نمی‌کند، مع‌هذا نمی‌توانم بگویم دلربا نیستند. اساس زیبایی کاملن به این کوه‌های وسیع، که مستور از درخت‌های کهنه‌اند، تعلق گرفته است جز اینکه در آنها از گذشته‌ی خود چیزی نمی‌بینم و چندان با عادت من، که میل دارم خیلی بیشتر دور از مردم زندگی کنم، مطابقه نمی‌کند.
در قسمت شرقی‌ی شهر، آب‌بندان بسیار وسیعی هست، معروف است که آن را "خان احمد"، یکی از ملوک و متنفذین بزرگ گیلان قدیم برای تفریح خود ساخته بوده است. و خودش بالای تپه، که امروز جنگل است، قصر داشت! این شخص خیلی جنگ‌جویی‌ها کرده و به قول مورخین گیلانی، شاه عباس او را شکست داد و او از ناچاری به اسلامبول گریخت. گردش‌گاه من اغلب در کنار این آب‌بندان است. فوق‌العاده غروب آفتاب در این ناحیه قشنگ است. به علاوه منظره‌ی افق از آن‌جا باز و دلگشاتر است. وقتی که روی تپه بالا می‌روند جنگل‌ها خیلی به خود می‌برازند، مثل این‌که هرقدر انسان به تماشای آنها نزدیک‌تر می‌شود، آنها نیز درک کرده مثل دخترهای مکار خود را به غمازی‌ی زیباتر جلوه می‌دهند. من همیشه منتظر بهار این محوطه هستم. از پای همین تپه به "شیخانه‌ور" معروف می‌روند. در هر قدم خود به محلی می‌رسم که تاریخ مخصوصی دارد. باید خم بشوم و گذشته را بخوانم. لاهیجان قدیم خیلی بزرگ‌تر از لاهیجان حالیه بوده. به کلی امروز محل شهر تغییر کرده و آثار گذشته‌ی آن کم‌کم محو می‌شود. منجمله تپه‌ی مصلی که در قسمت شرقی‌ی خارج سهر واقع شده است. در زمان اغتشاش روس‌ها و سربازهایی را که کشته می‌شدند آنها را در این‌جا دفن می‌کردند. شکارچی‌های لاهیجی متصل در اطراف دور می‌زنند. عنقریب من هم، اگر یک تفنگ خوب به دست بیاورم، مثل آنها می‌شوم.
با من اهالی زود گرم می‌گیرند و مرا دوست خود پیدا می‌کنند. لاهیجی‌ها بیش از سکنه‌ی سایر شهرها، ساده و دهاتی هستند. جوانهای متجدد آنها برخلاف این تصور می‌کنند، بعضی از آنها سعی دارند که بگویند لاهیجی نیستم. هرکدام فکل و عینکی تهیه می‌کنند بر دیگران توفق می‌یابند، بعد با مامورین دولتی طرح دوستی ریخته با هم به خیابان می‌روند از روی وقار و متانت قدم می‌زنند تا در انظار اشخاص غریب وانمود کنند آنها هم از مامورین دولتی هستند.
از یک ساعت به غروب جمعیت مختصر شهر گردش‌گاه کوچک را پر می‌کنند. این ‌گردش‌گاه، خیابان دهنه بازی‌ست که مستقیمن به صحرا و جنگل می‌رود و از طرف دیگر به لنگرود. مزارع چای که در دامنه‌ی جنگل‌های بیجار واقع شده‌اند، از آنجا پیداست. زن‌ها مجتمعن حرکت می‌کنند. وقتی آفتاب می‌خواهد غروب کند مثل یک دسته کلاغ سرگردانند. گاهی دور هم جمع می‌شوند، تمام آنها جوراب سفید و کفش راحت جیر دارند. اصلن پیچه زدن مرسوم آنها نیست. نیم لارو می‌گیرند و خیلی در دلربایی ماهرند. راه رفتن به نوک پنجه‌ی آن‌ها مخصوص به خود آن‌هاست. مثل این است که می‌رقصند. ولی فقط نگاه فتان چشم‌هاشان پیداست. مع‌هذا از حیث اخلاق ابدن طرف مشابهت با زن‌های رشتی نیستند. البته وضع معیشت در عادات و صفات مردم دخیل است، آزادی را اندکی این‌ها دارند و گمراهی را به حد افراط آنها.
روزی نیست که من با چیزهای تازه برنخورم. اسباب تفریح را کاملن برای من طبیعت مهیا کرده است. کم دل‌تنگ می‌شوم. مخصوصن وقتی که با لاهیجی‌ها صحبت می‌کنم. حکایت‌های کوچک و مضحک بسیار از عقل و افکار آنها ساخته‌ام. برای خودشان هم که احیانن می‌گویم، می‌خندند. رسوم و آداب منسوخ شده هنوز در بین آنها یافت می‌شود، منجمله گاوها را به جای الاغ‌ها به زیر بار کشیدن. اغلب آن قطعه شعری را که یکی از شعرای قدیم در وصف گاوسواری‌ی خود گفته است، به خاطر می‌آورم و از مطابقه‌ی این اوضاع با اوضاعی که از این نیز ساده‌تر است و من با آن بزرگ شده‌ام، حظ می‌برم. همین که روح به قدر استعداد خود برای حظ از اشیا حاضر شد، خیلی از چیزهای قشنگ و مفید وجود دارد که نه ثروت می‌توانسته است آنها را به او بدهد و نه کمی‌ی بضاعت می‌تواند آنها را از او سلب کند.
سه نفر این‌جا با من دوست شده‌اند. اولی یک نفر شکارچی و ملاح موسوم به روشنی. دومی اکبرزاده مجاهد و تاجر معروفی که کتاب‌های خطی فراوان دارد. سومی کدیور، مدیر مدرسه‌ی "حقیقت"، جوانی‌ست که خیلی در کار خود جدی‌ست، میل دارد همیشه چیزهای بکر بنویسد.
شخص اولی هروقت مرا می‌بیند، دست مرا می‌گیرد یکایک به دکان‌های آشنایانش می‌برد و فقط مرا این‌طور معرفی می‌کند: «این آقا هم از رفقای شکار ما هستند» و مایه‌ی پذیرایی در این دکان‌ها یک فنجان چایی معطر لاهیجان و چند سیگار پی‌درپی است. از چهار سال به این طرف هم چایی می‌خورم و هم سیگار می‌کشم. فکر و خیال نزدیک بود در "بارفروش"، مخدر دیگر نیز به من بدهد. تعجب می‌کنم این شخص چرا این‌قدر نسبت به من مهربان و متعارف است. این هم از سادگی‌ی آنهاست که خارجی‌ها را مهم‌تر از خودهاشان می‌پندارند، ولو این‌که هرکس بوده باشد. چنان‌که یک اروپایی در نظر ایرانی. به علاوه واقعه‌ی دیگر نیز باعث جلوه‌ی من در نظر او شده است:
چند شب قبل با هم به شکار رفته بودیم. در تاریکی در نقطه‌ای که چشم کار نمی‌کرد، خارج از جنگل برای یک شغال تیر انداختم. اول خیال کردم "دلا" سگ اوست. بعد که دانست دست من خطا نکرده است خیلی طرف تحسین او واقع شدم. ولی بی‌جهت این جنایت را کردم. در همین ساعت که این سطر را می‌نویسم، صدای شغال‌های اطراف حواسم را پریشان می‌کند؛ صحرا خیلی نزدیک است. بیچاره خروس‌ها که به صدای بلند می‌خوانند، ببین که هر خواننده دشمنی دارد شر، و ضرر این قبیل ابدی در مقدرات انسان و حیات تمام اشیاء است، فکر و راهنمایی گاهی فقط می‌تواند اسباب آن شر و ضرر را تغییر بدهد. در این‌جا یک عده از چینی‌ها هستند که برای زراعت چای استخدام شده‌اند. شاپوی اروپایی به سر می‌گذارند. یکی از آن‌ها شلوار گشاد از جنس اطلس سیاه می‌پوشد. با وجود این‌که خیلی نسبت به مردم خوش‌رو و مهربان هستند، اطفال و جوان‌های ولگرد را گاهی دیده‌ام که آن‌ها را مسخره می‌کنند. علت این مسخره، همان خوش‌رویی و مهربانی‌ی آن‌هاست. ضرر از منفعت متولد می‌شود. اشخاص ناجور باید بیش‌تر جدایی بین خودشان و مردم به‌وجود بیاورند. یک انسان ناجور سراپا عیب است که فقط ترش‌رویی یا به حد نازل داخل شدن به جرگه‌ی حافظ نامی‌ست. *
بسیار مایل بودم بدانم که تو به چه حال در بین مردم زندگی می‌کنی. مدتهاست که از هیچ طرف خبری ندارم. هرقدر ببینم تو موفق شده‌ای، من خوشحالم. در رشت، یک تصویر آب‌رنگ به اسم "تخیل" از تو دیدم که روی اعلان تقویم "جاهد" چاپ شده بود. منتظرم باز هم از کارهای تو در مطبوعات جدید که گاهی به دست من می‌آید، ببینم و خیلی زود به کاغذ من جواب بدهی.

دوست بسیار صمیمی تو
نیما



از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376


* به نظر می‌رسد که نسخه‌بردار، شراگیم یوشیج، ادامه‌ی این جمله "یک انسان ناجور سراپا..." را نتوانسته از خط نیما بخواند و به دست بیاورد و جمله به گمان من، ناقص و تکمیل نشده، رها مانده. 

حرف‌های همسایه / 20


عزیزم!

خلوت اختیار کرده‌اید و کار می‌کنید، این توفیقی‌ست هنگامی‌که با عمل پیوسته باشد. غالبن در شرح حال نویسندگان و شعرا خوانده‌اید، یا در پی‌ی نصایح آنها رفته‌اید که خلوت خود را می‌ستایند. اما این شیوه‌ای برای شهرت است، راهی‌ست برای تجارت که هنرِ خود را متاع آن قرار می‌دهند و رو پنهان می‌کنند...
اما برای شما این کار از روی صدق و صفاست. من از حالت شوریدگی که دارید و می‌کاوید که چیزی را پیدا کنید و همیشه می‌گویید این آن چیز نیست، مطلب را به خوبی دریافته‌ام. چون هیچ تعصب از روی خودخواهی در شما نیست، پیدا می‌کنید. دعای خیر و برکت من همیشه بدرقه‌ی کار شما خواهد بود. با آنکه در نوشتن کاغذ بسیار تنبلم، مضایقه در کار نیست، به من کاغذ بنویسید، در سایه‌ی درختهای آن دهکده‌ی قشنگ، و به شهر بفرستید. من برای شما جواب خواهم نوشت. روزی همه‌ی اینها در نزد شما کتابی می‌شود. بدون طمانینه و طمطراق مطالبی را در آن خواهید یافت که در بسیاری جاها نیافته‌اید.
نیما یوشیج دوست مخلص شما هم همینطور بوده است، وقتی‌که می‌خواست شاعر باشد، و پس از آنکه در سر زبان‌ها افتاد خلوت خود را از دست نداد. از همین خلوت تن، به خلوت دل می‌توان رسید.

منتظر توفیق بیشتر شما هستم.

از کتاب "درباره‌‌ی هنر و شعر و شاعری" – "نیما یوشیج"
به کوشش "سیروس طاهباز"
چاپ "موسسه انتشارات نگاه" 
سال 1385